عبدالکریم سروش مقاله‌ای نوشته در ادامه‌ی بحثش درباب اینکه قرآن، کلام محمد است و صورتی از رؤیا و خیالی که بر محمد وارد شده است. بحث در مورد نظر او، نه در حد توان و وسع دانش من است و نه علاقه‌ای به پیگیری الهیات دارم. اما سبک بلاغی که سال‌هاست در میانِ نویسندگان و سخنواران ایرانی بسیار باب بوده و در نوشته[ها]ی سروش نیز موج می زند، توجهم را جلب کرد.

سروش آشکارا در جای جای متنش استدلال می‌کند. جنس استدلالاتی که ارائه می‌کند به مقتضای مباحث کلامی و الهیات، نوعی از تفسیر است. اتفاقاً جنس تفسیرش هم نوعی از نقد ادبی و تأویل زبانشناختی است. از قضا، سروش بسیاری از فنون تحلیل گفتمان (که قبلاً توسط غربی‌ها بر متون مذهبی اعمال شده‌) را به کار می‌گیرد تا به مراد رسد. مثلاً از عدم انسجام و گسستِ روایی در آخرین آیه نازله بر محمّد (آیه سوم سوره مائده) می‌نویسد، یا استفاده از صیغه ماضی در توصیفات قرآن از ماوراءطبیعت، و یا استعاره‌ها و مجازهای قرآن (ذهن محمّد) را تحلیل می‌کند. آنچه سروش می‌کند، بسیار مدرن‌تر از آن چیزهایی است که متألهین از هرمنوتیک کلاسیک آموخته‌اند. آشکارا همنوا با فنون اخیر زبان شناسی، تحلیل گفتمان و … . به زغم این، متفکرینی مثل سروش معمولاً به این مطلب تصدیق نمی‌کنند و حداکثر اشاره‌ی کوچکی به کلاسیک‌ها (مثلاً دیلتای یا شلایماخر) می‌کنند.

به طور کلی [برخی از] متفکرین فارسی زبان، برعکس همنوعان غربی‌شان، به این متون علمی که چنین چارچوب‌های نظری و تحلیلی را به وجود آورده‌اند ارجاع نمی‌دهند (نه در مقالات و نه در کتب شان). در عوض، پس از هر استدلال، شاهدی منظوم از مولوی، حافظ، سعدی و … می‌آورند. پنداری عصاره‌ی صادقه‌ی معرفتِ بشری در این ابیات است و اگر شاهدی آوردی، میخ آخر را بر تابوتِ ناهیانِ ممکن زده‌ای. و اتفاقاً در فضای بین الاذهانیِ گویشوران زبان فارسی، ارائه‌ی چنین شهادت‌های منظومی بسیار لذت بخش است. نه تنها سخنور (یا مؤلف) پس از این چنین بیتی مشعوف می‌شود و اندکی سکوت می‌کند تا تحسین مخاطبانش را با حرکات سرهایشان و نیش‌های بازشان –  در اثر محظوظ شدن از این همه ردیف کردن بیت‌ها- ببیند، که معیارِ نوشتارِ فاخر هم چنین پراندنِ ابیاتِ حفظ شده در میانه‌ی استدلالِ کلامی است.

 

Advertisements