راز تحصیل چیست؟ میل انسان ها از اینکه اینگونه راغب به تحصیل دانش هستند از کجاست؟ چرا همه در مقابل «چشمان خیره ی دیگران» تحصیل را بر ثروت و رفاه ترجیح می دهند؟ چرا سرمایه دارترین افراد به شدت مایل به ادامه تحصیل فرزندانشان هستند؟ ایدئولوژی کسب علم تا کجای ناخودآگاه ما را به تسخیر در آورده است؟

همه آنچه که بالاتر پرسیدم مهم اند، اما آنچه فکرم را در این لحظه مشغول کرده، از آنچه گفتم عجیب تر و غریب تر است. هفته‏ی پیش برای بخشی از کارهای فارغ التحصیلی‏ام به دانشگاهم رفته بودم. از دوستان سابق همه یا فارغ التحصیل شده بودند و یا در حال تمام کردن پروژه ها و پایان نامه ها و احیاناً امتحان دادن دو سه درس آخر بودند. هر که مرا در حال فارغ التحصیلی می دید، صمیمانه راحت شدنم از این دانشگاه […] را تبریک می گفت. من هم متقابلاً به همگی شان برای راحت شدن از آن محیط مضحک تبریک می گفتم.

در اینجا سوالی برایم شکل گرفت. خوشحالی و جشن بعد از «فارغ التحصیلی» برای چیست؟ اصولا این جشن، کنشی غمبار است یا شادی آور؟ اگر ناراحت کننده است، برای چیست؟ اگر شادی آور است دلیلش اتمام تحصیلات و جشنی برای موفقیت است یا آنگونه که من در این چند سال دیده ام، جشنی برای خوشحالی از بابت “رها شدن از دست درس و مشق و استادهای نفهم و حراست وحشی و علّافی دوره ی دانشگاه” ؟ به اینها حرف یکی از دوستانم را هم اضافه کنم که می گفت ” خوب شد فارغ التحصیل شدیم، دیگه جدی جدی داشتیم معتاد می شدیم”!!

بی شک ایدئولوژی «تحصیل علم» در ایران در حال تغییر یافتن است. جشن فارغ التحصیلی در ذهن دانشجوی فارغ شده/نشده یک مدلول می سازد: نشانه ای برای رها شدن از 4 سال تحصیل زجرآور پس از 12 سال شکنجه ای سیستماتیک در مدرسه.

 

 

کلاسی که من در آن درس خواندم متشکل از 40 دانشجو بود. حدود سی نفر از این تعداد منتظر فارغ التحصیلی بودند تا هر کدام به نحوی روی یک یا چند استاد، یک یا چند کارمند دانشگاه، یک یا چند مامور انتظامات، یک یا چند مدیر دانشگاه و … “به طور اساسی و تاریخی برینند”! در این نوع از تحصیلات، دیگر «ادامه تحصیل» مدلولی شادی آور و تداعی کننده ی موفقیت و آینده ی روشن نمی سازد، بلکه به مثابه ی کنشی منحرف، نوعی ارگاسم روحی- روانی علیه نظام آموزش یک کشور است. چند سال با خاطره ی “ریدن” به روی نمایندگان کلیت ساختار آموزشی، به ارضایی دفرمه دست می یابند.

همین دو سه روز قبل، منزل افتخار با او پیرامون انتقال سبک های جایگزین زندگی به بافت فرهنگی-اجتماعی ایران صحبت می کردیم. او معتقد بود سبک های زندگی آلترناتیو هنگامی که به “اینجا” وارد می شوند، دفرمه و باژگونه می شوند. مثال خوبی هم که در این مورد زد روابط جنسی آزاد در غرب بود که وقتی به صورت تصویری/مدلولی به زندگی ایرانی وارد شده، صورتی از “سوررئالیسم دگرآزارانه” به خود گرفته است. او نظرش این بود (در مخالفت با بحثی از رورتی) که ما نیاز به معرفت شناسی/دال پردازی داریم. (کاری به بحث او ندارم که همانجا به حد کافی با هم صحبت کردیم. هدفم نقل قولی از جمله ی ابتدایی او بود.)

به هر روی، در اینجا و اکنون، فارغ التحصیلی تبدیل به “جشن رهایی” شده است. رها شدن، نه از ایدئولوژی ِ تحبیبِ تحصیل، بلکه رها شدن از نظامی که به گونه ای سیستماتیک سوژه ها را ذهناً اخته می کند. سوژه های اخته بی توانایی خودآفرینی و خلاقیت، سبکهای زندگی غربی را باژگونه تقلید می کنند، و راه ما تا جایی که باید اندکی ایستاد، طولانی و طولانی تر می شود.

 

Advertisements