Back to Blogging

اعتراف می‌کنم که با سرعتی که جهان ارتباطات به پیش می‌رود، بازگشت من به وبلاگ نویسی، حرکتی دن کیشوتی است. دوستی جامه‌ی “سانچو” را پوشید و به من گوشزد کرد که “خوب همین‌ها رو توی فیسبوک بنویس”. من چند دلیل برایش آوردم که چرا دیگر در فیسبوک [مطالب این چنینی] نمی‌نویسم، اما در وبلاگ تا جایی که وقت اجازه دهد خواهم نوشت. این دلایل برای خود من هم که قبلاً در همین وبلاگ در رثای رسانه‌های نسل سه می‌نوشتم، مکاشفه‌ای تجدیدنظرطلبانه است.

Continue reading

Humor 2

هدفم از نوشتن مطلب قبل، فراهم کردن مقدمه‌ای بود برای طرح این بحث که شوخی و طنز، ویژگی‌هایی جهانشمول نیستند که در تمام فرهنگ‌ها وجود داشته باشند. کمتر کسی شک دارد که شوخی و طنز در هر فرهنگ و زبانی به شکل و صورتی منحصر بفرد بروز می‌کنند، اما برغم این، مدعای من این بود اینها “جهانشمول” نیستند.

طبق‌‌ همان نگاه متداولِ فلسفی که پیش‌تر گفتم، لایب نیتس هم به دنبال یافتن عناصری جهانشمول بود. تفاوت کار لایب نیتس در آن بود که در زبان به دنبال چنین عناصری گشت. سال‌ها تلاش لایب نیتس برای یافتن عناصرِ بنیادینِ زبانی که در تمام زبان‌ها مشترک باشد، نتیجه چندانی نداشت. با این همه، او یکی از اولین کارهای دقیقاً علمی در حوزه فلسفه را انجام داد، به این دلیل ساده که ماده‌ای برای تحقیق داشت و صرفاً به کمک تراوشات ذهنی‌اش نمی‌فلسفید. علی رغم اینکه تلاش‌هایش به نتیجه‌ای منسجم نرسید، معتقد بود که چنین عناصر بنیادینی که در تمام زبان‌ها مشترک‌اند وجود دارند و این‌ها «الفبای تفکر انسانی»‌ و سازندهٔ یک دستور زبان جهانشمول هستند.

به این بخش از اندیشه لایب نیتس چندان توجه نشد، اما تلاش برای یافتن عناصر جهانشمول کم و بیش از نظرگاه‌های مختلف ‌گاه به‌گاه پیگیری شد (مثلاً گوتلوب فرگه). نقطهٔ اوج چنین تلاشی، دو کتاب تاثیر گذار زبان‌شناسی لهستانی، آنا ویژبیتسکا، بود که لهستان جنگ زده را ترک کرده و در استرالیا مشغول تحقیق در زبان شده بود. او با لایب نیتس از طریق استادش در دانشگاه ورشو آشنا شده بود، استادی که خود نظریاتی خاص در مورد «عناصر بنیادی زبان‌ها» داشت.

«ویژبیتسکا» کتابی نوشت با عنوان زبان ذهن (۱۹۸۰) که در آن از «نخستی‌های زبانی» نام برد. پروژه‌ای توسط او آغاز و توسط افرادی چون گودارد هم ادامه داده شد که بنا دارد نخستی‌های معنایی و زبانی را کشف کند. هدف اصلی آن‌ها تشریح کلمات کلیدیِ زبان‌های مختلف، توسطِ مجموعه ای از نخستی‌های جهانشمول زبان است که قابلیت ترجمه به زبان‌های دیگر را دارند. مجموعه کار این دو نفر تاکنون بررسی ده‌ها زبان و فرهنگ (از زبان‌های رسمی کشور‌ها تا زبان‌های بومی-قبیله‌ای) و رسیدن به مجوعه‌ای از ۶۵ نخستی زبانی است. مجموعه رو به رشد است و گسترش آن بستگی به تحقیقات آینده دارد (کار بر روی زبان فارسی را بناست من زیر نظر این دو از شهریور امسال شروع کنم).

بر گردیم به بحث طنز و شوخی؛ در اکثر شاخه‌های مطالعات بینافرهنگی، بحث از وابسته به فرهنگ بودن شوخی شده است. مثلاً یکی از اخیر‌ترین نمونه‌ها مباحث پردامنه در مورد «شوخی‌های شکست خورده» (failed humor) است (هنگامی که دو نفر با دو زبان مادری مختلف و طبعاً فرهنگ متفاوت، به زبان (مثلاً) انگلیسی با هم حرف می‌زنند و یک طرف شوخی‌ای بکار می‌گیرد که طرف مقابل متوجه نمی‌شود). توا‌تر رخداد چنین شوخی‌های شکست خورده‌ای در جهان بهم پیوستهٔ امروز که آدمهایی از فرهنگ‌های مختلف با هم مواجه می‌شوند، خود محملی برای بررسی های بیشتر در مورد شوخی فراهم کرده است.

بر اساس مدلی که ویژبیتسکا و گودارد برای سنجش جهانشمول بودنِ یک مفهوم ارائه می کنند، بررسی متون یک زبان، پیکرهٔ آن زبان، و مجموع ممکناتی که بین گویشوران آن زبان تولید شده، می‌شود یا خواهد شد، نشان می‌دهد شوخی و طنز توانایی در نظر گرفته شدن به عنوان یک نخستی یا عنصر بنیادی زبان و فرهنگ را ندارند. نکته بسیار مهم این است که تاکنون شواهد کافی وجود نداشته که شوخی و طنز را به عنوان عنصری بنیادی یا جهانشمول در نظر بگیریم، حتی با وجود اینکه برای خنده چنین شواهدی یافت شده است.

با در نظر گرفتن نظریاتی که در پُست قبلی نام بردم، طنز و شوخی، استفاده از نوعی بازی کلامی (گاهی هم غیر کلامی اما مبتنی بر نشانه‌های مرسوم) است که به صورت ارادی از جانب یک فرد بکارگرفته می‌شود. شناخته شدنش توسط دیگری شرط کافی برای طنز تلقی شدن است، اما نبودش شوخی را محو نمی کند بلکه “اراده به شوخی” شکست می خورد.

از طرفی، ضرورتاً هر خنده‌ای پاسخی به طنز نیست و هر طنزی به خنده منتهی نمی‌شود. تمسّک به شوخی و طنز به توانایی‌شناختی بالایی در یک زبان-فرهنگ نیاز دارد. در این ارتباط کودکان توانایی محدودی در دریافت طنز و شوخی دارند. تحقیقات زیادی در حوزه روان‌شناسی در این مورد شده، و با توجه به نوع شوخی، کودک به طور تدریجی بین ۲ تا ۱۰ سالگی توانایی درک شوخی‌های متداول را پیدا می‌کند. برخی از اشکال پیچیده‌تر طنز و شوخی نیاز به آمادگی بیشتری دارد که حتی بعضی از بزرگسالان نیز فاقد آن هستند. برخی از بیماران (مثلاً درجاتی از اوتیسم) توانایی درک انواعی از شوخی را ندارند. اکثر زبان‌های اولیه (تصویرنگار‌ها) که اکنون در غار‌ها و اماکن باستانی کشف می‌شوند، شواهدی مبنی بر نشانه‌های طنزآمیز ندارند.

اما با این همه، در تمام فرهنگ‌های معاصر نشانه‌هایی از طنز یافت شده است، با این تفاوت که در برخی (مثلاً بومیان استرالیا – تحقیق دانکن را ببینید- یا بومیان آمریکای لاتین) آنقدر نوع طنزشان درگیر فرهنگ آنهاست که ممکن است به نظر ما اصلاً طنز جلوه نکنند. این مجدداً بازگشتی به آنچیزی است که همگی تجربه می‌کنیم: هنگامی که در گفتگو با یک غریبهٔ فرهنگی و به زبان دوم مان، یک موردِ شوخی بکار می‌بریم، بی‌آنکه بدانیم چقدر عناصر‌شناختیِ این کلام ریشه در خاستگاه زبانی-فرهنگی ما دارد. معمولاً چنین عملی نتیجه ای ندارد جز تعجب و سردرگمیِ مخاطب، و تلاش مذبوحانه ما برای ترجمه آن شوخی با آن همه محمولهٔ فرهنگی! در نتیجه با فرض موارد فوق، من و بسیاری دیگر هنوز متقاعد نشده‌ایم که طنز یک ویژگی جهانشمول است حتی اگر از ارسطو تا دنیل دنت (و نویسندهٔ مذکور ایرانیکا) چنین ادعایی بکنند.

Humor

دانشنامه ایرانیکا مدخل طنز [یا شوخی] (Humor) را این  گونه شروع می کند:

To make jokes and enjoy them is a universal human characteristic manifesting itself in all cultures and in many different forms.

تعریف ادعا می‌کند که خلق جوک و شوخی، و لذت بردن از آن یک ویژگی جهانشمول انسانی است که در تمام فرهنگ‌ها وجود دارد. ابتدا، کاملاً متفاوت با یک متن آکادمیک، نویسندهٔ مدخل یا خود دانشنامه هیچ استناد یا ارجاعی برای چنین ادعایی ارائه نمی‌کنند. البته چنین ادعا کردن‌هایی [بدون استناد] آفت عمده‌ای در نوشتن است و کم نیستند کتاب‌هایی که در آن می‌توان  ادعاهایی بدین عظمت یافت. نکته اول، همین اهمیت مستند کردنِ ادعاهای کوچک و بزرگ است.

دوم، اما چرا این ادعای عظیمی است؟ ماهیت ادعا، فلسفی است. فلسفه [و البته شخص فیلسوفان] در طول تاریخش اغلب ادعا داشته که احکامی جهانشمول برای تحلیل و تبیین جهان و مافیها ارائه می‌کند. همین مورد طنز برای این نوبت کفایت می‌کند:

سه جریان عمده و اصلی در طول تاریخ غرب برای بررسی طنز وجود داشته است: اول نظریه برتری (superiority) که افلاطون، ارسطو، و هابز (به ترتیب در فیلبوس، بوطیقا، و لویاتان) آن را ارائه کرده‌اند و مدعی‌اند آدمی بر بدبیاری و فلاکت دیگری می‌خندد. نظریه آرامش (relief) که بیشتر مورد پسند روان‌شناسان است، طنز را بخشی از مکانیزمی می‌داند که تنش روانی را کاهش داده و باعث غلبه بر ترس‌ها می‌شود، هربرت اسپنسر، فروید و جان دیوئی از قائلین به این دیدگاه هستند. نظریه ناسازگاری (incongruity) که با رساله خواندنی «در باب خنده» هاچسون (۱۷۲۵) آغاز می‌شود، عظیم‌ترین بدنه فلسفی را توسط علمای فلسفه غرب (کانت، هگل، شوپنهاور،…) در حوزه طنز تولید کرده است. دنبالهٔ همین جریان اکنون نیز پر هیاهو‌ترین دیدگاه در مطالعات طنز است تحت عنوان آنچه که راسکین و آتاردو «نظریه عمومی طنز [کلامی]» می‌نامند. به طور کلی همگی [با اختلافاتی] معتقدند که بین آنچه در طنز رخ می‌دهد (معمولاً گفته می‌شود) با انتظارات و واقعیات اجتماعی (و در متن) ناسازگاری و عدم تجانس وجود دارد و همین منجر به خنده می‌شود. (نظریات کمتر مقبولی همچون نظریه غریزی-تکاملی، نظریه شگفتی، و… نیز وجود داشته و دارند. کتاب دینل در باب زباننشاسی طنز یا مجموعه گلدشتین درباب روانشاسی طنز را ببینید.)

هر سه این نظریات رویکردی جهانشمول به طنز و شوخی داشته‌اند و به گمانشان طنز به یکی از این دلایل توسط [همه] انسان‌ها بکار گرفته می‌شود. هر کدام نیز خود به ده‌ها شاخه تقسیم می‌شوند.

در مطلب بعدی خواهم نوشت که نه تنها شواهد‌ شناختی و زبانی اندکی برای جهانشمول بودن طنز و شوخی در میان تمام اقوام و زبان‌ها وجود دارد، بلکه تحقیقات معاصر نشان می‌دهد در حالی که اثبات شده «خنده» یک ویژگی جهانشمول است (و مثلاً واژه‌ای برای ارجاع به فعل خندیدن در تمام زبان‌ها وجود دارد)، طنز و شوخی ویژگی‌های جهانشمول بشری نیستند، و ماهیت، نوع و شکل بروز (یا حتی عدم بروز) آن کاملاً وابسته به فرهنگ و زبانی ست که در آن تولید و فهمیده می شوند.

 

Trace of a City

تاثیر شهر بر ذهن یکی از برجسته‌ترین ردهاست. رد (trace) را در معنایی که دریدا در «معنا و تفاوت» شرح می‌دهد بکار می‌برم. تاثیری (یا حتی مسیری) که یک نشانه بر ذهن می‌گذارد و این مداوماً در تفاوت با دیگر نشانه‌ها روی می‌دهد. رد، حضوری است که در غیابِ نشانه عیان می‌شود. گذشته‌ای مطلق که هرگز از آن یاد نمی‌رود. «گذشته مطلق» را هم نباید در معنای تقویمی در نظر گرفت. بلکه گذشته‌ای که بوده و هست.

در مورد شهر، مثلاً مدت‌ها در یک شهر زندگی می‌کنید، اما لزوماً شهر توجه شما را بر نمی‌انگیزد. ترک شهر، و برخورد با تفاوت‌های نمونه‌های مشابه باعثِ خودآگاهی به این جنبه از رد (دوگانه‌ها) می‌شود – دریدا طوری رد را توصیف می‌کند که پنداری سوژه، مجموعه‌ای از رد [‌ها] است.

این مسئله دیروز به یادم آمد وقتی دیدم گوگل صفحهٔ جستجویش را به این عکس مزیّن کرده:

Untitled

نقاشی فوق به یاد ماریو میراندا، کارتونیست هندی، کشیده شده است. نقاشی که بمبئی را (آنگونه که هست) تصویر می‌کرد. بمبئی یک بار دیگر هم برای من تصویر شده بود: در رمان «آیات شیطانی» رشدی، بخصوص در آن فصلی که صلاح الدین به بمبئی بر می‌گردد.

کیفیت جالبی که این تصویر از شهر دارد (یا حداقل آن بخش از رد که کیفیتی خودآگاه می‌یابد)، تصویرِ “شهر در یک برههٔ زمانی خاص” است. مثلاً تصویر بمبئی قرن ۱۸ نیست، بلکه بمبئی دهه ۶۰ و ۷۰ قرن ۲۰ است، دوره‌ای که سلمان رشدی آن را عصر طلاییِ بمبئی می‌نامد. در بسیاری از نویسندگان هم چنین اثری دیدنی است. دوبلینی که جیمز جویس (در اولیس) تصویر می‌کند متعلق به دهه اول قرن بیستم است. بولگاکف (در مرشد ومارگریتا) تصویری از مسکو ترسیم می‌کند که متعلق به نیمه قرن بیستم و اوج قدرت استالین است.

تجربهٔ شخصی من هم مؤید این مسئله بود. پاریسی که من در کتاب‌ها خوانده و در فیلم‌ها دیده بودم، پاریس بین دهه ۶۰ تا ۸۰ میلادی بود. پاریس سال ۲۰۱۵ که دیدم، شکستِ شکوهِ پاریس بود. از طرفی دیگر، مشهدی که من از آن خاطره دارم، به طور عمده شهری است که در میانه ۱۳۹۰ خورشیدی تا ۱۳۹۳ با‌‌ همان پیکان سفیدم گشتم و خوش رفت. مطمئنم اگر بازگردم، مشهد دیگر آن شهر نیست. این برای همه صادق است. گونتر گراس هم تصویری از شهرِ بالتیکیِ «دانزیک» داشت که در “طبل حلبی” هم آمده است (گذشتهٔ مطلقی که در رد محفوظ است). وقتی بعد از جنگ به شهر بازگشت، نه تنها آن تصویر دود شده، که اسم شهر، دالِ نشانه هم تغییر کرده بود: به بندر «گدانسک» خوش آمدید.

 

گشتِ ارشادِ زبان

نگاهی به زبان وجود دارد که با وسواسی زیاد بر لزوم “درست نویسی” تاکید می کند. در این نظرگاه فارسی ناموسی است که باید حفظ و حراست شود. معمولاً گمان می‌کنند آنچه افراد با خاستگاه‌های متفاوت قومی، طبقاتی، و… از زبان بروز می‌دهند و معنا را نیز منتقل می‌کنند غلط است. همچنین، از واژه‌هایی که از زبان‌های دیگر قرض گرفته می‌شود نالان‌اند. از هنگامی که ارتباطات فارسی زبانان بیشتر در فضای مجازی رخ می‌دهد، تعداد زیادی از افراد نیز خواسته یا ناخواسته در امتداد چنین کوششی اهتمام کرده‌اند. می‌توان این گروه از افراد را «گشتِ ارشاد زبان» نامید. انجیل یا آئین نامه این گشت ارشاد نیز تالیف مرحوم ابوالحسن نجفی است تحت عنوان «غلط ننویسیم» (مرحوم نجفی مترجم و ادیب بزرگی بود، اما برخی از روی غفلت او را زبان‌شناس هم نامیده‌اند – برای توضیح بیشتر مقاله اول باطنی را ببینید). طبیعتاً سردمدار چنین کوششی، ویراستاران هستند که به اقتضای شغل باید نوشته‌های نویسندگان را سره سازند، اما این مسئله محدود به آن‌ها نیست و چنین رفتارهایی بیش از این روی می دهد. چنین کوششی در ایرانِ جدید از فتحعلی آخوندزاده و کسروی در دوران مشروطه و اوایل حکومت رضاشاه آغاز می‌شود، و همیشه هم در پیوند با شکوه آریایی و عظمت ایرانی بوده است. همانطور که آریایی گرایی و ناسیونالیسم خریدار دارد و نقد ناسیونالیسم کمتر دیده می‌شود، کتاب و ایده‌های موهوم همچون «غلط ننویسیم» محبوب می‌شود، اما نقد زبانشناسان ایرانی بر غیرعلمی و غیرعملی بودن این ایده‌ها نه دیده می‌شود و نه خوانده می‌شود. از بزرگان زبان‌شناسی ایرانی که نقدی (معمولاً سهمگین) نوشته‌اند می‌توان به دکتر باطنی یا دکتر حق‌شناس اشاره کرد. حتی کتب باقی زبانشناسان ایرانی همچون «تاریخ زبان فارسی» نوشته پرویز ناتل خانلری (۱۳۴۸) هم پر از فراست نسبت به زبان است که در کتابی غیرعلمی همچون «غلط ننویسیم» غایب است.

نقد باطنی (اجازه بدهید غلط بنویسیم):

http://goo.gl/7peUlX

نقد باطنی (هیاهوی بسیار بر سر هیچ):

http://goo.gl/kHN6hC

یک مطلب خوب در مورد این کشاکش:

http://goo.gl/kX8QPZ

یک مورد بسیار پر سروصدا از این امر کردن‌ به درست نوشتن، مورد «می‌باشد» است. ابوالحسن نجفی در این کتاب خود ابتدا اذعان می‌کند که چنین صورتی از فعل اسنادی در نوشته‌های معتبر فارسی به کار رفته (نه به توا‌تر «است» و البته نمی‌داند در برخی گویش‌های فارسی معمولاً «می‌باشد» بیشتر از «است» بکار می‌رود)، اما در ادامه می گوید بهتر است از «است» استفاده کنیم چون اولاً “می باشد” «رایج نیست»، و ثانیاً «هیچ فرقی بین است و می‌باشد نیست». چنین استدلالی محملی است که ده‌ها سردبیر و ویراستار و کابران ناآگاه اینترنت معمولاً به مطلبی که در آن از «می‌باشد» استفاده شده حمله کنند و در ژستی علامه وار به غلط بودن «می‌باشد» اشاره کنند. دلیلش را که بپرسی، حتی نمی‌دانند “می‌باشد” چه نوع فعلی است.

امیدوارم روزی برای بسیاری، فرق بین علم زبان‌شناسی با چنان بدنهٔ عظیمی از تحقیق و پژوهش با این اوامر دستوری مشخص باشد. کتاب نجفی می‌توانست یک دستورالعمل یک ناشر برای هماهنگی ویراستارانش باشد. اما تصور اینکه این کتاب، پژوهشی زبان‌شناختی است، اول، وهن زبان‌شناسی است و دوم، بیانگر بیگانگی با تاریخ زبان (فارسی).

زبان‌شناسی – به طور کلی- علمی است که چگونگی ارتباط انسان‌ها بر اساس قرارداد‌ها را بررسی می‌کند، چه درزمانی و چه همزمانی؛ به ده‌ها شاخه هم تقسیم می‌شود، از جمله زبان‌شناسی فرهنگی، زبان‌شناسی اجتماعی، نحو، کاربرد‌شناسی، معنا‌شناسی، زبان‌شناسی‌شناختی، آوا‌شناسی و …. امر و نهی کردن در مورد صورت‌های مصطلح یک زبان در زمان‌های گوناگون، شاید از امور پیامبران باشد، اما علمای نظریه‌پرداز زبان‌شناسی چنین ادعایی نکرده‌اند.

 

The Enemy isn’t Fool

وکیل عبدالسلام – مظنون حملات پاریس که اکنون در بازداشت است – در مصاحبه با لیبراسیون پس از آنکه به هوش و ذکاوت موکلش متلک می‌اندازد، می‌گوید: «من ازش پرسیدم که قرآن رو خوونده، چون خود من خونده‌ام. بهم جواب داد که تفسیر خودم رو از قرآن روی اینترنت خوونده‌ام. برای ذهن‌های ساده، همین عالیست، همین شبکه [اینترنت] نهایتی ست که قادر به درکش هستند.»

بعد از خواندن این مصاحبه دو نکته به ذهنم رسید. اول اینکه مجبور نبود وکالت کسی که اینقدر ازش منتفر است را بر عهده بگیرد. البته خودش می‌گوید بعد که ارتباطش در حملات بروکسل را هم دریافت، از قبول کردن وکالت پشیمان شد. به گمانم دلیلی غیرصادقانه است. چطور بعد از قتل عام پاریس وکالت را قبول کرد و پس از حملات بروکسل که از نظر مقیاس کمتر از پاریس بود، پشیمان شد!؟ وکیل تروریست شدن، ربطی به مقیاس جنایت ندارد. وکالت چنین پرونده‌ای کاری بسیار دشوار است. کمک کردن به کسی که اکثریت جهان (حتی خودت) از او منتفرند، ظرفیت بالای ذهنی و عمق فسلفی و اخلاقی نیاز دارد.

Social-Networks

نکته دوم، اشاره‌اش به شبکه‌های اینترنتی است. من با او موافقم که شبکه‌های اجتماعی عمق ‌معرفتی افراد را کاهش، اما گسترهٔ تجربه آن‌ها را افزایش داده‌اند؛ این به گمانم می‌تواند معنای «ذهن‌های ساده» باشد. با این همه، نگاه او حاوی یک ساده انگاری است. اتفاقاً بد‌ترین تاثیر شبکه‌های اجتماعی بر فعالین مترقی بوده است تا فعالین بنیادگرا. فعالین دموکراسی خواه، مدافعان حقوق بشر، و لیبرال‌های حوزه عمومی در اثر گستردگی شبکه‌های اجتماعی کم عمق‌تر شده‌اند، بیشتر به فضای مجازی وابسته شده‌اند، و با نوشتن در مدیوم مجازی (مثلاً در فیسبوک – که این نوشته‌ها نیز ده سال پیش توسط هر نشریه ای مرجوع می‌شد) به فعالیتشان گسترش می‌دهند. فایده چنین رویکردی، شبکه‌ای بهم پیوسته از فعالین در یک کشور یا حتی در سطح جهان شده است که کاملاً با هم آشنا هستند و از فعالیت هم خبردار. جنبه منفی ماجرا آنجاست که همین فعالیت‌ها در سطح مجازی «نهایتی است که این‌ها قادر به انجامش هستند». در معدود مواردی پویش‌هایی مجازی تاثیراتی بر واقعیت عینی داشته است. اما در مجموع، اوضاع حقوق بشر در جهان بد‌تر شده است، دموکراسی هر روز تحت فشار و خطر بیشتری از جانب اقتدارگرایی و راستگرایی [افراطی] قرار گرفته است، و لیبرالیسم تحت ضرب‌ترین اندیشه در حوزهٔ عمومی است. دلیل ساده‌اش، گسست این فعالین از آنچه واقعاً در حال رخ دادن است. از طرف دیگر، بر خلاف تصور وکیل عبدالسلام، بنیادگرایان تبلیغاتشان را در شبکه‌ها گسترش می‌دهند، اما فراموش نمی‌کنند جنایتشان را در آنچه که واقعاً رخ می‌دهد ادامه دهند.

القای چنین ذهنیتی که تروریست‌ها ساده لوح و احمق هستند، فقط باعث می‌شود جهانِ اندیشه‌های آزاد بیشتر دچار ضربه شود. همانطور که در دو دههٔ اخیر عده‌ای گمان می‌کردند مدل‌های اقتدارگرایانه در روسیه و چین ساده لوحانه است و بزودی شکست می‌خورند. من در اینکه احتمالاً شکست خواهند خورد زیادی تردید ندارم، اما تعداد کشورهایی که به سمت اقتدارگرایی و راست افراطی میل بر می‌دارند را بشمارید (در این مورد خواهم نوشت). این تعداد روز افزون، حتی اگر دولت‌های مستعجل هم باشند، هزینه‌های زیادی بر جهان وارد خواهند کرد. بهر حال، دشمن را نباید ساده لوح و احمق تصور و تصویر کرد.

 

Socrates & the Carpenter

سقراط در رساله کراتیولس می گوید: “نجار به چه چیزی می نگرد وقتی یک کشتی می سازد؟ آیا آن چیزی را در نظر نمی گیرد که طبیعتاً می تواند مانند کشتی حرکت کند؟” بعد از این سقراط نتیجه می گیرد که “اسامی” به طور طبیعی به شي مربوطه متعلق هستند. این نقد و استدلالی است که علیه نماینده‌ی قراردادگرایان* هرموگنس مطرح می کند. اینکه این دعوا دقیقاً چه بود و اکنون به چه سرنوشتی رسیده است را بعدتر در همینجا خواهم نوشت، اما هدفم از نوشتن این بند، اشاره به مقدمات استدلال سقراط است. گاهی اوقات واقعاً متعجب می شوم که در روزگاری استدلال کردن چه ساده بوده است. اصلاً قصدم این نیست که بگویم این امر خوبی بوده است، بلکه می خواهم به اشتراکِ بنیانهایِ شناختی در متفکرین قدیم اشاره کنم؛ بدین معنی که زیاد در این متون قدیم می بینیم که وقتی یک نفر به “نجار سازنده کشتی” اشاره می کند و بعد به طور منطقی به این می رسد که “واضع زبان” هم هدفی در سر داشته (یا حتی در بسیاری موارد “خالق جهان” نیز)، هیچکس در مباحثه کنندگان نیست که بگوید “چه ربطی دارد؟ چرا مزخرف می گویی؟” ه

*conventionalism

Elections & Reformists in Iran

انتخابات در ایران تبدیل به پدیده‌ای متفاوت شده است؛ درواقع، تحقیقاً بومی شده است. این فی نفسه بار ارزشی همراه ندارد. اتفاقی است که برای اغلب مفاهیم و رویه‌های وارداتی می‌افتد، مثلاً در گستره سیاست، عرفی گرایی، یا تفکیک قوا در کشورهای مختلف. در مورد انتخابات، مولفه‌هایی برای کنشگران ایرانی برجسته شده‌اند که در کشورهای دیگر اهمیت بنیادی در رویکرد‌ها و تحلیل‌ها ندارد: میزان مشارکت، مشروعیت بخشی به نظام، انتخاب بد و بد‌تر، نه به انقلابی‌گری، و…، بجای مولفه‌هایی چون ارائه برنامه توسط جریانات سیاسی، طرح مطالبات توسط شهروندان و گروه‌های اجتماعی، پیگیری مطالبات، و قضاوت گذشته و تجربهٔ انتخاب شوندگان.

با لحاظ کردن این تفاوت‌ها، به گمان من، حالا که دعوای رای دادن و رای ندادن تمام شده است، کم کم رندانِ قوم باید از قافله سالارانِ احساساتِ ملت مرتب درباب دستاورد چنین بازی کردنی در عرصه ممکن های سیاست، باز بپرسند. از طرف دیگر مردمی که امید بسته بودند نیز منتظر نتیجه دادن جنبش همه گیر رای هستند. با این همه و بر اساس «تجربهٔ ملی»، اصلاح طلبانِ فاقد برنامه برای گذار (و یا حتی توسعه متوازن – حتی اگر مایل به چنین روندی باشند) به غار‌هایشان برمی گردند و تا انتخابات بعدی، ملت و هستهٔ سخت حکومت را به خدای حافظ ایران وامی گذارند. و در چنین شرایطی است که تنها منطق مکفی برای تحلیل، «خوشبینی (اما نه خوش خیالی)» استاد سلامتیان است که به حرکت «شتر» دموکراسی ایرانی امیدوار است

Facebook’s Damage

این مقاله نوشتهٔ ان اپلبام است که در واشنگتن پست منتشر شده است. این مقاله را اصلاً برای دیدگاه نو ترجمه کردم.

– مارک زاکربرگ، مدیر فیسبوک، اعلام کرده که می‌خواهد ۴۵ میلیارد دلار از ثروتش را وقف کند. شک ندارم که او به توصیه‌هایی برای چگونه خرج کردن این مبلغ نیاز دارد. این توصیهٔ من است: او باید این مبلغ را در جهتِ جبران صدمات شدیدی صرف کند که فیسبوک و دیگر شبکه‌های اجتماعی بر مباحثهٔ دموکراتیک و گفتگوهای مدنی در سراسر جهان وارد کرده‌اند.

دموکراسی‌های نوپا از همه بیشتر در برابر بلایِ فیسبوک آسیب پذیر هستند. من اخیراً در یک گردهمایی از کارشناسانِ حوزهٔ پسا-منازعات بودم و همگی موافق بودند که: بازسازی یک ملت – هر ملتی، خواه لیبی یا تیمور شرقی – نیازمند ایجاد چارچوبی برای مباحثهٔ ملی است. حداقل، رهبرانِ درگیر در منازعه باید توافق کنند که چرا جنگ تمام شد، چرا تصمیم گرفتند به جنگیدن خاتمه دهند و حالا باید چه اتفاقی بیافتد. سپس باید این توافق را به پیروانشان انتقال دهند. اما اگر چنین اتفاقی ممکن نباشد – چون رسانه‌های اصلی وجود ندارند، چون فیسبوک صورت‌های مناقشه آمیز از حقیقت را عرضه می‌کند، چون هیچکس به آن چیزی که می‌خواند اعتماد ندارد – آن وقت صلح نیز غیرممکن می‌شود

mark-zuckerberg-facebook-1187-1449849130-

دموکراسی‌های فقیر هم آسیب پذیر هستند. در کشورهایی که رسانه‌های قابل اطمینان، واقعیت نما، و مستقل وجود ندارند –چون خیلی گران هستند، چون اینترنت بازار تبلیغات و آگهی شان را نابود کرده است، چون دولت‌های غیرلیبرال چنین رسانه‌هایی را به شدت تحت فشار قرار می‌دهند؛ و تعداد چنین کشورهایی بسیار بیشتر از تصور شماست – امکان گفتگوی مدنی از بین می‌رود. اگر صورت‌های مختلفِ حقیقت در شکل‌های مختلف آنلاین منتشر شوند، اگر هیچکس نتواند بر اینکه واقعاً دیروز چه چیزی اتفاق افتاده توافق کند، اگر وبسایت‌های خبریِ جعلی، دروغگو و سوءاستفادکننده از طرف انبوه کاربران اینترنت پشتیبانی شوند، آنگاه تئوری‌های توطئه – چه از جانب راست افراطی، چه چپ افراطی- بزودی هم وزن و شأن واقعیت خواهند شد. سیاستمداران دروغگو توسط گروهی از حامیان تحسین کننده حمایت خواهند شد.

دموکراسی‌های ثروتمند هنوز نفهمیده‌اند که این مسئله بزودی مشکل آن‌ها نیز خواهد شد. هر زمان که من در لندن یا واشنگتن در مورد از بین رفتن واقعیت (در رسانه‌ها) و رشد تخیلِ اینترنتی هشدار داده‌ام، واکنش‌ها معمولاً با یک خوش بینی کاذب همراه بوده است: چقدر وحشتناک است برای مردم اسلواکی یا تونس، اما «غیر ممکن است اینجا اتفاق بیافتد». در واقع ممکن است و اتفاق افتاده است: دونالد ترامپ ادعا کرد که «هزاران» مسلمان در نیوجرسی فرو ریختن برج‌های تجارت جهانی را جشن گرفتند، و هزاران کاربر و بلاگر واقعی در فیسبوک و دیگر شبکه‌ها به حمایت از او شتافتند. اصلاً مهم نیست که چنین چیزی کلاً رخ نداد؛ اکنون این امکان وحود دارد که در واقعیتی مجازی زندگی کنیم؛ جایی که دروغ‌های ترامپ تحسین می‌شوند، زیرا حاوی آن حقیقی هستند که رسانه‌های جریان اصلی از مردم مخفی می‌کنند.

البته آن‌هایی هم که در دنیای ترامپ زندگی نمی‌کنند جایگزین‌های دیگری دارند. علی امین، یک نوجوان اهل ویرجینیا، آنچنان شیفتهٔ دنیای جهاد آنلاین شده بود که «جذب جنگ مجازی شد و از هر آنچه واقعی بود جدا شد.» او برای تامین کمک مالی به یک گروه تروریستی به ۱۱ سال زندان محکوم شد. چنین تجربه‌ای برای جهادگرایان متفاوت نیست. هر کسی که از طریق توئیتر و فیسبوک اندکی در جهان‌های آلترناتیو وقت صرف کرده باشد می‌تواند با چنین اطلاعات غلطی مواجه شود که به طور هر روزه و به انواع اشکال و زبان‌ها تولید می شوند. تنها چنین حساب‌هایی در توئیتر را پیدا و دنبال کنید، پس از آن دیگر به لینک‌های وبسایت‌های جعلی و سازمان‌های مشکوک که آمارهای ساختگی عرضه می‌کنند وصل خواهید شد. شما دوستانی نیز در این شبکه‌ها خواهید یافت که به این آمار ساختگی باور دارند. اگر خیلی مشتاق باشید، حتی می‌توانید در یک حباب زندگی کنید که کاملاً از واقعیت جداست و دنیایش توسط بلاگرهای راست افراطی، آنارشیست‌های چپ، یا سینه چاکان کرملین خلق می‌شود؛ همه این افراد در خلق دنیاهای جایگرین استاد هستند.

بسیاری از کسانی که چنین دنیاهایی خلق می‌کنند دارای اهداف خاص سیاسی هستند، همچون انتخاب شدن ترامپ، یا جذب نیرو برای داعش. اما تاثیر بلندمدت این ضداطلاعات بسیار عمیق‌تر است: باعث ایجاد کلبی گرایی و بی‌علاقگی می‌شود. در ‌‌نهایت به این معنی است که هیچکس هیچ چیزی را باور نمی‌کند. مردم از دورغ‌های ترامپ یا دروغ‌های پوتین، یا حتی دورغ‌های داعش آشفته نمی‌شوند، زیرا بهرحال هرچه که می‌خوانند را باور نمی‌کنند. مقدار بسیار زیادی اطلاعات به درد نخور وجود دارد که غیر ممکن است فهمید کدامشان حقیقت دارند.

هنوز کسی نمی‌داند با چنین روندی چه کند چون تازه تعداد اندکی پذیرفته‌اند که چنین چیزی رخ داده است یا اصلاً می‌دانند چگونه رخ می‌دهد. فضای زیادی برای زاکربرگ وجود دارد که می‌تواند به ژورنالیست‌ها، دانشگاهیان، فعالین، و سیاستمداران کمک کند تا واقعیت را دوباره به گفتگوهای عمومی بازگردانیم. شاید لازم باشد در مدارس «سواد رسانه‌ای» بخوانیم؛ شاید به یک «شاخص صحت» مستقل نیاز داشته باشیم تا به وبسایت‌ها رتبه دهیم؛ شاید نیاز داریم که بر شناخت روان‌شناسی تئوریسین‌های توطئه کار کنیم. هنوز نمی‌دانیم که کدام یک جواب می‌دهد اما زمان آن فرا رسیده تا این مسئله را حل کنیم. و این سوالی ۴۵ میلیارد دلاری است.

The Look of Silence

این فیلم فرا‌تر از خوب است. نه چون فقط من می‌گویم بلکه مقدار تحسین و جوایزی که تابحال دریافت کرده خود بیانگر است. علاوه بر این، نامزد اسکار هم شده است. روایتی از رویارویی با عوامل کشتار دسته جمعی کمونیست‌ها در اواسط دهه شصت میلادی در اندونزی است.
یک جایی از مستند رئیس مجلس (محلی) وقت در پاسخ به این پرسش که واکنش مردم به مشارکت او در چنین کشتاری چه بود، می‌گوید: فکر می‌کنی اگر ناراضی بودند دوباره باز هم من را انتخاب می‌کردند؟! (نقل به مضمون)
در تمام فیلم نتوانستم یاد تابستان اواسط دههٔ شصت خورشیدی را فراموش کنم.

12745495_1014042108650967_3552376154521610637_n