1.

در مطلب قبلی وبلاگم، انتهای نوشته به طنز اشاره‏ای کردم به سوررئالیسم و کیفیت سوررئالیستی آن مطلب. در امتداد هفته‏ی قبل کیفیت زندگی‏ام هم کمی سوررئالیستی شد. البته نه بدان صورت که در آن مطلب نوشته بودم بلکه بر اساس ویژگی‏ای که خود آنها و برخی از علمای فلسفه آن را تصادف عینی(1) می نامند. دو هفته‏ای بود که از دوستان تازه بازداشت شده‏ام می نوشتم و اکثرا فکرم را آنها مشغول کرده بود. این ظن هنگامی به ذهنم خطور کرد که فردی در فیسبوک برایم یک درخواست دوستی به همراه پیامی فرستاده بود، برایش نوشتم که او را بجا نیاورده‏ام، و در عین اینکه از او عذرخواهی کردم، عرض ادب نیز نمودم. پاسخی برایم فرستاد که باعث چنین امتدادی به هفته‏ی پیش من شد. متن پیامش چنین بود:

« خب، شماره‌ی بند یادم نمیاد. اما نیمه های شب بود آوردنت تو. فکر کنم نیم ساعت نشد که اومدن بردنت واسه بازجویی اما 10 دقیقه نشد که دوباره آوردنت. بهشون گفته بودی من با چشم بسته بازجویی نمی کنم. اونام بعد 5 دقیقه اومدن دوباره و بردنت انفرادی. چند هفته گذشت. دوباره در آهنی باز شد و با چهره‌ی تکیده و ریشای بلند اومدی تو بند. با چند تا کتاب زیر بقلت. یکیش اگه اشتباه نکنم اسمش “جریانهای سیاسی مذهبی” بود که خیلی سرگرمم کرد تا وقتی اونجا بودم.»

 

البته این دوست گرامی – که فقط چند روز و در بند عمومی بازداشتگاه اطلاعات مشهد در محضرش بودم – هم بعد از گذشت بیش از سه سال خوب ماجرا یادش نمانده و لغزش هایی دارد خاطره‏اش، اما این چنین، او امتداد دهنده‏ی رویدادهایی شد که من را به یاد مفهوم تصادف عینی سوررئالیست‏ها انداخت. رضا سیدحسینی می نویسد به نظر سوررئالیست ها « تصادف عینی مجموعه ی پدیده‏هایی ست که از هجوم شگفتی‏ها به زندگی روزمره حکایت می کند. در سایه‏ی آنها روشن می شود که انسان در روشنایی روز در میان شبکه‏ای از نیروهایی باطنی راه می رود و کافی است که بتواند این نیروها را کشف کند و در اختیار بگیرد» و در ادامه می گوید « تصادفاتی پیش می آیند، تصادفات بسیار متعدد که همه نمی دانند دلیل بر چیزی باشند، گاهی معجزه آساتر از آنند که وعده کشف و الهامی را ندهند.»

پس از این نقطه نظر که مورد تاکید برتون و سوررئالیست ها نیز هست، “کشف این تصادفات که وعده از کشف و الهامی میدهند”، نگاهی سوررئالیستی به زندگی است. اینگونه بود که من پس از دو هفته فکر به دوستانی زندانی، نوشتن دو سه مطلب برای آنها در وبلاگ، پیگیری خبرهای آنها در این همه سایت برای آگاهی از وضعیت و شرایطشان، و چنین پیامی در فیسبوک را “تصادفاتی که وعده از الهام و رویدادی در آینده می دهند”، یافتم!! همچون بنژامن پژه (Benjamin Peret) در زندان و نقش عدد 22 بر دیوار، و یا نقاشی‏ای از گیوم آپولینر(Guillaume Apollinaire) با جمجمه ای سوراخ…!

حال که بیشتر از آنکه به بحث فلسفی در این مورد بپردازم، سوار بر ساحت ادبی ماجرا شده ام، بیراه نیست اگر به یک مبحث دیگری که بعد از توالی این رویدادها به ذهنم رسیده بود هم اشاره ای کنم. تی اس الیوت (T. S. Eliot) مفهومی را بسط می دهد به نام پیوستگی عینی (2) و تاکید می کند که ترتیبی از اشیا، یک موقعیت، و زنجیره‏ای از رویدادها، می تواند ترجمانی یا برانگیزاننده‏ یک احساس باشند. جدای از متد شعرنویسی و نقدنویسی که این ادعای الیوت به دنبال آن است، او معتقد است که زنجیره‏ی رویدادهای بیرونی و عینی می تواند “یک حس درونی” را در فرد ایجاد کند. در نتیجه احتمالا به تعبیر آن دوستی که به محض اینکه مرا دید با لبخند گفت “بوی بهشت می دهی رضا”، این اتفاقات عینی (چه به گونه‏ای ادبی پیوستگی عینی بنامیم شان، یا به جهتی فلسفی آن را تصادف عینی بنامیم) “این حس درونی” را ایجاد کرده اند که انگار “بهشت” ما را می خواند! و اصلا هم ربطی به خرافه ندارد؛ بلکه شگردی است ادبی که این بار انگار نیرویی اتفاقاتی را می چیند تا حسی به شما القا کند، یا خیلی سانتی مانتال تر، شاعر کائنات اینگونه برایمان می سراید..! پس چنین الهامی از اتفاقی خبر می دهد و ما را به بوی “بهشت” معطر کرده است..

نا گفته هم نگذارم، کسانی که همیشه آنگونه که من در پاراگراف‏های بالا نوشتم، فکر می کنند، باید اندکی دیوید هیوم بزرگ را بخوانند تا به تعبیر کانت “از خواب جزمی خود بیدار شوند”! (هرچه خواستم ناگفته بگذارمش نشد.)

2.

دو روز پیش در گودر یک مطلب گذاشتم در جمع محدود دوستان گودری. مطلب کاملا نقل قول بود از کتاب شوایک (Svejk) که من فقط عنوانی برایش انتخاب کردم: (Anti-Foucault). عینا همان را اینجا می گذارم برای خواننده‏ای وسیع تر:

«فکریَم که چرا دیوانه‏ها از اینکه اونارو اون جا [در دارالمجانین] نیگر داشتن اینقدر شاکی‏ان، اون جا آدم می تونه لخت و عور رو کف اتاق بخوابه، مث شغال زوزه بکشه، لنگ و لقد بندازه و گاز بگیره. اگه این کارا رو بیرون، تو خیابون بکنه همه تعجب می کنن، اما اون تو اینا طبیعی ترین کارای دنیاس، اونقدر آزادی وجود داره که حتی سوسیالیست‏هام به خواب ندیده‏ن. اون جا آدم می تونه راجع به خودش بگه خداس، یا مریم مقدسه، یا پاپ اعظمه، یا پادشاه انگلستانه، یا اعلیحضرت امپراتوره، یا واتسلاو قدیسه…»(3)

 

اشارات:

(1)    این استفاده سوررئالیست ها از مفهوم «تصادف عینی» (Objective Chance) ریشه در فلسفه دارد. من نخواستم در این مطلب که بیشتر سویه طنز دارد به این وجه از آن بپردازم، اما مخاطب راغب می تواند به این سه لینک مراجعه کند و اطلاعات خوبی نیز بدست آورد. لینک اوللینک دوملینک سوم.

(2)    پیوستگی عینی ترجمه‏ای است که از واژه‏ی (Objective Correlative) اکنون به ذهنم رسید و چک نکردم قبلا چه ترجمه شده است. اگر ترجمه‏ بهتری شده و می دانید، لطفا مرا آگاه کنید.

(3)    روایت شوایک از تیمارستان؛ یاروسلاو هاشک/ شوایک، سرباز غیور(Svejk; The Good Soldier)- ترجمه کمال ظاهری

(#) این متن را تقدیم به علی قلی زاده می کنم که این اواخر که شکمش از کمبود ورزش بسیار بزرگ‏تر از سابق شده بود، گفتم “علی، این شکم خبر از رویدادی عظیم می دهد، جبران ورزش نکردن هایت، باید مدتی را در انفرادی بگذرانی و جوجه کباب بخوری” تا به تعبیر این دوست تازه ام در فیسبوک “تکیده و با ریش های بلند” باز به «جریان طبیعی زندگی» بازگردی.

 

Advertisements