نشریه آنلاین ادبی «تئوری هویت» اخیرا گزارش کوتاهی منتشر کرده است پیرامون اجرایی جدید از نمایشنامه ی «در انتظار گودو» نوشته ی ساموئل بکت (Samuel Beckett). در ابتدای گزارش آمده است که بر اساس نظرسنجی جدید مرکز تئاتر بریتانیا، این نمایشنامه «مهم ترین» نمایشنامه قرن بیستم در زبان انگلیسی شناخته شده است. تفاوت این اجرا با صدها اجرای دیگر از این نمایشنامه که در سراسر جهان و زبان های مختلف صورت گرفته، مکانی است که تئاتر در آن به صحنه رفته است: مناطق آسیب دیده ی ایالت نیواورلئان(New Orleans) پس از طوفان کاترینا.

این تئاتر که توسط کریستوفر مک الروئن مدیر تئاتر کلاسیک هارلم (Classical Theatre of Harlem) برگزار می شود، بعد از مشاهده ی مناظر ویران شده یا به تعبیر خود آنها خشک و بی روح این ایالت پس از کاترینا به ذهن تهیه کنندگان خطور کرده است. یکی از عوامل این تئاتر می گوید پس از دیدن این مناظر آنها به یاد تمامی اجراهایی که از در انتظار گودو دیده بودند افتاده اند. بازیگران این نسخه از تئاتر از آمریکایی-آفریقایی های ساکن همان ایالت هستند.

این مطلب از نگاه خبری و ژورنالیستی، خبری است مناسب برای گوشه ی صفحه ی هنر یا ادبیات در صفحات میانی؛ اما برای منتقدی که درگیر مسائل هنری این زمانه است نکات مهمی در بر دارد.

در حوزه ی علوم انسانی و هنر با «پایان» های مختلفی مواجه بوده ایم. «پایان» هایی که از سوی نظریه پردازانی متفاوت در باب زمینه ای از علوم انسانی یا هنر اعلام شده اند. علوم انسانی را فعلا از این بحث کنار قرار می دهم و به پستی دیگر موکولش می کنم. فعلا به بحث پیرامون همین نمایشنامه می پردازم؛ یعنی حوزه ادبیات و هنر یا به بیان دقیق تر ادبیات و یکی از شاخه هایش ادبیات دراماتیک.

از هنگامی که جان بارت(John Barth) مقاله ی ادبیات فرسودگی(Literature of Exhaustion) را نوشت چهل و سه سال می گذرد، او هم یکی از نظریه پردازانی بود که از یک «پایان» افشاگری کرد. او در این مقاله نوشت که دیگر دوره ی دورنمایه های ادبی بکر و دست نخورده پایان یافته است. هر چه که می توانست به صورت یک درونمایه (یا به زبان ساده داستان) گفته/تعریف/نقل شود، گفته/نقل/ و تعریف شده است. این نظر بارت هم طرفدارانی پیدا کرد و هم مورد تمسخر قرار گرفت. مثلا در همین کتاب های فارسی زبان یک مثال بخواهید، آنهایی که رمان «صد سال تنهایی» گابریل گارسیا مارکز ترجمه ی بهمن فرزانه، چاپ انتشارات امیرکبیر سال 1353 را خوانده اند، روی جلد جمله ای از ناتالیا جینزبورگ (Natalia Ginzburg) را خوانده اند که: «اگر حقیقت داشته باشد که می گویند رمان مرده است یا در حال احتضار است، پس همگی از جای برخیزیم و به این آخرین رمان سلام بگوئیم!». این یک نمونه بود که در ایران هم علیه این سخن بارت در تیراژ وسیع منتشر شد که من نمی دانم شگرد انتشارات امیرکبیر و آقای جعفری بوده است یا در کتاب اصل مورد استناد در ترجمه هم این جمله روی جلد (و نه آن طور که معمول است پشت جلد) آمده است.

در هر حال، جان بارت بعد ازاینکه اعلام کرد در حوزه ی ادبیات (سخن او خاصه رمان بود) دیگر درونمایه ها و داستان های قابل تعریف پایان یافته، نوشت تم های آثار ادبی که از زندگی بشر و انسان ها تقلید کرده اتمام یافته و حالا باید ادبیات با تاکید بر شگردهای صوری و تقلید از فرم و خود داستان ادامه یابد؛ این گونه ادبیات غنی سازی می شود. این آغاز تئوریزه کردن گونه ای از ادبیات بود که کمی بعد به عنوان پست مدرنیسم جهان گیر شد و به جای محاکات از زندگی بشر (مثل کلاسیک ها)، و تقلید از ذهن (همچون مدرنیست ها) روی به تقلید از خود داستان آورد.

به گمان من از اینجا ادبیات بر می گردد به ذات و سرشت هنری. این بدین معنا نیست که قبلا هنری نبود، بلکه صناعت هنرمندانه اکنون محل بروز بیشتری در آثار ادبی می یابد. حال ممکن است این به مذاق برخی خوش تر آید و برخی دیگر نه. به هر روی، اینجا دامنه ی خلاقیت هنرمند محل بروز می یابد. «خلاقیت» اصل اساسی هنر زمانه ی ماست. آن هایی که معتقد باشند درونمایه های ادبی همه گفته شده است ناچارند روی به خلاقیت در ارائه ی “داستان های شنیده شده” به صورتی نو و خلاقانه بزنند. از این نقطه نظر که به تئاتر هارلم در ایالت کاترینا زده ی نیو اورلئان که بنگریم خلاقیت هنرمند در استفاده از مناظر [بلایای] طبیعی در بیان نمایشنامه ای که صدها بار اجرا شده را می بینیم.

نشریه ای که این گزارش را منتشر کرده است، از این اجرا به عنوان تفسیری جدید از نمایشنامه ی بکت ذکر کرده است. تفسیری که در واقع «مصادره به مطلوب» بخشی از آن است. تفسیری که داد هنرموتیسین های هابرماسی و خود هابرماس را در آورده است؛ به دلیل ساده ی ترس از هرج و مرج. اما این تفسیر، این کنش هنرمندانه، اکنون با تزریق حداکثر خلاقیت به اثر هنری، اثر را تبدیل به متنی شخصی و زیبا در معنای کانتی آن که “لذتی می آفریند رها از بهره و سود، بی مفهوم، و همگانی، که چون غایتی بی هدف است” که به نظرش نتیجه اش استعلای فردی می باشد، است.

این نوع هنر پذیرش عام و توده ای نخواهد داشت. این هنر فردی است و در حال حاضر به ظاهر با گسترش «دسترسی پذیری» و «نزدیکی» میان افراد از طریق ابزارهای مدرن که مدیوم انتقال پیام و نشانه ها (هنری یا غیر هنری) قرار می گیرند، رو به رشد هستند. تمام این ها شاید بهانه ای شد که من در پایان از تمام معلمین مثل خودم خواهش کنم که به شاگردان خود فرای اصول و تکنیک های ادبیات، هنر، زبان و … ، قواعد استفاده از خلاقیت را آموزش دهند تا انسان های مناسبی برای این زمانه (و حتی بعد از خودمان و جلوتر از ما) شوند. بسیاری از مسائل فرهنگی و عقب افتادگی های فکری به جهت رشد ایزوله و بی ارتباط ِ بزرگان کنونی با جهان پیرامون در دوره ی رشد و آموزش آنها بوده است. به بسیج معلمین نیاز داریم. البته معلمینی که فداکارانه بیش از مسائل مالی به آینده و بهزیستی یک نسل فکر می کنند.

پ. ن. پاراگراف آخر، متن را از روایت اصلی خیلی منحرف می کند. با وجود اینکه باز هم در این باره مفصل تر خواهم نوشت اما دلم نیامد آن را حذف کنم. از این بابت از خواننده ی محترمم عذرخواهی می کنم.

 

Advertisements