ده نقاشی برتر از جنازه به روایت گاردین

حالا که ما احتضار را سرکوب می کنیم و مرگ را هر چه از خود دورتر می کنیم، شاید داشتن تابلوی یک جسد کنشی باشد علیه جریان همه گیر امر واقع. به تعبیر الیاس، مرگ را از خود تا توانسته ایم دور کرده ایم، مُردن دیگر در تنهایی بیمارستانی رخ می دهد، قبرستانها در خارج از شهر بنا می شوند، و پراگماتیسم زبان ما دیگر کارکردی در تسلّی دادن بازماندگان ندارد. مردن به آئین‏هایی بوروکراتیک تقلیل یافته است.

اکنون، یک 40 ساله دیگر پیر قلمداد نمی شود و به گمان قاطبه مردم هنوز جوان است. جریان التذاذ باید ادامه یابد و در این نگاه ایدئولوژیک به لذت، مرگ اندیشیده نمی شود. علوم بشر هرچه جلوتر آمده، تحت تاثیر این ایدئولوژی اجتماعی، راههای بیشتری برای طول عمر کشف کرده، اما هنوز مرگ را درمان نکرده است. مرگ هست، اما “خوب نیست در موردش حرف بزنیم”.

داستایوسکی در مورد تابلو اول در لینک ذیل، می گوید “می تواند ایمان تان را بر باد دهد”. تصویر جسد مسیح – که او هم مرده است – برای ذهن اسطوره-اندیش بشر که به رستاخیر و جاودانگی نظر دارد خیلی گران است. چنین میل اسطوره ای، حتی از علم هم چند قدم جلوتر است؛ نمیخواهد مرگ را به طور عینی و کلامی معوّق کند، بلکه می خواهد زندگی را جاودانه کند. اینجا مرگ اتمام نیست، بلکه دریچه ایست از یک “وضعیت” به “وضعیت”ی دیگر. احتمالاً پدیدارشناختی می شود از یک “پرتاب شدگی” به یک “پرتاب شدگی” مطلوب!

A detail from Hans Holbein's The Body of the Dead Christ in the Tomb

حالا کارکرد یک بازنماییِ همیشه حاضر از مرگ برای سوژه‏ هایی که دم از “لحظه” * می زنند –مثل خود من- می تواند این باشد که زور هم بزنی «مرگ که بیاید دیگر من نیستم»؛ “من” تمام خواهد شد. و این واقعی ترین خسران زندگی است.

 Carpe Diem*

نقاشی ها در گاردین ببینید.

Advertisements