من دو سه روز پیش فیلم «جدایی نادر از سیمین» آخرین ساخته ی اصغر فرهادی را به پیشنهاد جلیل رضایی و با حضور خودش دیدم. می توانم بگویم هنوز تحت تاثیر آنچه خودم شالوده شکنی در دو سطح در این فیلم می نامم هستم: «شالوده شکنی از موقعیت اخلاقی» و «شالوده شکنی از وضعیت اجتماعی». در حال سبک و سنگین کردن ایده هایم در ذهن هستم و تا قبل از بازبینی فیلم سعی می کنم چیزی ننویسم. در این فرصت اما می خواهم به یک فیلم دیگر که این را هم هفته ی پیش به پیشنهاد جلیل دیدمش، بنویسم. فیلم ِ «قضیه، شکل اول… شکل دوم.» اولین ساخته عباس کیارستمی پس از انقلاب سال 1357. من از زمان توزیعش در سال 88 در اینترنت تاکنون، نقد خاصی بر آن ندیدم، جز تاکید بر جذابیت فیلم از این حیث که می توان برخی از چهره های حذف شده ی انقلاب اسلامی را دید و با نظرات شخصیت های آن انقلاب در وضعیتی بی کم و کاست آشنا شد. من حقیقتاً علاقه ای به این مدل آشنایی ندارم و خیلی از دیدن یک جانی به نام خلخالی در حالی که دارد در مذمت «تفتیش عقاید» می گوید لذت نمی برم. در این فرصت قصد دارم به ایده و موقعیت پروبلماتیکی که فیلم سعی در خلق آن دارد و می تواند (تاحدود زیادی) از پس این کار نیز برآید بپردازم. بر اساس رویکردم در نقد، میانه ای هم با نیت خوانی مولف ندارم، که به احتمال قریب به بقین، کیارستمی در آن فضا، و با انتخاب چنین موضوعی در صدد پرداخت درونمایه ای سیاسی و «انقلابی» از این فیلم بوده است. اما سابقه ی فعالیت او در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان – و مشاهده ی رفتار اجتماعی کودکان – ایده هایی بکر به ذهن او هدایت کرده است که در این فیلم یکی از آن ها را برجسته و بازنمایانده است. من فارغ از مباحث سیاسی و تاریخی فیلم برآنم تا کمی (در حد وسع این وبلاگ و نگارنده اش) در باب «موقعیت» برجسته در این فیلم بنویسم.

*     *    *

«کودک همیشه از درون گروهی به دنیا می آید که در بین آن ها انواع “وضعیت”هایی که ممکن است پیش آید تعریف شده و قواعد رفتاری همانند رواج یافته است، او فرصتی برای ساختن تعریف ها و پیروی از خواهش هایش را بدون مداخله اجتماعی ندارد… همیشه بین تعریف های خودجوش از “وضعیت” که عضو جامعه ی سازمان یافته ارائه می دهد با تعریف هایی که جامعه به او می دهد، رقابت وجود دارد.» (W. I. Thomas)

فیلم یک قضیه مطرح می کند: معلمی در اثر ضربات پیاپی یک دانش آموز به زیر میزش، عصبی شده و به دلیل آنکه نمی داند چی کسی «مقصر» و «بر هم زننده ی قاعده ی آرام بودن در سر کلاس» است، هفت نفر انتهایی را از کلاس اخراج می کند و شرط بازگشت آنها به کلاس را در معرفی شخص خاطی اعلام می کند. از این لحظه این «موقعیت» دو شکل به خود می گیرد: در شکل اول یکی از این بچه ها، دوست خاطی اش را معرفی می کند و به سر کلاس باز می گردد، و در شکل دوم همه ی دانش آموزان مقاومت کرده و هیچ کدام دانش آموز خاطی را معرفی نمی کند. این قضیه و دو شکل محتمل قابل حل آن، محل پرسش از چند شخصیت ابتدایی حکومت اسلامی می شود.

آنچه که فیلم مطرح می کند یک موقعیت کاملا اخلاقی است. کدام فعل در یک موقعیت خاص درست و کدام نادرست است؛ پرسش اساسی اخلاقی و مرکز اخلاقیات. به تعبیر توماس «اخلاقیات عموما تعریف پذیرفته شده ای از وضعیت است، خواه این اخلاقیات به صورت افکار عمومی و قوانین غیرمدون بیان شود، یا به صورت قانون رسمی و یا در چارچوب معروف و منکر مذهبی مطرح شود.» انسان های اجتماعی شده در یک گروه اجتماعی پاسخ ها و داوری های اخلاقی عموما یکسانی در یک “وضعیت” مشخص ارائه می کنند. بنا به گفته ی سامنر « رسوم اخلاقی ناآگاهانه بوجود می آید. اینها، بیش از هر بازاندیشی، نظم دهنده ی رفتار سیاسی، اجتماعی، و مذهبی فرد است. … هر فردی تحت تاثیر رسوم اخلاقی است و پیش از این که بتواند استدلالی با آن ها برخورد کند، با آن ها بزرگ می شود.» هویت فرد با/در بایدها و نبایدهای اخلاقی شکل می گیرد. کودک از هنگام تولد با واکنش های والدین و بزرگ ترها نسبت به افعالش آگاه می شود و زاویه معرفتی با آن کنش خاص پیدا می کند. جرج هربرت مید معتقد است: « «من» پاسخ ارگانیسم نسبت به نگرش دیگران است. «مرا» مجموعه ی سازمان یافته ی نگرش های دیگران است که خود شخص می پندارد. به عبارتی، نگرش های دیگران است که «مرا»ی سازمان یافته را بوجود می آورد و سپس شخص نسبت به «من» واکنش نشان می دهد. «مرا»  تمامی نگرش های دیگران را در خود جمع کرده است تا بتواند پاسخ معینی بدهد. «مرا» نماینده ی سازمان معینی از اجتماع است که در نگرش خود ماست و برای پاسخ دادن بکار می آید.» اینگونه از بدو کودکی، فرد تحت تاثیر زندگی اجتماعی است که قواعد اخلاقی، ذهن و هستی کودک را سامان می دهد. دورکیم معتقد است که اساس کنترل اجتماعی در تفکر فرد نسبت به تکالیف اخلاقی است تا او را به اطاعت از یک قاعده وادارد. دوگانه های اخلاقی به ذهن کودک وارد شده و تفکر او را نسبت به تکالیف اخلاقی شکل میدهد. اکنون که بحث به دورکیم کشیده شد، جا دارد تفکیک دورکیم از ویژگی قاعده های اخلاقی را نیز ذکر کنیم. او از دو جنبه «تکلیفی بودن» و «مطلوبیت» قاعده ی اخلاقی سخن می گوید. جنبه ی تکلیفی قواعد اخلاقی از طریق « پیوند میان عمل و پیامد آن» حفظ می شود. او معتقد است « پیوند میان عمل و پیامد آن در قواعد اخلاقی ، پیوندی ترکیبی است. پیامدهایی که با عمل پیوند ترکیبی دارند را، ضمانت اجرایی می نامیم؛ این ماهیت ذاتی کنش نیست که ضمانت اجرایی پیامد آن را به وجود می آورد، بلکه این واقعیت که از قاعده ای که عمل به آن ممنوع دانسته، سرپیچی شده است مجازات و پیامد به همراه می آورد.» این فرآیندها در نظر فروید تشکیل دهنده ی فراخود (superego) فرد است که در صورت انجام ندادن و پیروی نکردن از قاعده، عذاب وجدان پیامد آن است: “اجتماعی در ذهن”. جنبه ی دیگر، به نظر دورکیم، مطلوبیت است که با القای سودمندی کنش ها و اعمال اخلاقی در فرد ایجاد و بازتولید می شود. فرآیندهای متعدد اجتماعی به صورت پی در پی در صدد القای این گزاره هستند که «حذف اخلاقیات و فقدان قواعد اخلاقی الزاما منتج به شر، فساد، و از هم گسیختگی اجتماعی می شود.»

پایبندی انسان های اجتماعی شده به اخلاق، در بدو امر، انتخابی آگاهانه و از روی میل نیست، بلکه کاملا تحمیلی است و بخشی از فرایندهایی است که آن را اجتماعی شدن می نامیم. کودک با واکنش های دیگران (بزرگسالان)، نسبت به “قواعد بازی اخلاق” آگاه و آشنا می شود. بخشی از این فرآیندها را پیاژه این گونه بیان می کند «اینکه کودک پی می برد مسائل را باید از یک بزرگسال بپرسد تا او با اقتدار خود موضوع را تائید نماید، یک اجبار فکری از بالادست به پایین دست، [نوعی] دگرسالاری، بر او تحمیل می شود.» منطق اخلاقیات اینگونه است: انتخابی میان یک دوراهی (انجام یا خودداری از یک اقدام)، خودداری از پیروی از قاعده ی اخلاقی مجازات اجتماعی (بیرونی) و درونی (ذهنی) به همراه خواهد داشت،  در حین انجام کنش های (غیر)اخلاقی حس نگریسته شدن در انسان وجود دارد، و حتی اگر خود فرد از قاعده ای اخلاقی نسبت به دیگران پیروی نکند، نقض این قاعده نسبت به خودش، از جانب او اعتراض برانگیز و تحمل ناشدنی است.

“موقعیت اخلاقی” که فیلم عرضه می کند راه فراری برای انسان اجتماعی شده ارائه نمی کند. در شکل اول میل دانش آموزی به برگشتن به سر کلاس و محروم نشدن از “تحصیلات” است. این دانش آموزان و تمامی حاضرین در این “بازی ِ نظرخواهی” که فیلم ایجاد می کند تحت تاثیر پیش فرض های اجتماعی نسبت به مدرسه هستند. به تعبیر بوردیو، «ایدئولوژی آموزش علم (تقدیس آگاهی)، ایدئولوژی شایسته سالاری، و حذف دانش غیر علمی، همگی سبب شده در سطح جهانی»، مدرسه و رفتن به مدرسه لازم و محرومیت از مدرسه یکی از بدترین محرومیت ها در نظر گرفته شود. در شکل اول ِ قضیه ی فیلم، دانش آموزان در مواجهه با دوگانه ی «مدرسه رفتن/مدرسه نرفتن» قرار دارند؛ که بالطبع طبق گفتمان غالب اجتماعی شق اول تحبیب شده و پسندیده است.

در شکل دوم ِ قضیه ی فیلم، انسانی (در اینجا انقلابی) در مواجهه با دوگانه ی «مقاومت کردن/مقاومت نکردن» است. که این بار نیز شق اول محبوب و توصیه شده توسط “خرد جمعی” است. با این وجود، نمی توان تمام کارکرد فیلم را در ایجاد دو دوگانه ی اخلاقی خلاصه و محدود کرد. فیلم از چند مفهوم اجتماعی “اسطوره زدایی” می کند. شخصیت بد ماجرا در اینجا و در این فیلم، بنا به نظر اکثریت “خرد جمعی”، معلم است. معلم به عنوان مرکز نظام آموزشی، مرکز اتهام زنی ناظران به قضیه است. در اینجا در ذهن همه ی این افراد، معلم چیزی جدای از نظام آموزشی می شود. همه رفتار معلم را نقد می کنند اما کسی از “ساختار مدرسه” چیزی نمی گوید. معلم دقیقا هنگامی “معلم” می شود که به انقیاد ِ مکانی به نام مدرسه در می آید. در این مکان (مدرسه) است که معلم هویتی متفاوت می یابد و هویت خود را با نقش معلمی بازتعریف می کند. کارل راجرز (Carl Rogers) معتقد است «معلم از آنچه که می آموزد “جدایی ناپذیر” است.» معلم و درس، هر دو در ساختار مدرسه بخشی از ناخودآگاه کودک را شکل می دهند. قواعد اخلاقی نیز بخشی از متون آموزشی است که در مدرسه از جانب ساختار به فرد تحمیل و القا می شود. نقش معلم در ذهن کودک بر اساس جدی بودن/راحت بودن، خوش اخلاق بودن/بداخلاق بودن، آموزنده بودن/تخریب گر بودن، و… شکل می گیرد و به گونه ای درهم تنیده با “متن درسی” که معلم موظف به ارائه ی آن در سر کلاس بوده، آمیخته می شود. معلم انشاء و معلم هنر معمولا خاطرات خوش تری در ذهن دانش آموزان می سازند تا معلم ریاضی یا معلم شیمی. شخصیت افراد به شدت وابسته به نظام آموزشی ایست که در آن رشد کرده و منابع معرفتی خود را در آن یافته اند. پیاژه می گوید « داوری های مستقل اخلاقی، فقط با ارتباط های اجتماعی مشترک درونی می شود، در حالی که ارتباط های اجتماعی «اقتدارگرا» فقط منجر به همنوایی با سلطه گران نامتجانس می شود. نوع اخلاق فردی به طور طبیعی متاثر از ساختار اجتماعی است که شخص در آن قرار دارد.»

در بالاتر اشاره کردیم به این نظر توماس که کودک از بدو تولد در حال شنیدن تعاریف از “وضعیت های اخلاقی” است. از طریق والدین، نظام آموزشی، و رسانه های تحت تاثیر گفتمان غالب اخلاقی، فرد وضعیت های متفاوت را می بیند و تا با قاعده های اخلاقی و تمکین به کنش اخلاقی “همدلی” پیدا کند (مطلوبیت در نظر دورکیم). اما آنچه من “شالوده شکنی از موقعیت اخلاقی” می نامم عرضه ی ناگهانی وضعیت پروبلماتیک از دوگانه ی اخلاقی است که فرد میان انتخاب اساسی (در تصمیم گیری اخلاقی) درست/نادرست سرگردان می ماند. مشکل هنگامی ایجاد می شود که جنبه ی عینی موقعیت اخلاقی با قاعده ی ذهنی از پیش در ذهن قرار داده شده است، تطابق نداشته باشد یا براحتی نتوان با اتکا بر قاعده ی از پیش تعلیم داده شده، تصمیم گیری کرد. در اینجا درست/نادرست اخلاقی از مرکز تهی می شود؛ به این دلیل که هیچ ترجیحی میان شق اول و دوم نیست و اصلا برتری سلسله مراتبی میان این دوگانه از بین می رود. (این اتفاقی است که به شکلی پیچیده تر و دراماتیک تر در اثر اخیر فرهادی نیز رخ می دهد.) هر دو سودمندی و زیان بخشی برابری دارند. در شکل اول، شق اول خیانت و شق دوم بهره مندی از تحصیل است. در شکل دوم، شق اول استقامت و شق دوم محرومیت از تحصیل را به همراه دارد.

در این جا شکافی ذهنی-اخلاقی پدید می آید. وضعیت های آموخته شده، در این موقعیت دچار “نابسندگی” می شوند و داوری اخلاقی دشوار و حتی ناممکن می گردد. مطرح کردن این چالش و گسترش آن در حوزه عمومی، شالوده شکنی از دوگانه های اخلاقی است. در این فیلم (یا بدلیل تحت تاثیر گفتمان غالب بودن، یا رِندی فیلم ساز) موضوع به اقتراح گذاشته می شود، بازخورد آن با خرد جمعی (یا عرف عام)1 به تصویر کشیده می شود. رورتی، به طور کلی، در مورد عرف عام می نویسد: «”عرف عام” تکیه کلام کسانی است که ناخودآگاهانه موضوعات را تنها برحسب واژگان (vocabulary) نهایی یی که خود و اطرافیانشان به آن عادت دارند حائز اهمیت می شمارند. عرفی [عام] بودن به معنی مسلم گرفتن این فرض است که گزاره های مدون شده در قالب آن واژگان نهایی برای توصیف و قضاوت درباره ی اعتقادات، اعمال، و زندگی های کسانی که واژگان های نهایی متفاوتی به کار می برند کفایت می کند.»

برای جمع بندی سخنم در باب این فیلم، به گمان من ، عباس کیارستمی در این فیلم با دو کار توامان، یعنی «شالوده شکنی از موقعیت اخلاقی» و بازنمایی «نابسندگی خرد جمعی» در مواجهه با وضعیت اخلاقی از پیش آموخته نشده، فیلمی رندانه و هوشمندانه تولید و دامنه ی تصویرسازی ِ دنیای خیالین را در حوزه ی امر اجتماعی گسترش می دهد.

1.  خرد جمعی و عرف عام زمانه ای انقلابی، و برگزیدگان انقلابی تازه پیروز شده که در مواجهه با تصمیم گیری های اخلاقی بسیاری خواهد بود. من از بررسی درونمایه ی سیاسی این فیلم در حال حاضر صرف نظر کرده ام.

ارجاعات:

  1. قضیه، شکل اول… شکل دوم. ، کارگردان عباس کیارستمی، تهران، 1358.
  2. جدایی نادر از سیمین ، کارگردان اصغر فرهادی، تهران، 1389.
  3. نظریه های بنیادی جامعه شناختی، ل. کوزر، ب. روزنبرگ ، ترجمه ف. ارشاد، نشرنی، تهران، 1387.
  4. پیشامد، بازی، و همبستگی، ر. رورتی، ترجمه پ. یزدانجو، نشر مرکز، تهران، 1385.
  5. ناسازه های گفتمان مدرسه، م. رضایی، انتشارات جامعه و فرهنگ: تهران 1387.
    1. Psychology for Language Teachers: A Social Constrctive Approach, M. Williams, R. Burden, W. Maion, Cambridge, 1997.
Advertisements