خالی بودن از هر فکر حس عجیبی است. این چند خط را اول می خواستم به عنوان پی نوشت متن بالا (انقلابی علیه زبان، نشانه، و عرف عام) بنویسم، اما خیلی این دو را بی مناسبت با هم دیدم. در هر حال، در این مدتی که از دوستان اهل فکر، و کتاب و فکر کردن دور بوده ام، هم پر از تجربه بوده است و هم در برخی مواقع دردناک. من اصلاً در موقعیتی نبودم که به خدمت سربازی بروم. به هزار دلیل رفتم. یکی از دلایل هم انبان تجربیاتی که به یادگار خواهد ماند. اما در این مدت که در منطقه عملیاتی مرزی با گلوله و اسلحه و برجک و درگیری و اشرار مانوس بودم، روی دیگری از دنیا را هم دیدم. اینکه خالی بودن از هر فکری حس غریبی است. خلا محض است. اینکه به قول یکی از فرمانده ها باید بُکشی تا کشته نشوی، باور عجیبی است. و در میان اسلحه و فشنگ خوابیدن، موقعیت چندش آوری است.

روزهای خالی بودن از هر فکر، راحت نیست. نه به خاطر دشواری فیزیکی، که به دلیل فشار مداومش به ذهن. در این چند روزی که برای بیمارستان و عکسبرداری از کمرم مشهد بودم، نوشتن همین چند خطی که در پُست بالا می بینید جداً دشوار بود. دوباره به دنیایی که در آن به چیزی غیر از گذشتن پاس های دیدبانی هم می شود فکر کرد، سخت است. با تمامی سختی، چیزهایی نوشتم. جلیل بزرگوار هم خواند و تائید کرد. با تائیدش به انتشارش پشتگرم شدم. در این چند روز منتظر افتخار بودم که آزاد شود. امروز که به مرز بر می گردم، او هنوز در زندان است. امروز به دنیایی که همچون ناخودآگاه، “زمان” در آن بی معنی است بر می گردم.

 –   –   –

دیدن این نقاشی از Maggie Taylor پیش از مشاهده نقاشی های بالا، خالی از فایده نیست:

Advertisements