1.

فرآیندهای مدرنیزاسیون

فرآیندهای اصلی مدرنیزاسیون، همان طور که در توصیف هابرماس گفته شده است، عبارتند از سرمایه داری، صنعتی شدن، عرفی کردن، شهرنشینی و ملی کردن. در این قرائت، مدرنیته سرمایه دارانه، مبتنی بر دولت- ملتها، سکولار و شهری است. به این فهرست می توان این موضوع را اضافه کرد که در مدرنیته جامعه تحت سیطره رسانه های همگانی هم هست. در سطح دیگر، روشی که مدرنیته را حوزه های بازار و نیز فراغت تکمیل کرده است، افزایش عقلانیت در این حوزه هاست. این بسط عقلانیت در همه حوزه ها با تفکیک و تمایز (differentiation) مصادف شده است. تمایز کار از فراغت و تمایز خصوصی از عمومی.

فرایندهای پست مدرنیزاسیون

فرایندهای مدرنیزاسیون به مدرنیته شکل دادند. به همین سان استدلال ما این است که فرایندهای پست مدرنیزاسیون به پست مدرنیته شکل می دهند.[…] به نظر ما، جوامع معاصر غربی را باید جوامع پست مدرن دانست تا جوامع مدرن. منظور ما این است که جوامع غربی در چند دهه گذشته به طرز چشمگیری تغییر کرده اند و البته بدان معنا نیست که تداوم و پیوستگی بین جوامع مدرن و پست مدرن وجود ندارد اما تفاوت های میان این دو نوع جامعه به همان اندازه تفاوت های جوامع سنتی و مدرن قوی و ژرف هستند. تداوم ها و پیوستگی هایی بوضوح وجود دارند. ما هنوز در جوامعی زندگی می کنیم که برای مثال به واسطه طبقه و جنسیت شکل می گیرند. اما تفاوت ها بسیار قوی هستند.

پست مدرنیته را می توان با حرکت به سمت و سوی سرمایه داری بی سازمان، با مصرف گرایی، با سرعت پرشتاب و دگرگونی های بی وقفه، با تاکید بر ظواهر و تصاویر، با رسانه های گروهی، با جهانی شدن، با پیش بینی ناپذیری، با تردید در واقعیت و حتی با پایان امر اجتماعی برابر دانست. […] تربورن (Goran Therborn) می نویسد: «مدرنیته وقتی به پایان می رسد که واژه هایی مانند پیشرفت، ترقی، توسعه، رهایی و آزادی، رشد، انباشت سرمایه، روشنگری، اصلاح گری، آوانگارد، جذابیت و کارویژه ی خود را به عنوان خطوط راهنما برای کنش اجتماعی از دست بدهند.»

مدرنیته فقط برای پست مدرنیست های شکاک به پایان می رسد و نه برای پست مدرنیست های مثبت اندیش و آری گوی.(4)[…]

فرایندها:

پیش بینی ناپذیری (unpredictability): جوامع معاصر به طرز روزافزونی در حال پیچیده شدن هستند و سریعتر از همیشه تغییر می کنند. بنابراین به دشواری می توان پیش بینی کرد که نتیجه پایانی چنین فرایند های متفاوتی چه خواهد بود.[…]

جهانی شدن: دلیلی که در پس افزایش پیش بینی ناپذیری نسبت به تغییرات جامعه وجود دارد این است که جهان روز به روز، از طریق فرایندی که دیوید هاروی(David Harvey) فشردگی زمان-مکان می نامد، «کوچکتر» می شود. فرایندهای جهانی شدن به طرز چشمگیری به عصر پست مدرنیته شکل می دهند.[…] به نظر رابرتسون(Roland Robertson) یکی از نظریه پردازان عمده جهانی شدن، « جهانی شدن مفهومی است که هم به فشردگی جهان اطلاق می شود و هم به تشدید خودآگاهی از جهان به مثابه یک کل.»

رسانه ای شدن: در جامعه ای مملو از رسانه های همگانی نیز زندگی می کنیم. بخش زیادی از تجربه های زندگی روزانه ما با واسطه است تا مستقیم. ما از طریق رسانه های گروهی و همگانی از هر آنچه که در بخش های دیگر جهان رخ می دهد باخبر می شویم. ما در عصر فراواقعیت زندگی می کنیم. در جهانی که در آن تمایز بین واقعیت و مدلهای واقعیت محو شده است و در آن این مدلها هستند که واقعیت را تولید یا حداقل تعریف می کنند. […] حوزه های اجتماعی ما روز به روز از حوزه های فیزیکی ما جدا می شوند.

سرمایه داری بی سازمان: یکی از ویژگی های مدرنیته آن است که جامعه بیش از پیش پیچیده می شود و تنها اصل ثابت خود تغییر است: «هر آنچه سخت و استوار است، بخار می شود و به هوا می رود»+. این سرعت در پست مدرنیته افزایش بیشتری می یابد. لش و اُری(Lash & Urry) استدلال می کنند سرمایه داری در مسیر خود به سمت پست مدرنیته سه مرحله را پشت سر گذاشته است. در نخستین مرحله، در خلال قرن نوزدهم، «سرمایه داری لیبرال» در سطح منطقه یا محل عمل می کرد. در مرحله دوم در قرن بیستم، «سرمایه داری سازمان یافته» در سطح ملت عمل می کرد. اکنون در عصر پست مدرنیته، سرمایه داری بی سازمان شده است. گردش کالاها و سرمایه در سطح بین المللی صورت می گیرد. ابژه ها (پول و کالاها) و سوژه ها(نیروی کار) در خارج از مرزها جریان دارند.[…] فرایند تولید زیر بنایی سرمایه داری سازمان یافته اغلب فوردیسم نامیده می شود. یعنی تولید محصولات و کالاها در سطح وسیع و تا سرحد ممکن ارزان برای گروه کثیری از مصرف کنندگان.[…] در پست مدرنیته این فرایند دگرگون شده است. امروز مصرف کنندگان به طور روز افزونی از پذیرش و قبول فقدان انتخاب بین محصولات جایگزین و یا انواع جایگزین همان محصول سرباز می زنند. آنها خواهان حق انتخاب هستند. در عصر پست مدرنیته انعطاف پذیری واژه کلیدی است. علاوه بر این تعادل تولید از کالاهای مادی سنتی در حال تغییر به نشانه ها است. آنچه به طور فزاینده ای تولید می شوند- و مصرف- می شود، ابژه های غیر مادی هستند که به طور عمده حاوی عناصر زیبایی شناختی اند (سینما، موزیک پاپ و غیره). اما ارزش نمادین خود کالاهای مادی نیز در حال افزایش است.[…] جنبه فرهنگی و زیبایی شناختی محصول است که ارزش آن را تعیین می کند. منطق پست فوردیسم با منطق فوردیسم فرق دارد اما پست فوردیسم هنوز هم مبتنی بر فرایند عقلانیت است. فرایند تفکیک و تمایز هم پیچیده تر می شود. در مدرنیته زندگی اجتماعی از طریق تمایز حوزه های مختلف بیش از پیش عقلانی شد. کار از فراغت و از خانه جدا شد. نهادهایی جدیدی مانند مدارس و بیمارستان ها، آن دسته از مسئولیت هایی را به عهده گرفتند که بیشتر حیطه وظایف خانواده ها بود. در پست مدرنیته این فرایند در بعضی حوزه ها ادامه دارد ولی در حوزه های دیگر این فرایند در حال دگردیسی و فروپاشی است. از یک سو پست فوردیسم نشان می دهد که مردم نیازهای متفاوتی دارند؛ با آنها نمی توان شبیه یک گروهی همگن رفتار کرد. این بدین معناست که  مردم از طریق استفاده از محصولات مختلف و از طریق مُد خود را به شکل متفاوتی بروز می دهند. علاوه بر این تفکیک و تمایز بیشتری هم در سطح محصولات فرهنگی و زیباشناختی وجود دارد. تعداد ژانرها در حال افزایش است. اگر در مدرنیته تمایزگذاری بین راک و پاپ ممکن بود در پست مدرنیته مرزبندی ها بین مثلا هوی متال و اسپید متال [به مثابه یک گونه] امکان پذیر می شود. علاوه بر این ما شاهد فرایند تفکیک گریزی نیز هستیم. در روابط بین کار و فراغت و بین حوزه خصوصی و عمومی نیز تفکیک گریزی را می توان به عینه مشاهده کرد: به کمک کامپیوتر های شخصی و اینترنت مردم می توانند در خانه های خود کار کنند. در ارتباط با محصولات فرهنگی و زیبایی شناختی نیز روابط بین واقعیت و رویا و بین اخبار و سرگرمی در حال محو شدن است و به همین ترتیب رابطه بین فرهنگ عالی و فرهنگ عامه.

2.

آنچه در بالا آمد خلاصه ای از فصل دو کتاب سیاست پست مدرنیته(The Politics of Postmodernity) نوشته ی جان آر. گیبینز (Gibbins)و بو ریمر به ترجمه آقای منصور انصاری است. گاهی که می خواهم مطلبی بنویسم و لاجرم از توسل به ایده های دیگرانم، به این فکر می کنم که بازگویی برخی مسائلی که گفته شده و کمتر دیده شده مهم تر است تا بازنوشتن همان مسائل با قلمی دیگر و عملا انجام چنین کاری درافتادن در “سیاهچاله های بینامتنیت” است: بازگویی و بازگویی.

آنچه این متن به عنوان «فرایندهای پست مدرنیزاسیون» مطرح می کند، اکنون برای ایرانی ها نیز قابل لمس و حتی بیشتر «تجربه شده» است. چهار فرایندی که در بالا توسط مولفین این کتاب مطرح شده است، با شدت و ضعف متغیر در حال تجربه شدن و زیسته شدن توسط ماست؛ برای مثال جهانی شدن و رسانه ای شدن برای ما بسیار قابل لمس تر و تجربه شده تر است از سرمایه داری بی سازمان است که باوجود اینکه رابطه ی مصرف کننده، ارائه کننده، و کالا بعلاوه ی ارزش نمادین آن بیشتر توسط فرایند پیشتر (یعنی رسانه ای شدن) به ذهنیت افراد ایرانی نیز وارد شده و عملا هویت های افراد را دگرگون کرده است، اما سرمایه داری انحصاری در دست الیگارشی حاکم بخشی از این فرایند را فلج کرده است. اینجاست که کُمیت دو قسم تحلیل سیاسی- جامعه شناختی در ایران می لنگد: اولی تحلیلی که بی در نظر گرفتن جریان فرایندهای پست مدرنیزاسیون در ذهنیت و امر شخصی/ امر عمومی افراد ایرانی با تحلیل های پیشامدرن یا مدرن دست به تحلیل جامعه ایران و کنش/واکنش های آنان می زنند، و دوم تحلیلی که بی در نظر گرفتن بسترها و ساختارهای اجتماعی نامساعد و بعضا (هنوز) ناسازگار ایرانی، دست به تحلیل های پسامدرن می زنند. اصولا بحران تحلیل مناسب اجتماعی با در نظر گرفتن بسترهای اجتماعی و نگاه صحیح به ساختار حکومت در ایران یکی از عوامل ناکارآمدی تلاش های اصلاحگرایانه ما بوده و هست.

3.

دوست گرامی ام افتخار برزگریان به طور ناگهان از خواب غفلت برخواست و دست به تاسیس وبلاگی زد تا در فرایند برساختن مدلهای واقعیت و انعکاس «صدا»ش در مقیاسی جهانی سهیم و فعال باشد. از آن حیث که خواندن تحلیل های او (بی شک یکی از بهترین تحلیل هایی است که من این روزها در معرضش قرار می گیرم) در این وبلاگ برای من فرصت مغتنمی است که به دوستان و مخاطبان خودم هم پیشنهاد می کنم تا درگیر «دوگانه ها»ی او شوند که مطمئنا از درگیری صرف میان دوگانه های ذهنی-زبانی بسیار فراتر خواهد رفت. البته هنوز وبلاگ را کامل مهیا نکرده است.

از سوی دیگر حال که نامی از یک دوست بردم، حیف است اگر از دوست مشترک دیگری نیز اسم نبرم و آرزو نکنم که جلیل رضایی (دوست دانا و فرهیخته ام) هم از غار خویش به در آید و در کنشی خودعریانگر، اندیشه اش را تبدیل به دال هایی مکتوب کند تا قابلیت تکثیر در مقیاس جهانی را داشته باشد. به هر روی آنچه در ذیل می آورم از همان کتاب فوق الذکر است و امتدادی به مباحثه ایست که اخیرا با جلیل داشتم و قرار دادنش در اینجا هم تامین کننده این هدف است و هم در امتداد متن نقل قولی بالا:

4.

روزنا(Rosenau) دوگروه را با برچسب پست مدرنیست های «خوشبین» (affirmative) یا مثبت نگر و پست مدرنیست های «شکاک»(Skeptical) مشخص می کند. این تقسیم بندی روش سودمندی برای شناخت تفاوت بین تلاش های در اصل شالوده شکنانه و انتقادی فراساختارگرایان و پست مارکسیست ها از یک سو و اعتقادات مثبت تر نسبت به توانایی افراد و گروه های برای رهایی و بروز خود است. این گروه اخیر بر سیاست جدید، هویت، تمایز و جامعه مصرف کننده تاکید دارند.

شکاکان از لخاظ سیاسی لاادری یا به تعبیر درست تر لاادری گرایان سیاسی هستند که از کناره جویی و گوشه نشینی حمایت می کنند. در حالی که پست مدرنیست های مثبت اندیش، در واقع خوشبینانی هستند که از مشارکت جانبداری می کنند. شکاکان به دنبال آرامش در [حوزه] غیرسیاسی (non-political) اند، در حالی که پست مدرنیست های خوشبین از مشارکت در سیاست و جنبش های جدید حمایت می کنند. پست مدرنیست های شکاک ادعاهای مطلق گرایانه ای نسبت به حقیقت و حق دارند و همچنین کردارها و اعمالی را که بر اساس چنین ادعاهایی صورت می گیرند، بی معنا و خطرناک تلقی می کنند. از نظر آنها تنها واقعیات زندگی و سیاست، هیچ انگاری، بی یقینی، و نسبیت هستند. آنها ادعاهای وحدت و هویت سوژه ها و خودها (selves) را محکوم می کنند. پست مدرنیست های خوشبین درباره سوژه ها و خود مطمئن ترند. آنها به دنبال ساخت بندی باز اندیشانه انواع جدید سوژه ها و هویت ها هستند. به نظر آنها فراساختارگرایی، شالوده شکنی و پست مدرنیسم فضاهایی را به وجود می آورند که در آنها امکانات برای تجربه در زندگی و صورت بندیهای جدید سیاسی رشد و نمو می کنند

 

Advertisements