به یاد ضیا نبوی دانشجوی ستاره داری که همچو من بی رمق نبود

 و اکنون زندانها را دانشگاه کرده است

با استرس و اشتیاق به همراه ناصر دو ساعت مرخصی گرفتیم و به سرعت خودمان را به اولین شهر نزدیک به محل خدمتمان که زهک بود رساندیم. من شک نداشتم که رتبه ام عالیست و ناصر مردد که آیا قبول شده یا نه. تلفن های همگانی همیشه خراب زهک هم قوزی بالی قوز! بالاخره یک تلفن سالم یافتیم و اول من با پدرم تماس گرفتم. خبر را پدرم داد که “انگار ستاره دار شده ای”. با وجود اینکه غافلگیر نشدم اما دچار حسرت آن همه تستی که مطمئن بودم درست جواب داده ام شدم. دچار حسرت انتخاب دانشگاهی که پیشاپیش در ذهنم کرده بودم. حتی تا حدود زیادی پایان نامه را هم از خیلی پیشتر در ذهنم پیشنویس کرده و استاد راهنمایم مشخص بود! به همین راحتی نشد. در واقع به همین راحتی نگذاشتند که بشود. علاوه بر این خیلی دلم می خواست که حداقل سازمان سنجش رتبه ام را اعلام می کرد تا مطمئن می شدم آیا رتبه ام همان تک رقمی یا حداکثر دو رقمی که خودم حدس می زدم هست یا نه. با این همه خیلی هم ناراحت نیستم. شک ندارم که فوق لیسانس زبانشناسی را خودم با مطالعه در خارج از آکادمی ایرانی که به این وضع افتاده خواهم گرفت. ممکن است حتی اینگونه برای مطالعات زبان مفیدتر هم باشم، چراکه درافتادن در دالان های دانشکده های ایرانی و دروسی که از ماهیت و آکادمی یی که از اصالت تهی شده جز فرو رفتن و هرز شدن چیزی در بر نداشته باشد. به یاد شعارهایی که در کریدورهای دانشگاه گلوی ما را می درید و یکیش «دانشگاه پادگان نیست»، فوق لیسانس در خانه احتمالاً رهایی از همان دانشگاهیست که بنا نبود اجازه دهیم پادگان شود.

سه روز پیش بعد از دوماه از اعلام نتایج که به مشهد برگشتم، کارنامه ام را منتشر شده در چند سایت اینترنتی دیدم. چگونه این کارنامه را خودم ندیدم اما بقیه در ملاعام دیدند حکایت نامعلومی است! اما این کارنامه و انتشارش به این شکل حاوی چند نکته است که بعد از برخوردم با این اتفاق به ذهنم آمد.

1. چرا این کارنامه توسط (احتمالاً) برخی از دوستانم منتشر شده است؟ به تعبیر برخی افراد محرومیت از تحصیل (به استناد قانون اساسی) یک جنایت است. هر جنایتی برای اثبات نیاز به سند دارد. این کارنامه سند تائید این جنایت است.

این استدلال منبعث از نگاه حقوقی-پلیسی است که همیشه درگیر شهوت سند بوده است. [راز] هر جنایتی «بایست» کشف شود و سندها جمع آوری شوند. در این نگاه “سند” دالِ پنهان شده ی چرخه ی استدلالی جنایت است؛ همان نامه ی پنهان شده توسط ملکه در داستان «نامه گمشده» ادگار آلن پو. سازمان سنجش در نقش وزیر داستان پو سعی در دور از دسترس تر کردن سند دارد: «شما به علت نقص پرونده …». و از آن سو، ملکه خود پیشتر ضیا نبوی، مجید دری و… را پنهان کرده است. ژرف تر که بنگریم، در حقیقت سند ضیاست و نه کارنامه ی من.

2. تصور کنید در امتحانی شرکت کرده اید. برای دریافت کارنامه مراجعه می کنید. کارنامه ای به شما تحویل می شود. مشخصات کامل شما، امتحانی که در آن شرکت کرده اید و تمام اطلاعات دیگر در برگه ذکر شده و درست همان بخش پائین کارنامه که بایست نمره یا رتبه شما در آن اعلام شود قیچی شده است. دوباره بر می گردید و از بالا دقیق تر کارنامه را مرور می کنید تا مبادا محل اعلام نمره را اشتباهی نادیده گرفته باشید. خیر! نمره نیست و شما متوجه می شوید مشخصاً بخش آن قسمتِ پائین برگه قیچی شده است. به اتاق شماره یک می روید تا پیگیر ماجرا شوید. مردی خنده رو شما را به اتاق شماره دو ارجاع می دهد. مردی میانسال در اتاق دو، آدرس اتاق شماره سه را به شما می دهد. در اتاق شماره سه مردی با نگاهی تهدید آمیز شما را به اتاق شماره چهار در طبقه بالا می فرستد. ساکن اتاق شماره چهار شما را به حضور نمی پذیرد و اصرار شما باعث بیرون انداخته شدن تان از ساختمان می شود. به گمانم کافکا در چنین شرایطی داستان «در برابرقانون» را نوشت.

3. کارنامه یکی از کلاسیک ترین رسانه ها –در معنای عام- در محیط آکادمیک است. از طرفی یکی از تخصصی ترین آنها نیز هست. کارنامه ابزار انتقال پیامی است که گاهی می تواند سرنوشت ساز ترین رویداد زندگی یک فرد باشد. پیامی است که بودن/نبودن یا ماندن/رفتن فرد در آکادمی را تعیین می کند. همچون رسانه های دیگر نیست که از تنوع پیام یا گوناگونی متون برخوردار باشد. پیام کارنامه پس تخصصی است. این حرکت سازمان سنجش در حذف رتبه/نمره از کارنامه تهی کردن کارنامه از آن چیزی است که بناست کارنامه را «کارنامه» سازد. پس به من «کارنامه»ای ارائه نشده است. قرار گرفتن در چنین موقعیتی افتادن در وضعیتی سوررئالیستی است که تنها ممکن است در ذیل چنین دولتی در این برهه از تاریخ بشر و چنین جامعه ای رخ دهد که هر کدام جای بحث ها دارد.

4. انتشار این کارنامه و اعلام معدل من در ملاعام همراه با یک رسوایی بزرگ برای من بود! قبل تر، هرکسی می پرسید «معدل کارشناسی ات چند بود؟» من جواب می دادم «14.5» که خوب معلوم شد دروغی بیش نبوده است. در واقع من اعتراف می کنم من همان دانشجوی خنگ ته کلاس بودم که در حالیکه استاد مشتاقانه در حال تدریس بود من یا در حال صحبت کردن با علی نظری بودم یا خواندن کتاب بی ربطی دیگر! اصلاً منِ درس نخوان را چه به کارشناسی ارشد؟! با عرض پوزش از سازمان محترم سنجش بابت تصدیع اوقات..

پی نوشت: ناصر (که در اول مطلب ذکرش رفت) با رتبه ی خوبی قبول شد.

Advertisements