تقدیم به دوستی عزیز

که نامش علیرضا کیانی است

و گمان می کرد سلین در سفر به انتهای شب «رنج» بشر را به تصویر کشیده است

کسی که گمان می کرد «رنج» می کشد و جز در «لحظه»، خوشی دوام ندارد

 

« – حق داری آرتور! در این مورد حق داری! [گذشتگان ما هم] کینه ای، رام، بی عصمت، درب و داغان، ترسو و نامرد، و حقا که به خوبی خودمان بودند! اشکالی ندارد، بگو! ماها عوض نمی شویم! نه جوراب مان عوض می شود و نه ارباب هامان و نه عقایدمان. وقتی هم می شود، آنقدر دیر است که دیگر به زحمتش نمی ارزد. ما ثابت قدم دنیا آمده ایم و ثابت قدم هم ریغ رحمت را سر می کشیم! سرباز بی جیره و مواجب، قهرمان هایی که سنگ همه را به سینه می زنند، بوزینه های ناطقی که از حرف هاشان رنج می برند. ماها آلت دست عالیجناب نکبتیم. او صاحب اختیار ماست! وقتی بچه های حرف شنویی نیستیم، طنابمان را سفت می کند، انگشت هایش دور گردن ماست، همیشه، حتی وقتی حرف زدن مان با ناراحتی توام است. باید هوای کار دست مان باشد که لااقل بشود غذایی بلنبانیم… سر هیچ و پوچ آدم را خفه می کند… این که نشد زندگی…

– باردامو، عشق هم هست!

– آرتور، عشق همان ابدیتی است که جلوی روی سگ هاست، و من یکی مغرورم.

– پس بیا از تو حرف بزنیم! تو آنارشیستی، همین و بس!

[…]

– گل گفتی هالو جان! من آنارشیستم، بهترین دلیلش هم این است که یک جور دعای انتقام جوبانه ی اجتماعی سرهم کرده ام. بد نیست همین الان نظرت را درباره اش بگویی: اسمش هست: «بال های زرنگار»!… و شروع کردم به خواندن: “خدایی که دقیقه ها و سکه ها را می شمارد، خدایی نومید، با بال های زرنگار گسترده بر سر عالم، با شکمی رو به آسمان، آماده ی نوازش ها. اوست خداوندگار ما. ببوسیم یکدگر را!”

– شعرک تو به زندگی واقعی ربطی ندارد. من طرفدار نظم موجودم و از سیاست خوشم نمی آید. بعلاوه، روزی که وطنم از من بخواهد در راهش جانم را فدا کنم، لش بازی در نمی آورم، آماده ام که در راهش جان بدهم.»

 

تمام این بخش فوق را از همان صفحه سه این رمان آوردم که علیرضا با آن عشق بازی می کرد. (ترجمه فرهاد غبرائی، انتشارات جامی). داستان که ادامه پیدا می کند این جملات و واژه ها معنی می گیرند. حالا من هم می خواهم افکار اکنون آشفته ام را انتقال بدهم که کار سختی است. علی عزیز و محسن دوست داشتنی هم ناگهان دچار «رنج» شده اند. به این فرمول یلمزلف به نقل از امبرتو اکو دقت کنید: شما هنگامی که می خواهید معنا بسازید و چیزی را بیان کنید، «ماده بیان» در ذهن تان شکل می گیرد، به شکل «صورت بیان» وارد محیط می شود و پس از تبدیل شدن به «صورت محتوا» در ذهن مخاطب تبدیل به «ماده [جوهر] محتوا» می شود. این فرایند کلی انتقال و انتشار پیام است، حرکت نشانه هاست و کلیت چگونگی هر تفسیری. حالا ذهن من آشفته تر از آن است که به این چرخه فکر کنم و بنویسم. برای همین نوشتمش تا شاید بفهمم چه ها از این «فکر و ذکر» باید در این صفحه ثبت شود.

در هر حال مهمترین بخش ماجرا همان «رنج» است که به تعبیر علیرضا انگار بناست تا حقیقت عالم باشد. من بعضی اوقات به آن بحث کلاسیک «خداوندگار و بنده» هگل فکر می کنم. به هر رابطه و نظام «سلسله مراتبی» (hierarchy) فکر می کنم، مشکل همین است انگار: یک دیالکتیک، یک مراتب ِ دیوانی ِ نهادی شده در تمام حوزه های حیات بشری. شاید مثل باردامو اسمش را باید بگذاریم «بال های زرنگار». شب های بسیاری با علیرضا تا صبح ها بیدار می نشستیم و حرف می زدیم. از دریدا می گفتیم و گمان می کردیم می توانیم خداونگار و بنده را منحل کنیم. چقدر هم تاکید می کردیم که باید مراقب باشیم شق دوم را یک وقت برتری ندهیم و رابطه ی سلطه ی باژگونه ای بازتولید کنیم! نمی دانم الان علیرضا در سلول (که می گویند قرار است هر سه تایشان را به اوین منتقل کنند) به این ماجرا فکر می کند یا نه، اما من، اینجا، در حالی که تمام این ماجراها از جلوی چشمم می گذرد، و به یاد شب های انفرادی که خود گذرانده ام می افتم، می گویم؛ خداوندگاران باشید، نظم موجود عالم هستی باش، اما آنقدر محکم باش، آنقدر جدی باش که ما کامل تن در دهیم به تاریخمندی سیر زمانی بشر و دست از سر تفکرات سیگارمانندی که روشنایی شان چند صباحی بیشتر مسافر ذهن نیستند برداریم و بدان دل خوش نکنیم.

 

Advertisements