تا بحال در اتوبوسی بوده اید که مردی معتاد در آن حضور داشته باشد…؟

جمله بالا، بر اساس کلیشه های معمول کلام و گفتار، به سرعت – به تعبیر پدیدارشناسان- پیش زمینه های ذهنی شما برای موضع گیری علیه آنچه که بناست روایت شود را فعال می کند. آن چه من می خواهم بگوید، کمی با روایت های تثبیت شده ی معمول رسانه ها که در شکل گیری افق انتظارات ما بشدت موثر بوده اند، تفاوت دارد.

دیروز برای طی کردن مسیری کوتاه (در حد چهار ایستگاه) سوار اتوبوسی درون شهری شدم. صندلی های اتوبوس تقریبا همگی پر بودند و اتوبوس تعداد نسبتا زیادی مسافر داشت. من سوار که شدم، در میانه ی اتوبوس روی تنها صندلی خالی نشستم. چند ثانیه از نشستنم روی صندلی نگذشته بود که فریادی از دو صندلی عقب تر از من بلند شد: «[…] دهن احمدی نژاد». من باورم نشد در ملاعام چنین فحش رکیکی به رئیس جمهور کشور را می شنوم. هنوز صدا قطع نشده، همان مرد فحش بعدی را بلندتر به بقیه ی مسئولین نظام جمهوری اسلامی نثار کرد. من میان بهت، تعجب، و خنده برگشتم، مردی تکیده و زردرو را دیدم که از جایش بلند می شد و این بار با صلابت تر فریاد زد «مرگ بر جمهوری اسلامی.» پیرمرد کناری من – که از آن پیرمردهای کلاه شاپو دار طاغوتی (!)بود – با قهقهه رو به من عینا اینطور گفت: «این حجم از گوشت لخت حواله شده به مسئولین تا بحال توی هیچ کشتارگاهی تولید نشده بوده ها!»

من همین طور حیران بودم که مرد بلیطش را به راننده داد و به محض اینکه اتوبوس در ایستگاه توقف کرد، برگشت، رو به بقیه ی مسافرین، دو دستش را بالا برد، و فریاد زد: «مرگ بر خامنه ای، مرگ بر احمدی نژاد». راننده ی اتوبوس از خنده ریسه می رفت. بقیه هم هرکسی چیزی و نظری اظهار کرد. تا یک ایستگاه ِ باقی مانده به مقصدم، من درگیر این مرد و رفتارش و عکس العمل مردم حاضر در اطرافم بودم.

یکی از نظراتی که بیشتر و مرتب تر از باقی توسط بقیه مسافرین ادا می شد، این بود که “مرتیکه ی معتاد امروز زیاد زده، به سرش زده.” پیرمرد طاغوتی کنارم البته می گفت “این مرد درد کشیده، اینها پدرش رو در آوردن، بهش نخندید.”

من به محض اینکه در مورد این مرد واژه ی «معتاد» را شنیدم، به این فکر کردم که معتاد یعنی چه. معتاد به معنای (denotation) عادت کرده است: کسی که به چیزی عادت کرده باشد، فارغ از بار معنایی (connotation) منفی این واژه در زمانه ی ما.

کنش این مرد، به گمان من، سه ویژگی برجسته داشت: اول آوانگاردیسم اجتماعی، دوم ساختارگریزی زبانشناختی، سوم تهوّر روانشناختی.

در نقطه ی مقابل، و با استفاده از مدلول مصطلح ِ واژه ی «معتاد» ، بقیه ی مسافرین اتوبوس (ازجمله من) معتاد بودند: ما همگی به «عینیت واقعیت جاری» اعتیاد داریم. کمپلکس واقعیتی که در سه حوزه معنا دار [و مهم] می شود: جامعه، زبان، و روان. ما همگی درگیر و مُهره های سازوکاری هستیم که اشکال دیگر و ممکن واقعیت را نه تنها بر نمی تابیم که در یک همپیوندی و همدستی آشکار (آگاهانه و ناخوداگاهانه) آن را سرکوب می کنیم. اینگونه است که بقیه ی مسافرین اتوبوس برای توجیه رفتار غریب این مسافر (از نظر خودشان) دو استدلال دم دستی خواهد تراشید: اول او معتاد است. دوم حتما دیوانه است؛ به سرعت طبق تعاریف از پیش آماده شده ی ذهنی شان این مرد را در دو گروه از «افراد مطرود» اجتماع قرار می دهند که شایسته ی «مراقبت و تنبیه» اند. این چنین اگر بعد از پیاده شدن از اتوبوس مامورین امنیتی او را دستگیر می کردند، کسی شوکه یا بهت زده نمی شد. به این دلیل که او کاری خلاف «جریان عینی و از پیش تعریف شده ی واقعیت» کرده بود. او گفتمان های اجتماعی-اخلاقی را خدشه دار کرده بود.

اما حالا وقت آن است که به طور خلاصه ببینیم که او با همین چند فحش در یک اتوبوس عمومی چه کارهایی کرده است: او در وهله ی اول بی توجه به فرایندهای تربیتی درون گفتمانی که استعمال برخی الفاظ زبانی در مکان های عمومی را نفی و ممنوع اعلام می کند، به راحتی و حتی با آمیزه ای از لذت و حس ارضا شدگی، این الفاظ را به زبان می آورد. او با این حرکت بر تمامی موانع روانی ممکن و موجود ذهنی اش غلبه می کند، و نه تنها دچار حس شرم نمی شود که دچار حظ نیز می شود. این چنین کنشی روانی-زبانی در مکانی عمومی (و ایجاد انعکاسی از این کنش در حوزه ی خصوصی افرادی که آرام و ساکت روی صندلی های خود نشسته اند) پیشرویی اجتماعی ِ بی نظیری از خود نشان می دهد. این چنین این مرد، ضربه ای اساسی به ساختارهای گفتمانی موجود می زند که انعکاسی پرطنین را باعث خواهد شد. هر ضربه به ساختار اگر نه کاملا بی فایده، حداقل باعث دلگرمی سوژه های آگاه ِ حاضر در گفتمان است. اینگونه من از این تجربه ی ناب در روزی گرم و آفتابی سرخوش شدم.

پ.ن. از تمام اینها که بگذریم، وقتی ماجرا را برای پدرم تعریف کردم گفت: «ببین مردم چقدر دیگر از اینها ناراضی اند…». این هم تفسیر قابل تاملی است.

 

نقاشی ها: اولی اثری از (Edward Munch) و دومی اثری از (Jean Dubufet)

Advertisements