تابستان پارسال بود. خسته و داغان از یک روز پیاده روی در زیر آفتابِ جزیره‌ی بیوک آدا، دم غروب سوار یک کشتی شدم که به استانبول برگردم. طبقه بالا، در فضای باز نشستم. کشتی آرام بود و کم مسافر. کشتی راه افتاد و من در گوشه محوطه باز طبقه بالا لم دادم. از آن طرف تر چهار مرد جوان با فریاد به دنبال هم می‌دویدند. آنکه جلوتر می‌دوید به زبان عربی، فحشی به عقبی‌ها داد و قاه قاه خندید و تندتر دوید. عقبی‌ها بیشتر تحریک شدند. یکی‌شان دمپاییِ پایش را در آورد و پرتاب کرد. دمپایی از مقابل صورت من که در گوشه راست طبقه‌ی دوم کشتی نشسته بودم رد شد و افتاد بر موج‌های دریای مرمره. آنکه از همه چاق‌تر بود و عقب‌تر از همه می‌دوید، هنگامی که از مقابلم گذشت گفت “آسف” و رفت.

به نیمه راه رسیدیم. هوا سردتر شده بود. برخاستم و به طبقه‌ی پایین کشتی رفتم. هوا تاریک و منظره‌ی استانبول از دور چشمنواز بود. حاشیه‌ی دیواره‌ی کشتی، نیمکت بزرگی بود که من دقیقاً در وسط آن نشستم. دقایقی از محو شدنم در سیاهی آب نرفته بود که همان جمع آمدند و کنارم نشستند. البته ننشستند، کُشتی سرخوشانه‌شان را به روی نیمکت منتقل کردند. مدتی به شوخی‌های پر سروصدای آنها گذشت و من در تمام مدت سعی می‌کردم عربی‌شان را بفهمم.

آنکه نزدیک به من نشسته، جوانی باریک و بلند بود با موهای کوتاه مشکی و ریش‌هایی نسبتاً بلند. ناگهان رو به من کرد و گفت: اهل کجایی؟ من برای اینکه از جوابش شانه خالی کنم، گفتم عربی بلد نیستم. پرسید انگلیسی بلدی؟ گفتم کمی. گفت:

Where you from?

گفتم:

Iran. You?

گفت: السوریه

در همان حین که او نیشش باز شد و رو برگرداند به دوستانش شادمانه خبر دهد که این طرف ایرانی است، من مصمم بودم تا، مثل همیشه که یک سوری می‌بینم، به نوبه‌ی خودم به خاطر جنایات دولت متبوعم در آن کشور عذرخواهی کنم. قبلاً هم این کار را کرده بودم. همیشه هم مرهمی بود برای اینکه به خود بگویم من نه در روزمرگیِ زندگیِ جهانی غرق می‌شوم و نه قرار است در آینده، خودم را بخشی از پدیده‌ای به یاد آورم که معادل آن چیزی است که اکنون “ادبیات سکوت” در آلمان نازی نامیده می‌شود. معمولاً اول عذرخواهی می‌کنم به خاطر جنایات ایران در آن کشور و بعد می گویم از این دولت شرمنده‌ام، چه بابت جنایات داخلی‌اش و چه جنایات خارجی. گاهی هم تذکر می‌دهم که زمانی من زورم را زدم که این شرمندگی از جبین ایرانیان برود، اما جز مدتی حبس و بعد سرخوردگی چیزی عایدم نشد. این را مدتیست صادقانه به سوری‌ها و یمنی‌هایی که می‌بینم می گویم.

مثلاً در مورد یمنی‌ها، من در طول عمرم کلاً چهار یمنی دیده‌ام. یکی را سال‌ها پیش در مشهد و سوار بر یک تاکسی دیدم. انگلیسی خوبی بلد بود و می‌گفت آمده معامله‌ای در مشهد بکند و شاید شرکتی راه بیاندازد. ایران را دوست داشت.

سه تای دیگر همه همکلاسی‌هایم بودند در همین دانشگاهی که الان دارد تمام می‌شود. یکی‌شان عیسی نام و در اولین ‌ترم تحصیلم همکلاسی‌ام بود در معناشناسی. همان هفته های اول با لبخند کنارم نشست و سرصحبت را باز کرد. هنوز یمن به جنگ نرسیده بود. ترم دوم که جنگ بالا گرفته بود، یک روز بی مقدمه ازش عذرخواهی کردم. اول فکر کرد شوخی می‌کنم. شروع کرد به خندیدن و سیاهیِ دهانش – از اینکه همه دندان‌های جلویش ریخته بود- داغ دلم را تازه کرد. با اینکه می‌دانستم دندانهایش را در جنگ ازدست نداده، خود ایرانی ام را مقصر می دیدم. دوباره جدی‌تر گفتم برای جنایاتی که ایرانی‌ها در یمن باعث می شوند عذرخواهی می‌کنم. خنده‌اش را جمع کرد و گفت: خودم شیعه‌ام. ایران خیلی به ما کمک کرد. کمک کردنش خوب است، اما اینکه می‌خواهد ارباب ما باشد را ما اجازه نمی‌دهیم.

آخر همان ترم که پایان نامه‌اش را دفاع کرد، می‌گفت فرودگاهی در یمن نمانده که برگردد. می‌گفت دنبال یک بورسیه دیگر است که برود آلمان و فعلاً به دکترا مشغول شود تا شاید در وطنش فرجی شود. سه ماه ازش خبر نداشتم تا اینکه شهر محل سکنونتش را در فیسبوک تغییر داد. برگشت به شهر “إب” در یمن. دیگر هم چیزی ننوشت در فیسبوک، جز دو ماه پیش که خبر داد پایان نامه‌اش را تبدیل به کتاب کرده. نگاهی به کتابش کردم. علی رغم علاقه‌ام به این پسر، یک کتابسازی تمام عیار بود.

دو یمنی دیگر هم دیدم. یکی‌شان کلاً هرگز نگاهم هم نکرد، چه رسد که مهلتی دهد تا سلام یا به نوبه خود عذرخواهی کنم. دیگری نامش عمّار بود. گاهی سلام می‌کرد و کمی حرف می‌زدیم. معمولاً همانقدری که من می‌توانستم عربی حرف بزنم، مکالمه‌ای می‌کردیم و بعد هم “فی امان الله”. البته من با همان دانش اندک عربی‌ام سعی می‌کردم عباراتی که “الله” دارد را بکار نبرم. همین، تکلم را برایم دشوارتر می‌کرد و عربی را تا حدودی ناممکن. یک روز فهمید و گفت “الله‌ها را بگو، به الله بر نمی‌خورد”. همان روز بود که از او عذرخواهی کردم بابتِ سهم ایران در کشتار و آوارگی مردم یمن. لبخند تلخی زد. دو سه بار خواست چیزی بگوید. یکی دوبار چشم در چشمم انداخت. آخر، آهی کشید و گفت “فی امان الله”.

باد سردی از سمت استانبول بر عرشه کشتی می‌وزید. هیچکس دور و برمان نبود. من بودم و این پنج جوان سوری، در گوشه‌ی یک عرشه‌ی فرورفته در تاریکی. مرد جوان عرب به دوستانش گفت که من ایرانی‌ام. همگی لبخند زدند، نگاهم کردند و سری به سلام تکان دادند. از برخورد خوبشان با یک ایرانی متعجب بودم. با این همه قرارم این بود که از هر سوری و یمنی عذرخواهی کنم. دهانم هنوز به عذرخواهی باز نشده بود که جوانِ کنارم شادمانه پرسید:

Like Bashar?

خشکیدم. در واقع، مرادش آنقدر از دنیای ذهن من دور بود که منظورش را نفهمیدم. پرسیدم:

What?

دوباره شمرده‌تر و بلندتر پرسید:

You, like Bashar-al-Assad?

و اسم بشارالاسد را آنقدر با غرور و شادی گفت که موهای بدنم سیخ شد. سرد شدم. ناتوان از پاسخ دادن به یکی از ساده‌ترین سؤالات ممکن، که خوب معلوم است که از آن آدمخوار متنفرم. او دید من وارفته و خشکیده‌ام، سرش را کمی تکان داد که نشان دهد بی صبرانه منتظر پاسخ من است. من اما زبانم ناتوان شده بود. سوالش آنقدر غافلگیرکننده بود که ذهنم تمام امکانات مکالمه ای زبان را داشت مرور می کرد. به هیکل تنومند این پنج مرد ریشوی سوری نگاه می‌کردم که کم کم لبخندشان می‌ماسید و تصاویر اخبار دیشب از حمص و حلب و … از مقابل چشمانم می‌گذشت.

من که می‌خواستم از سوری‌ها عذرخواهی کنم، حالا از ابراز تنفرم از اسد می‌ترسیدم. او با خودش گمان می‌کرد که ایرانی‌ها همه مثل قاسم سلیمانی‌اند و من هم فکر می‌کردم سوری‌ها همه زجر دیده از ظلم اسد-ایران و مستحقِ عذرخواهیِ تاریخیِ ایرانیان. حالا تصورات برساخته‌ی هر دومان به بن بست خورده بود و من حالم بد شده بود؛ کمی دریا زده:

یک نوع دریازدگی بدجور که فقط در سواحل ترکیه رخ می‌دهد.

سرانجام اما گفتم. بالاخره جوابش را دادم:

No

با این وجود، آنقدر صدایم آرام بود که نمی‌دانم شنید یا نه. من در ذهنم فریاد زدم “نه”. اما صدایی که از حنجره‌ام در آمد را گوش‌های خودم به سختی شنید.

احتمالاً شنید، چون لبخندش محو شد. اندکی فکر کرد. احتمالاً مرا به بزرگواری قاسم سلیمانی و علی خامنه‌ای بخشید. نمی‌دانم. حالا و اکنون که روایت می کنم امیدوارم که شنیده باشد.

ناگهان اما برخاست و رو به دوستانش، با انرژیِ بازیافته‌ای، فریاد زد: “یا بشار”

و همگی شروع به خواندن کردند:

بالروح والدم مننتخبک یا بشار …

آن گوشه‌ی خلوت کشتی شد جولانگاه فریادهای “یا بشار” آن‌ها. تا ساحل استانبول خواندند و رقصیدند و هربار بلندتر و با لبخندی به من فریاد زدند “یا بشار”. هر بار که با آن هیکل‌های درشت شان می‌پریدند و بر عرشه‌ی کشتی پا می‌کوفتند تا نشان دهند از عمق جان می گویند “یا بشار”، لرزشِ کشتی موجی بلند در سواحل استانبول ایجاد می‌کرد.

تا ساحل، من حالم بد بود؛ دریا زده بودم، بدجور. از آن دریازدگی‌ها که فقط در سواحل ترکیه رخ می‌دهد.

Advertisements