دوست من که خیلی دوستش دارم و چون من در سطح او فقط یک میوه، و آن هم موز را این قدر دوست دارم و علاوه بر این می خواهم هویتش نیز به دلیل نقشش در آزادسازی کشورمان از استبداد افشا نشود، او را “موز” می نامم، عقاید بسیار جالبی دارد. او عمیقا اعتقاد دارد که داستان نوشتن کار احمقانه ای است. او اکیدا به همه ی داستانخوان های سراسر دنیا توصیه می کند، بعد ِ خواندن هر تعداد از داستان، ابدا به یاد داستان نوشتن نیافتند. همیشه هم مثال هایی دم دستش از نویسندگانی که در کشور موجودند دارد که پس از نوشتن یک رمان، کارگاه داستان نویسی هم زده اند. می گوید “این کار را نکنید، جنابت به ادبیات است” و وقتی یک دیگر از دوستانم که به هیچ وجه او را به اندازه یک میوه ی خوشمزه مثل موز دوست نداشته ام به آقای موز گفت “خوب اگر کسی نوشتن را امتحان نکند و سعی نکند بنویسد که هیچ داستان و رمانی تولید نخواهد شد تا تو بتوانی آن را بخوانی و تولیدات ادبی متوقف خواهد شد”! پاسخ آقای موز اما امتداد همان بحث قبلی اش بود و به عنوان دلیل از حجم تولیدات ادبی بشر تاکنون ذکر آورد و گفت دیگر کافی است و “عصر داستان به دلیل کثرت داستان های موجود تمام است.”

ماه قبل همین بحثش را در چهار یا پنج سطر (که من دقیق یادم نیست) در فیس بوک و پروفایل رسمی و شخصی اش مطرح کرد. در عرض 72 ساعت دو هزار و چهارصد و شصت و دو نفر از چهار هزار و نهصد و هشتاد و شش دوست فیس بوکی اش آن را لایک کردند. او در یکی از جلسات ادبی بسیار معتبر همین شهر خودمان رسما این بحثش را در مکانی عینی و فیزیکی (پس از فضای مجازی فیس بوک) مطرح کرد و با صراحت از  پشتوانه ی دو هزار لایکی نظریه اش در باب مرگ داستان نام برد که با تشویق شدید حضار نیز مواجه شد.

سال پیش هم نظریه ای دیگر ارائه کرده بود و نوشته اش در توضیح این نظریه در مجله ای که توسط یک جوان ژورنالیست که اخیرا با یکی از ژورنالیست های معروف وصلت کرده و به خاطر چند مقاله به شهرتی رسیده، منتشر شد. این ژورنالیست جوان و ‘تازه در اثر یک وصلت به شهرت رسیده’ به این دوست من، یعنی آقای موز، قویا اطمینان داده بود که این مقاله ی او همچون مقالات خودش به زودی تکانی سیاسی اجتماعی در پی خواهد داشت که اکثر جوانب هستی این ملت را تحت تاثیر خود قرار خواهد داد. مقاله تحت عنوان « مقاله ای در باب امتناع پیشرفت و توسعه ی طولی ذهن بشر» و با عنوان فرعی «هیچکس هیچ گُهی نمی شود» به عنوان سرمقاله ی این مجله معتبر که سعی داشت مطالب غامض فلسفی و حوزه ی اندیشه را در قالبی همه فهم، رنگین و پرفروش منتشر کند، به انتشار رسید. از قضا پیشنهاد سردبیر درست از آب درآمد و مجله برای دو ماه تعطیل شد، جایزه ی روزنامه نگار طلایی و شجاع به سردبیر تعلق گرفت، آقای موز به دادگاه احضار شد، دو رسانه ی فلسفی بین المللی با آقای موز مصاحبه ای اختصاصی ترتیب دادند، سه کتاب در رد نظریه ای «امنتاع…» توسط روشنفکرین معاصر (و اکثرا خارج نشین منتشر شد)، دولت پس از سکوت در قبال این اتفاقات جایزه ی محقق برتر ماه سوم ِ فصل تابستان را به آقای موز اهدا کرد.

دوست مشترک من و آقای موز که یک خانم است و به دلیل اینکه خیلی لاغر و همیشه ساکت است مگر اینکه بخواهد حرفی تکان دهنده بزند، و من او را خانم پیازچه می نامم (پیازچه اسم یک سبزی است که همین الان مرتب در ذهنم می چرخید) به آقای موز بسیار مظنون است. یک بار من، خانم پیازچه، آقای موز، دختر آقای موز از ازدواج اولش که اکنون بیست و دو ساله است و بسیار زیبا، به همراه پسری که در واقع دوست پسر دختر بیست و دوساله ی آقای موز بود و تا آن لحظه ما از آن خبر نداشتیم و من گمان می کردم از مریدان جدید آقای موز است، در کنار ساحل نزدیک ترین آبگیر به منزل آقای موز نشسته بودیم. خانم پیازچه بی مقدمه با نگاهی به باقی حضار، رو به آقای موز کرد و گفت “به نظرم شما مستقیما با دستگاه اطلاعاتی همکاری می کنید.” دختر آقای موز به همراه یک جیغ بیهوش شد. دوست پسر ِ دختر آقای موز فورا روی زمین کنار دختر نشست و سر او را روی زانویش گذاشت و بعد از بوسیدن پیشانی اش گفت “عزیزم بهت گفتم قبل از بیرون رفتن حتمن اون قرص قرمزه ات رو بخور.” بدین ترتیب ما همگی فهمیدم او دوست پسر ِ دختر آقای موز است و بُهت زده رو به آقای موز کردیم. آقای موز مشخصا در گیر هضم هر دو موضوع باهم، رو به پسر کرد و فریاد زد ” از اینجا بروید.” رو به خانم پیازچه هم اضافه کرد “شما هم همینطور.”

دیروز توی روزنامه ی صبح تیتری از صحبت های وزیر خانواده آمده بود که وزیر ملتمسانه از جوانان خواسته در درجه ی اول ازدواج کنند و در درجه ی دوم صاحب فرزند شوند. این وزیر (که بنا به گفته ی همان روزنامه بهترین عملکرد را تاکنون داشته) با بیان اینکه تحقیقات سری ما نشان از رشد روزافزون همسایه شمالی می دهد و در نتیجه این روند به احتمال قریب به یقین در بیست تا بیست و پنج سال آینده این کشور شمالی به رقیب استراتژیک ما تبدیل خواهد شد، از تمام خانواده ها خواست تا به فکر سربازان بیست سال آینده ی وطن باشند.

این وزیر همبند آقای موز در زندان اداره امنیت رژیم قبلی حاکم بر کشور بوده است و من دقیقا می دانم که با وجود اینکه اکنون آقای موز جزو اپوزیسیون فرهنگی حکومت فعلی است و هرگونه همکاری و ارتباطی با سران رژیم حاکم را خیانتی در حق آرمان های آزادیخواهانه ی ملت می داند، اما به طور مرتب با این وزیر و دیگر دوستانش در قوه ی حاکمه در تماس است.

آقای موز در حالیکه هنوز بسیار از رفتار دخترش و “حرکت قرتی مآبانه اش که هنوز خیلی برای ما زود است” خشمگین است و او را در اتاقی در انتهای حیاط قدیمی و پر درخت منزلش حبس کرده و سر زدن تمام اعضای خانواده و خدمتکاران به او را مطلقا ممنوع اعلام کرده، گوشی تلفن را بر می دارد تا نکات ذی قیمتی در باره ی طرح و سخنرانی آقای وزیر با او در میان گذارد. قبل از این کار با یکی از دوستان روزنامه نگارش که در اروپا زندگی می کند و تنها کسی است که خود را “طراح رسانه ای برجسته در سطح ملی و بین المللی” می داند تماس می گیرد تا نکاتی را در مورد طرح تاسیس “یک رسانه ی خیلی گسترده و بسیار همگانی که هر کسی می تواند در هر لحظه، خبری توسط این رسانه مخابره کند و همه نیز می توانند در هر لحظه همه ی خبرهای این رسانه را مرور کنند” که به اعتقاد او “قدرت تاثیرگذاری این رسانه فوق تصورات انسان های محدود و سطحی بین نسل کنونی است”، تماس می گیرد.

 

ادامه دارد..

 

Advertisements