امر سیاسی باید به گونه ای تعریف شود که کل قلمرو امر اجتماعی را دربر گیرد. چنین الزامی بدین معناست که رویدادها، فرایندها و کردارها را نباید، صرفا به دلیل بستر یا متن خاص شکل گیری آنها «غیرسیاسی» یا «فراسیاسی» نامید. همه ی رویدادها، فرایندها و کردارهای شکل گرفته در حوزه ی اجتماعی قابلیت سیاسی بودن و بنابراین، موضوع تحلیل سیاسی قرار گرفتن را دارند. بر پایه ی چنین تعریف و برداشتی، قلمرو حکومت، بیشتر از قلمرو فرهنگ، حقوق یا حوزه خصوصی، ماهیتا سیاسی نیست. پس تقسیم کار داخلی  کمتر از دخالت تنظیمی دولت در امر تقسیم کار داخلی سیاسی نیست و کمتر از آن هم شایسته ی موضوع تحلیل سیاسی قرار گرفتن نیست. در واقع می توان به درستی استدلال کرد که هرگونه تحلیل مناسب ِ سیاست ِ تنظیم تقسیم کار ِ داخلی، خود دربرگیرنده ی نوعی تحلیل سیاسی تقسیم کار داخلی است. ولی این استدلال پرسشی بدیهی پیش می آورد که چه چیزی تحلیل سیاسی را سیاسی می کند؟ به بیان دیگر وجه تمایز تحلیل سیاسی از تحلیل فرهنگی یا جامعه شناختی که آن دو هم شاید مدعی شوند کل حوزه ی امر اجتماعی را در بر می گیرند، چیست؟ آنچه برای پاسخ به این پرسش نیازمندیم، تعریف خود امر سیاسی است. آنچه یک تحلیل سیاسی را سیاسی می کند، تاکیدی است که بر وجه سیاسی روابط اجتماعی دارد. شاید تعاریف بسیاری از امر سیاسی عرضه شود… ولی تعریف من از سیاست و امر سیاسی چنین است: آنچه به توزیع، اعمال و پیامدهای قدرت مربوط باشد. پس یک تحلیل سیاسی، تحلیلی است که به روابط قدرت محور موجود و مستتر در روابط اجتماعی توجه می کند. از این لحاظ، سیاست نه بر پایه ی کانون عملکرد آن، که برحسب ماهیت آن به عنوان یک فرایند تعریف می شود.

[…]

[بدین ترتیب] امروزه معمولا جریان قالب در علم سیاست [تحلیل سیاسی] را متشکل از سه دیدگاه متمایز می دانند:

نظریه انتخاب عقلانی: که تلاش در راستای الگوسازی برای رفتار سیاسی برپایه ی این مفروضه ی ساده است که بازیگران سیاسی، بیشینه فایده خواهان ِ هدفدار ِ خودخادم هستند.

رفتارگرایی: این رهیافت، مثل دوتای دیگر رهیافتی نظری متمایز دارای پیوند با یک رشته ادعاهای مهم نیست، بلکه رهیافتی است مرتبط با برخی فنون و روش های تحلیلی که در اصل در هر حوزه بررسی تحلیلی سیاسی، قابلیت کاربرد دارند. این روش تحلیل سیاسی خود را بر استنتاج و تعمیم از روی نظم های تجربی ِ مشاهده شده استوار می کند.

نهادگرایی جدید: به طور طبیعی بر نقش واسط بسترهای نهادی که رویدادها در چارچوب آنها شکل می گیرند، تاکید و آنچه درونداد مدار رفتارگرایی و نظریه انتخاب عقلانی می داند، را رد می کند. با توجه به تاکید این رهیافت بر مساله ی «وابستگی زنجیروار» تحولات نهادی (اهمیت حتی رویدادهای بظاهر کوچک و کم اهمیت)، این دیدگاه بر اهمیت تاریخ، زمان و توالی [رویدادها] در تبیین پویایی ها یا تحولات سیاسی تاکید می کند.

 

کالین های (Colin Hay)، درآمدی انتقادی بر تحلیل سیاسی (2002)، ترجمه احمد گل محمدی، نشرنی 1385. صص 20 تا 35. توالی این گونه ی مطالب و گزینش آن ها بدین صورت از من است.

 

Advertisements