آنچه در پی می خوانید بخش آخر از پانویس صفحه آخر هفته نامه اترک به نام «درنگ در فرهنگ» است. این مطلب در آخرین شماره ی همکاری ما با اترک منتشر شد. پس از آن به گمانم بناست اترک راه دیگری پی گیرد. حداقل این مشی جدید از تک شماره ای که پس از خروج ما منتشر شد آشکار بود. تاریخ درج مطلب ذیل، 26 دی ماه 90 بود:

ساختارِ فرهنگ

رضا عرب: در نوجوانی که من را به کلاس زبان می فرستادند، در اوایل دوره، معلمی داشتیم که باعث جرقه‏ای در ذهن من شد. در کتاب درسی چنین جمله انگلیسی وجود داشت (I broke my leg) . او روی این جمله تاکید کرد و معادل فارسی این واژه را برای ما برجسته کرد. از ما پرسید در فارسی در چنین موقعیتی چه می گوییم و ما جواب دادیم “پایم شکست”. او با تاکید روی حضور فاعل/عاملِ “من” در جمله‏ی انگلیسی و عدم حضور فاعل در جمله فارسی بر تفاوتی فرهنگی انگشت نهاد. یکی از بچه ها از او پرسید چرا اینگونه است. او اعتقادش را چنین بیان کرد “چون انگلیسی ها مسئولیت پذیرند و می پذیرند که خودشان باعث شکسته شدن پایشان شده‏اند، در نتیجه از چنین عبارتی استفاده می کنند. اما ایرانی ها همگی دنبال انداختن تقصیر بر دیگری یا در بیشتر موارد بر گردن تقدیر و سرنوشت هستند.” این معلم با تاکید روی یک جمله این فکر را در ذهن من انداخت که از طریق زبان می توان به تفاوت‏ها و ویژگی‏های فرهنگی دست یافت. من هنگامی که خواندم لوی-استروس گفته “پدیده‏های فرهنگی و زبان هم‏نهاد هستند”، بسیار به یاد این گفته‏ی آن معلم افتادم.

بیائید تصور کنیم نظام آموزش کشور تماماً تغییر یافته و بناست مبتنی بر ارزش‏هایی متفاوت ارائه شود. به جای ارزش‏های سنتی، ارزش‏های مدرن و انسانگرایانه به کودکان تدریس شود. تصور کنید متخصصین زبان، هر آنچه مخالف چنین ارزش‏هایی است را از زبان حذف کنند و ترکیب‏های زبانی جدید مبتنی بر چنین ارزش‏هایی را در زبان بگنجانند. چقدر در فرهنگ اجتماع تغییر رخ خواهد داد؟

پیشتر، بیائید تکلیف‏مان را دقیقاً با فرهنگ روشن کنیم. من پیشنهاد می کنم تا تعریف آندرو میلنر در مورد فرهنگ را بپذیریم که «[باید] فرهنگ را قلمرو کلی نهادها و مصنوعات و عملکردهایی قلمداد کنیم که دنیای نمادین ما را شکل می دهند.» از طرفی دیگر من علاقه دارم تا از تعریفی که جلیل رضایی –دوست ارزشمندم- چند لحظه پیش در تحریریه در مورد “ساختار” ارائه داد استفاده کنم: «ساختار تمام آن چیزهایی است که به رفتارهای ما شکل می دهند.» این دو تعریف دارای همپوشانی است. اول فرهنگ خود دارای نظمی (ساختار) است. دوم نظمی (ساختار) به فرهنگ شکل می بخشد.

دنیای نمادین ما هر آنچه که در ذهن دلالت بر می انگیزد است؛ هرچه که خاصیت نشانه‏ای/قراردادی دارد. زبان، اسطوره‏ها، مذهب، و تمام نظام نشانه‏هایی که مناسبات انسان و جهان را معنا دار می کند. “امر بی معنی” فاقد کیفیت فرهنگی است. زیرا نمی تواند در نظم نمادین و در اذهان جمعی دلالتی بر انگیزد. گستردگی این نظم نمادین که از انگاره‏های زبانی و مذهبی تا ژست‏های فردی و علائم رانندگی را در بر می گیرد، رولان بارت را واداشته تا از واژه «رمز» (code) برای پوشش تمام نظام‏های ارتباطی استفاده کند. بیش از این، او معتقد است که بایدها و نبایدهای این نظم، چون یک نحو (syntax) است؛ همانگونه که افراد ناخودآگاه نحو (دستور) زبان را در ذهن دارند و عبارت صحیح را از غلط تمیز می دهند، در نحوِ ساختار نمادین نیز، کنش‏ها را معنادار و بی معنا می کند؛ دانش نحوی که ناخودآگاه در خرد جمعی (common sense) افراد قرار داده شده است. در همین رابطه دورکیم معتقد است «همه زندگی اجتماعی را نه با تصوری که مشارکت کنندگانش از آن دارند، بلکه با علل ژرفی که از آگاهی آنان می گریزد، خصوصاً با اثرات نیرومند نمادها و بازنمایی‏های جمعی می توان تبیین کرد.»

از این رو می توان هم فرض آن معلم زبان را پذیرفت که با بررسی نشانه‏های زبانی می توان به نظم معرفتی و شناختی افراد یک اجتماع دست یافت، و هم می توان به بصیرتی در باب رفتارهای جمعی آنها در آن نظم نمادین (همان فرهنگ) نائل شد (شبیه به نظریه‏ی نسبیت زبانی). اگر موضع‏مان را کمی رادیکال‏تر و احیاناً رمانتیک‏تر کنیم، این نیاز را نیز احساس خواهیم کرد که چون فرض خودم در بند دو این مطلب، اقدام به تغییراتی در نظام زبانی (آموزشی) و از آن کلی‏تر نظم نمادین و نشانه‏ای یک اجتماع کرد تا به اهدافی خاص دست یافت. این نکته البته حکایتی دیگر، و خود محتاج تعمق بیشتر پیرامون امکان وقوع فرض است.

پس برای جمع بندی می توان از نظم نمادینی که در آن زندگی می کنیم، به عنوان نظم (ساختار) فرهنگی نام برد. با این همه اکنون باید این نکته را بررسید که نظم نمادین چگونه به کیفیتی ناخودآگاه در افراد بدل می شود. در نتیجه بحث «ساختار و فرهنگ» را در نوبت آینده مرور می کنیم.

Advertisements