یادداشت مترجم/ رضا عرب: به ترجمه و شناخت روشنفکران حوزه ی عمومی در هر کشوری نیاز است. روشنفکرانی که دغدغه شان گسترش حوزه ی [امر] شخصی (1) است. روشنفکرینی که با آوانگاردیسم اجتماعی/ سیاسی/ فرهنگی خود ضربات جبران ناپذیری به باورها [و نقش ها]ی تثبیت شده وارد می آورند و هدف شان بسط آزادی های اجتماعی است. ضرباتی که تک و توک روشنفکرین حوزه ی عمومی [در همان شکل ساده اش] در انتهای سلسله ی قاجار و ابتدای دولت رضا شاه به باورها و نقش های تثبیت شده وارد کردند، اکنون قابل لمس در حوزه ی عمومی جامعه ی ایران است. هوایی که تنفس می کنید از ذرات آن مباحث تشکیل شده است، علی رغم اینکه پیشرو بودن در هر زمانه ای محکوم به پس زده شدن و در این جغرافیای خاص سرکوب شدن است. اما اگر همیشه به یاد داشته باشیم که حرکت های اجتماعی را توده های میلیونی در تاریخ مدرن رقم نزده اند، بلکه طبقه ی متوسط، و باز هم نه همه ی آن، بلکه فقط بخش فعال طبقه ی متوسط رقم زده، به نقش تاریخی خود و چنین روشنفکرانی پی خواهیم برد و افسردگی پسا سرکوب اجتماعی گلویمان را نخواهد فشرد.

در این بخش، اول سوزان سانتاگ معرفی خواهد شد و سپس نقدی بر اندیشه های متقدم او آورده خواهد شد. باز هم همچون ویژه نامه های پیشین تاکید می کنم، نقش من راوی/مترجمی نا- مغرض است که سعی می کنم با گزینش های مناسب (بالطبع به نظر خودم) اندیشه هایی را بیشتر معرفی کنم. همانطور که ادرین ریچ را ترجمه کردم، سانتاگ را هم ترجمه کردم. و به صرافت می دانم که اگر به تعبیر منتقدین او در آمریکا نظرات (بویژه متقدم) او، برای جامعه و فرهنگ آمریکایی خنده دار است، برای ما می تواند مشمئزکننده باشد. اما نه تنها بخش فعال طبقه متوسط که اکثریت جامعه به روشنفکرین حوزه عمومی نیاز دارند تا احترام و کوشش برای بسط آزادی و کاهش الم دیگری را «آموزش» دهند. سانتاگ حتی می تواند مثال بدی برای این مسئله باشد و شاید فردی دیگر مناسب تر؛ اما محدودیت های من و وبلاگ فیلدوست اجازه ی پرداختن به همه در فاصله ای کم را نمی دهد.

 

سوزان سونتاگ

 

به طور گسترده ای سونتاگ به عنوان یکی از تاثیرگذار ترین و مناقشه برانگیز ترین مقاله نویسان و مفسرین معاصر آمریکایی مورد اشاره قرار می گیرد. یک شمایل محبوب برای نقش او در توسعه ی فرهنگ مدرن و تفکر روشنفکری در نظر گرفته می شود. سونتاگ مسائل تفسیر را مورد بحث و آثار مدرن روشنفکران اروپایی را در معرض دید آمریکایی ها قرار می دهد. او بوسیله ی مقالات در باب بیماری اش، بسیاری از عقاید گمراه کننده و برچسب های منفی وصل به بیماری هایی مثل سرطان و ایدز را بر اساس مدارک کلینیکی و فارغ از برچسب (منفی) اجتماعی آن بی اعتبار می کند. سونتاگ در داستان هایش به طور مکرر با فرم و شکل دست به تجربه می زند و از روایتی استفاده می کند تا بر جهانشمولی احساس و کنش های انسان تاکید کند، تا خط دقیقی بکشد میان واقعیت و خیال، و بر حدود اراده ی آزاد تعمق کند.

زندگی

سونتاگ در ژانویه سال 1933 در نیویورک متولد شد اما جوانی اش را در توکسان و لس آنجلس گذراند. او دانش آموزی با استعداد بود و چندین سال را جهشی خواند، و در پانزده سالگی از دبیرستان فارغ التحصیل شد. سپس وارد دانشگاه کالیفرنیا، برکلی، و بعد از یکسال به دانشگاه شیکاگو منتقل شد، جایی که او درجه ی لیسانس فلسفه را در سال 1951 دریافت کرد. در حالیکه در دانشگاه شیکاگو بود، با فیلیپ ریف (Philip Rieff) یک روانشناس اجتماعی آشنا شد. این زوج در سال 1950 ازدواج کردند و یک پسر به نام دیوید داشتند که نه سال بعد از هم جدا شدند. سونتاگ تحصیلات تکمیلی را در هاروارد از 1951 تا 1957 ادامه داد، و فوق لیسانس در ادبیات (1954) و فلسفه (1955) گرفت. او بعدتر تحصیلات تکمیلی اش را در کالج سنت آن، آکسفورد، و سوربن پاریس ادامه داد. سونتاگ به طور مرتب نویسنده نشریات (Partisan Review)، (Harper’s Weekly)، (Nation)، و (New York Review of Books) در حالیکه که مشغول تدریس در برخی موسسات همچون دانشگاه کانکتیکت، سیتی کالج دانشگاه نیویورک، کالج سارا لارنس، و دانشگاه راتگرز بود. سونتاگ بسیار زود از شغل دانشگاهی اش بازنشسته شد و به طور تمام وقت به نوشتن پرداخت؛ اولین رمان او “بانی خیر” در 1963 منتشر شد و اولین مجموعه مقالاتش “علیه تفسیر و دیگر مقالات” در سال 1966. در ابتدای دهه ی 1970 سونتاگ به سرطان سینه مبتلا شد، و تجربیاتش با بیماری بعلاوه ی واکنش دیگران به آن اساس کتاب “بیماری به مثابه ی استعاره” (1978) شد که به ترتیب منتج به نوشتن کتاب “ایدز و استعاره هایش” (1989) شد. در ابتدای دهه ی 1990 سونتاگ سفرهای متعددی به یوگسلاوی ویران شده برای اهداف انسانی داشت. در همان حین در آنجا اجرایی از نمایشنامه ی “در انتظار گودو”ی ساموئل بکت اجرا کرد. سونتاگ بورسیه ها و جوایز بسیاری گرفت، مثل نامزد جایزه ملی کتاب سال در 1966 برای علیه تفسیر و دیگر مقالات، یک جایزه ی ملی منتقدین کتاب در 1978 برای “در باب عکاسی” (1977)، و جایزه ی ملی کتاب در سال 2000 برای رمان “در آمریکا”.

  آثار

سونتاگ موضوعات اجتماعی، هنری، و سیاسی را در کنار خودشیفتگی معاصر در مقالاتش مورد بحث قرار می دهد. در اولین مجموعه اش علیه تفسیر و دیگر مقالات، از روش های انتقادی استاندارد که متکی بر تحلیل محتوایی و سطوح مختلف معنایی است اجتناب می کند، در عوض ادعا می کند که کارکرد نقد نشان دادن “چگونه این چیزی است که هست، حتی [نشان دادن] اینکه این، آنچه که هست است، بیش از آن که نشان دهیم به چه معنی است.” در این مجموعه همچنین مقاله ی مشهور “نکاتی در باب ابتذال” است، که در آن از “ابتذال” به عنوان یک فرم جدی هنری دفاع می کند. “صورت های اراده ی رادیکال” (1969) شامل مقاله ی “تخیل پورنوگرافیک” می شود که در آن سونتاگ ادعا می کند پورنوگرافی یک ژانر ادبی معتبر است. “بیماری به مثابه ی استعاره” و “ایدز و استعاره هایش” هر دو در رابطه با روشی هستند که [بوسیله ی آن] جوامع غربی افسانه های فرهنگی در مورد بیماری خلق و آن را تفسیر می کنند. در بیماری به مثابه ی استعاره، سونتاگ برچسبی که همراه با سرطان و بیمار سرطانی است را بررسی می کند و تلاش می کند تا قدرت منفی این واژه های مرتبط با چنین بیماری هایی را خنثی کند. او این رهیافت را در “ایدز و استعاره هایش” با آشکار کردن تصورات غلط و آسیمگی نسبت به ایدز و بیماران ایدزی یک گام پیش می برد. “زیر نشانه ی زحل” (1980) یک سری از مقالات شامل بررسی تئوری های نقد ادبی است. سونتاگ نقبی می زند به هنر و هنرمند در کتاب “آنجا که استرس نزول می کند” (2001)؛ این مجموعه شامل مقاله ای با عنوان “در انتظار گودو در سارایوو” است که بر مدتی که طی جنگ در یوگسلاوی بود تمرکز می کند. سونتاگ عکس ها و تصاویر و تاثیر آن ها بر مشاهدین را در کتاب “در باب عکاسی” و “در باب رنج دیگران”(2003) بررسی می کند و در باره ی واکنش انسانی به عکس ها و تصاویر رنج دیگران و شیفتگی بیمارگون به آن بحث می کند. سونتاگ بر بی حس شدن خطرناک غربی هایی تاکید می کند که توسط تصاویر تلویزیون، مجلات، و فیلم ها بمباران شده اند.علاوه بر این سونتاگ چند کار داستانی نیز نوشته است، شامل یک نمایشنامه، “آلیس در تختخواب”(1993)، در مورد آلیس جیمز، خواهر هنری و ویلیام جیمز؛ رمان های “بانی خیر” و “مرگ بچه گربه” (1967)؛ و یک مجموعه داستان کوتاه با عنوان “من، الی آخر” (1978). برجسته ترین کارهای داستانی او، “معشوق آتشفشان”(1992) و “در آمریکا” (2000) هستند. معشوق آتشفشان یک گزارش غیرعادی از رابطه ی عاشقانه ی اما همیلتون (Emma Hamilton) و هوراتیو نلسون (Horatio Nelson) است که از زاویه دید شوهر همیلتون، سر ویلیام همیلتون، روایت می شود. این رمان یک نگاه جامع به جامعه ایتالیا بین سالهای 1764 و 1780 دارد، که  مولف فرهنگ معاصر را با آن مقایسه می کند و تکرار نامحدود بلاهت و ضعف اخلاقی انسان را برجسته می کند. “در آمریکا” نیز یک رمان تاریخی است، و در مورد یک زن هنرپیشه ی مهاجر لهستانی است و جستجویش برای شهرت، ثروت، و رویای آمریکایی.

نگاه انتقادی

آثار سونتاگ بیشتر واکنش هایی یکسان در میان منتقدین و خوانندگان معمولی بوجود آورده است. بسیاری از نگرش های او خلاف جهت عقاید سیاسی و روشنفکری اکثریت حرکت کرده اند، [باوجود اینکه] در واقع سونتاگ از برخی از عقاید متقدمش بازگشته است. مطالعات او پیرامون فرهنگ آمریکایی هم باعث نقدهایی منفی و هم نقدهایی مطلوب شده است، علاوه بر مشاهداتی که [می گویند] آثار خود او نکاتش را در اشکالی آیرونیک، و احتمالا سهوی اثبات می کنند. برای مثال برخی مفسرین تاکید کرده اند که مقالات انتقادی او  نسبت به فرهنگ آمریکایی دهه ی 1960 و اوایل 1970 ، درواقع خودشان یک محصول گفتمان همان دوره اند. در حالیکه برخی منتقدین رمان های او را به عنوان تفسیر فرهنگ مدرن و دفاع او از نویسندگان و روشنفکران معاصر اروپایی تحسین می کنند، بقیه ادعا می کنند که مباحث سونتاگ به طور بسنده ای [ازشان] دفاع نشده و اینکه او معمولا [در نوشته هایش] از تم مرکزی اش دور می شود. کار پیشرو سونتاگ بر اساس قدرت واژگان برای خلق همبستگی نسبت به بیماری های جسمانی خاص به طور جهانی بخوبی پذیرفته شده است. گرچه برخی می گویند که استفاده ی سونتاگ از کلیشه ها و هجویات گاهی ملال آور است، اما بیشتر منتقدین سبک روایت توصیفی او و نمایش روندهای و شکل محیط تاریخی را تایید و تجربیات او با زبان و انواع ادبی را تحسین می کنند.

Contemporary Literary Criticism, Vol. 195, 2005, pp. 282-283.

 

مترجم: آنچه در پی می آید نقد والتر گودمن بر سونتاگ متقدم است که در دسامبر سال 1982 در مجله (New Leader) منتشر شده است. این مقاله را قبلا ترجمه کرده بودم و در اینجا می آورم. گودمن به مباحث اولیه ی سونتاگ می پردازد و تحول اکنون او (یعنی سال 1982) را به بلوغ رسیدن دختر مشهور ضد آمریکایی می داند. تعمدا مقاله ای انتقادی نسبت به سونتاگ را انتخاب کردم. چند مقاله ی دیگر از پرونده ی سونتاگ هم باقی مانده که کم کم به این پرونده اضافه خواهم کرد. نقد تزوتان تودورف بر عکس نویسی سونتاگ را هم در چند روز آینده در پرونده قرار خواهم داد. در انتهای این پست (و در ادامه ی مطلب) هم می توانید لیست آثار سونتاگ به ترتیب تاریخی را ببینید. علاوه بر این می توانید در این آدرس مصاحبه (Al Filreis) با سونتاگ را بشنوید و مقاله ای درباره ی کتاب “در باب عکاسی” او که اولین مجموعه عکس نوشته های سونتاگ است بخوانید.

 

بازی ِ مُجاز

ویلیام گودمن

 

زیر نشانه ی سونتاگ

موقعیت او هرجایی از [مجله ی] ووگ (2) تا رولینگ استون (3) تضمین شده است. خوانندگان مجله ی (People) او را به عنوان “روشنفکر شماره یک آمریکا” و همچنین دارنده ی عنوان مبهم “ناتالی وود آوان-گارد آمریکا” می شناسند. با این وجود کماکان این تاجگذاری سوزان سانتاگ به عنوان روشنفکر نمونه ی کشور به صورت یک ابهام باقی مانده است. به عنوان یک خواننده ی سوزان سانتاگ، مجموعه ی [مقالات] جدید او “کاری که بدان مفتخرم”، تایید می کند که او بیشتر به روشنفکرین اروپایی وابسته است تا جریانات وطنی، و علاقه ی زیادی نیز به جامعه ی آمریکایی ندارد.

سونتاگ در میانه ی دهه ی شصت ورد زبان اهل قلم شد، با چندین مقاله ی اکنون مشهور که همان اندازه که برای لحن جنگنده شان برجسته بودند، برای اصل بحثشان نیز مهم بودند. در “علیه تفسیر” و “در باب سبک”، او منتقدینی را به مبارزه می طلبد ، که به نظرش بیشتر قصد دارند “توضیح” دهند آنچه را که یک اثر هنری “معنا می دهد” و ماهیت خود اثر را از دست می دهند. او جویندگان تفسیر را با عنوان های “ارتجاعی، بی ربط، بزدل، طاقت فرسا” محکوم می کند. کتاب مورد توجه اش، “نکاتی درباب ابتذال” که در همان زمان ها نوشته شد، تماما در مورد یک روش دیدن جهان بود با سبکی اغراق شده تا نقطه ی  یک هجویه و محتوایی خنده آور.

برای منتقدین محافظه کار مثل هیلتون کرامر (Hilton Kramer) که فضای قابل توجهی به تنفرش از سونتاگ اختصاص داده بود، در پیش شماره ی مجله اش (The New Criterion) سونتاگ را بخاطر ترویج دکترینی که “فرهنگ عالی را از التزام هایش برای کاملا جدی بودن رها خواهد کرد” مجرم کرده بود. معروف ترین سطر مقاله ی سونتاگ “ابتذال راه رفتن زنی است در لباسی که از سه میلیون پر ساخته شده است”، بذله گویی غیرمعمول از یک نویسنده ای که نثرش معمولا خنده دار نیست بود. ابتذال سونتاگ مجبور بوده است که با جملاتی مثل این از مقاله اش درگیر باشد، “زیبایی شناسی سکوت”: ” به سوی چنان فراوانی ایده آلی تا در آن مخاطبان هیچ نتوانند اضافه کنند، – مانند ارتباط زیبایی شناختی با طبیعت، [و] مقدار زیاد آرزوهای هنری معاصر – از طریق استراتژی های مختلف ملایمت، تقلیل، نافردی شدن، غیر منطقی بودن.”

آیا این مقالات ابتدایی برای یک مرد میانسال وطنی شهرتی به همراه می آورد؟ یک سوال منزجر کننده است- اما سونتاگ تصدیق می کند که جنسیت اش به شهرتش کمک کرده است. آمریکا روشنفکران دلفریب دخترش را دوست دارد. اگر او فاقد بذله گویی مری مک کارتی (Mary McCarthy) یا وزن هانا آرنت (Hannah Arendt) بود، نمی توانست با یک زن خوش قیافه در اوایل سی سالگی بودن، و همچنین هوش بالا، مطالعه ی قوی، و با ادعاهایی بی باکانه، مشکلی ایجاد کند.

در طی دهه ی 70، سونتاگ برچسبی گرفت به عنوان پیش ترین روزنامه نگار برای حاملین اروپایی حساسیت مدرنیستی، که ادامه ی نوشته هایشان را حتی [آنهایی که] هوادار نقد فرهنگی و فلسفه هستند دشوار می یابند. این “اربابان مخالف روشن فکری و اصلاحات”، آنگونه که جان سیمون (John Simon) آن ها را می نامد، شامل والتر بنیامین (Walter Benjamin)، نویسنده ی یهودی- آلمانی مالیخولیایی که در سال 1940 خودکشی کرد؛ انتونین آرتود (Antonin Artaud) مضطرب کسی که تلاش کرد تا سرسام [روان آشفتگی] را در نمایشنامه نسخ کند؛ برنده ی «زن هراس» جایزه ی نوبل الیاس کانتی (Elias Canetti)، نویسنده ی “جمعیت و قدرت”؛ و ادیب با نفوذ فرانسوی رولند بارت (Roland Barthes)، مروج “نشانه شناسی” یا مطالعه ی نشانه ها که در حادثه ای خیابانی در 1980 به قتل رسید.   

سونتاگ با قدرت توسط خارجی ها مورد توجه واقع شده، نویسنده هایی که از جامعه ی بوژوایی حذف شده اند و نیز بیشتر آثارش. در میان معدود آمریکایی هایی که هواخواه او هستند، پل گودمن (Paul Goodman)، فردی ناشناخته در بیشتر زندگی قلمی اش، که در دهه ی 1960 که طغیان علیه آمریکا بالاترین طغیان ها بود مورد توجه قرار گرفت، و نورمن برون (Norman O. Brown) که برای توهین هایش به عقده ی روحی جنسی غرب در طی همان دوره ی متزلزل مخاطبانی پیدا کرد. روحیه ای که سونتاگ را جذب چنین اندیشه های بیگانه ای کرد، او را، همچون که دیوید برامویچ (David Bromwich) بیان می کند، وادرا کرد تا از نوعی از هنر که “خارج از جریان فرهنگ و شاید بیرون از تجربه ی انسانی قرار می گیرد” پشتیبانی کند. حد نهایت، در هنر و نقد، کلیدی است به اشنیاق به این “زیبایی شناس مسحور کننده” و “اخلاقگرای مجنون”.

تصویر آمریکا

دشوار است که یک سری گرایش های خاص را در سلیقه سیاسی سونتاگ همچون سلیقه ی زیبایی شناختی اش تشخیص ندهیم. دیدگاه او نسبت به آمریکا در دهه ی 60 از چپ گرایی جدید [مجله ی نیو لفت] سرچشمه گرفته بود. در 1966 او به مجله (Partisan Review) جوابیه ای فرستاد برای یک سری از پرسش هایی پیرامون اینکه “در آمریکا چه می گذرد” که تمام جوانب کشور را بجز “کوکان” از خود بیگانه شده را محکوم کرد؛ کودکان از خودبیگانه را به خاطر “شیوه ای که می رقصند، لباس می پوشند، موهایشان را کوتاه می کنند، شورش می کنند، عشقبازی می کنند”، و برای پیروی شان از اندیشه های و مناسک شرقی و علاقه شان به مواد [مخدر] تحسین کرده بود. برای باقی [مردم]، آمریکا “یک نژادپرست سودایی، کشور غمگین، خشن، و زشت” بود که توسط “بی تمدن های اصیل” هدایت می شود. او نژاد سفید را “سرطان تاریخ” نامید.

طرز رفتار او با کوبا، چین، و ویتنام شمالی به طور قابل توجهی بر اساس مُد چپ در آن زمان مهربانانه تر بود. در جهان سوم، او “زیبایی اخلاقی” کشف کرد. حتی طرفداران سونتاگ هم درمورد مقالاتش در فلسفه سیاسی ادعای زیادی مطرح نمی کنند. هیاهوی پیرامون حمله ی او به کمونیسم در تالار شهرداری، که لئون ویسلتسر (Leon Wieseltier) در پارتیزان ریویو تحت عنوان “یک عذرخواهی سیاسی بخاطر یک فرد غیر سیاسی” مختومه اش کرد، کمتر به بداعتش مدیون است تا این واقعیت که آن [سخنان] به مخاطبی منتقل شده بود که ترجیح می داد که آن را نشنیده باشد.

حذف مقاله ی تند ضد آمریکایی 1966 از مجموعه مقالات جدیدش می تواند گواهی از نرم شدن نگرش سونتاگ به کشورش باشد همانطور که آرزوهایش برای تکامل رژیم های کمونیستی به سوی گشایش بیشتر رنگ باخته است. همانطور که خودش در یک مصاحبه می گوید، “من «در آمریکا چه می گذرد» را در زمانه ی نگرانی بزرگی نسبت به ویتنام نوشتم. من هنوز فکر می کنم اینجا یک کشور دیوانه، خشن، خطرناک، و وحشتناک است و احتمالات دیگر و بهتری برای یک جامعه ی دموکراتیک سرمایه دارانه از آنچه ما اکنون داریم وجود دارد. اما بین امپراتوری خودمان و امپراتوری کمونیستی، من مال خودمان را ترجیح می دهم.”

علی رغم یا بخاطر نقش او به عنوان مخالف فرهنگ و جامعه ی آمریکایی، سونتاگ تحسین ها، بورسیه ها، و جوایزش را از جانب موسسات [غیر دولتی] دریافت کرده است. محبوب ترین کتاب او “در باب عکاسی” جایزه ی ملی منتقدین کتاب در سال 1978 را اخذ کرد. این اندیشمندی [نسبت به تصاویر] ذهن او را به عنوان متهورترین [اذهان] نمایش داد، آنگونه که او در عکاسی این زمانه [فرایند] محو شدن مرز میان تصاویر و چیزها، بین کپی ها و اصل ها را گمانه زنی کرده بود.

حتی در کتاب و با این وجود او نمی توانست در برابر کنایه زنی به کاپیتالیسم مقاومت کند؛ [کاپیتالیسم] آنقدر دارای گرایش است که فرد را از تصویر اصلی گمراه می کند، همچون یک دیوانه ی بی تناسب در یک گالری. او می نویسد: “یک جامعه ی کاپیتالیستی نیاز دارد به فرهنگی مبتنی بر تصاویر. به مقدار گسترده ای از سرگرمی نیاز دارد تا [خود را] مزین کند تا خریدن را تحریک کنند و آسیب های طبقاتی، نژادی، و جنسی را بی حس کند. و همچنین نیاز دارند تا مقادیر نامحدودی از اطلاعات را جمع آوری کنند، تا بهتر از منابع طبیعی بهره برداری کند، تولید را افزایش دهد، نظم [موجود] را حفظ کند، جنگ بیافروزد، و به بوروکرات هایش کار دهد.” سونتاگ همیشه چشمی دقیق تر برای تصاویر دارد تا برای واقعیت. مجلات متعددی از تصاویر او استفاده کرده اند، گاهی به شکل دراماتیک، شاید [حتی گاهی] برای تهییج فروش چکمه. او اعتراف می کند که ” مقاومت در برابر دعوت به آشکار ساختن خویش را دشوار می یابد…”

همین طور برای تصاویری که متحرک اند، فیلمسازانی که او آنها را تحسین می کند و در تلاش هایش برای فیلمسازی از آنها وام گرفته است، عموما مدرن های اروپایی اند؛ مثل ژان لوک گدار (Jean-Luc Godard)، روبر برسون (Robert Bresson)، و هانس گئورگن سایبربرگ (Hans-Jurgen Syberberg) – که فیلم هیتلر اش از آلمان را سونتاگ برای “فراوانی دستاوردهایش” گرامی داشت.او نسبت به لنی ریفنستال (Leni Riefenstahl)، فیلمساز مورد علاقه ی هیتلر، بدبین و ترشرو بود. “خواننده ی سوران سونتاگ” شامل یک حمله ی شدید به ریفنستال است که در 1974 نوشته شده و شوکه کننده است هنگامی که با رهیافت قبلی و کلا تحسین آمیز سونتاگ نسبت به این فیلمساز مقایسه اش می کنید. در سال 1965 سونتاگ نوشت که محتوای “پیروزی اراده” و “المپیا” که به “ارائه ی نقشی کاملا فرمال رسیده است” مدیون نبوغ ریفنستال است؛ یک پیروزی سبک. اما تا سال 1974، سونتاگ بشدت با آنهایی که ارتباط این فیلمساز با نازیسم را نادیده می گرفتند خشن بود. لحن پرخاشگرانه ی هر دوی این دو حرف متناقض نظر دنیس دونوگ (Denis Donoghue) که ذهن سونتاگ “قوی است اما زیرک نه” را تایید می کند.

واقعیت سرطان

چند سال قبل، پس از بهبود او از سرطان، سونتاگ عهد کرد که وقت بیشری را به داستان اختصاص دهد، اما [ناگهان] خودش را در حال اتمام مقاله ی بلندی پیرامون سفرهای روشنفکران به کشورهای کمونیستی یافت؛ نوید یک تغییر دیگر در قلب و ذهن او. داستان های او تاکنون توجهات متفاوتی دریافت کرده اند – شاید نزدیکتر، و بیشترشان قطعا، از انباشته شدن تحت یک عنوان کوچکتر.

 هیچ یک از داستان های او، که طرح داستان و شخصیت پردازی مرسوم را نقض می کنند، حامل علاقه ی شدید او به بحث سال 1978 او، بیماری به مثابه ی استعاره، نیستند. او توسط تجربه ی شخصی خودش حرکت کرد، و علاقه ی وافر ادبی به استفاده از بیماری، بویژه سرطان را، به عنوان استعاره ای برای همه نوع شر را مورد حمله قرار داد. در نتیجه [ی این نگرش] قربانی را تا درجه ای مسئول برای رنج کشیدن اش نشان می داد، و توجه از واقعیت ظالمانه ی بیماری را منحرف می کرد. “من فقط می خواستم بگویم که سرطان واقعی است و باید تشخیص داده و درمان شود.” (اکنون او پشیمان است که نژاد سفید را یک سرطان خوانده است.) این دلالتی است بر رهیافت کتابی سونتاگ به زندگی که حتی در این اثر عمیقا شخصی هیچ اشاره ای به جراحی سینه ی خودش نمی کند. احساسات او به حمله ای با کلمات و قدرتشان برای آسیب زدن منتقل شده است.

 بنجامین دیموت (Benjamin DeMott)، کسی که اشاره کرده به “کم مایه ترین سطح از تجربه، و فقدان آمیزش با حیات عمومی” در آثار سونتاگ، می گوید که می توان بیماری به مثابه ی استعاره را به عنوان یک پرسش افکنی از “سیه چردگی مدرنیست تیره” مورد خوانش قرار داد… دگم هایی درباره ی وضعیت بشری که به آثار هنرمندانی که او بسیار تحسین و تقلیدشان کرده است” شکل داده است. دیموت از “صداقت اصیل [نهفته در] میانبرها” متاثر می شود و احتمال این را طرح می کند که ممکن است سونتاگ دیر به زمانه ای آمده است که “فروتنی و اعتدال شایسته ی احترام به عنوان ارزش های متمدن هستند.”

آیا مقالات پیرامون بیماری، فاصله ی او از همپیمانان سابق سیاسی اش، و تجدیدنظر درمورد ریفنستال بازتابی از تغییری در حساسیت سونتاگ را بازتاب داد؛ حرکتی از افراط به سوی اعتدال، [و حتی] بعضی مصالحه ها با کشوری که به نظر می رسد او به آسانی از روزی که نوشتن را آغاز کرده است در موردش [تاکنون] نوشته است ؟ گستره ی پرسش باز است. پس از قریب به دو دهه از “نشان دادن خویش”، سونتاگ ذینفع از جامعه ای باقی مانده که از رایزنی با چهره های مشهورش در مورد موهن ترین منقدین لذت می برد.

(1) اینکه حوزه عمومی را «امر عمومی» نیز نامیده ام از بحثی است که چند روز پیش بین من و دو دوستم در گرفته بود. علیرضا کیانی اشاره کرد به مفهوم واژه ی «حوزه عمومی» و معنای محمولی «حوزه» در این ترکیب آوایی. هنگامی که از «حوزه» استفاده می کنیم بر اساس بار محمولی واژه در فارسی، مکان یا جایگاهی که عمومی است در ذهن تداعی می شود. و هنگامی که از «حوزه خصوصی» صحبت می کنیم ایضا معنایی همچون خانه و محل شخصی به ذهن می آید. این ها را کیانی متذکر شد که جلیل رضایی هم به بحث پل استار در کتاب اخیرا ترجمه شده اش اشاره کرد که بحثی بسنده پیرامون این ترکیب در انگلیسی انجام داده است و پیرامون کاربرد این در انگلیسی از من پرسیدند. دلیل استفاده از «امر خصوصی» در این پست نیز به دلیل اشاره این دو است که تخصصی تر از من بر این حوزه کار کرده اند و به من نیز این نکته را آموختند.

(2) Vogue: ماهنامه ی تخصصی در حوزه ی زنان در آمریکا که یکی از نشریات رهبری کننده ی جنبش زنان است.

(3) Rolling Stone: دوهفته نامه ای در زمینه ی موسیقی و سرگرمی در آمریکا.

 

آثار سونتاگ به ترتیب تاریخی:

The Benefactor (novel) 1963

Against Interpretation and Other Essays (essays) 1966

Death Kit (novel) 1967

Duet for Cannibals [and director] (screenplay) 1969

Styles of Radical Will (essays) 1969

Trips to Hanoi (essay) 1969

Brother Carl: A Filmscript [and director] (screenplay) 1971

Promised Lands [and director] (screenplay) 1974

On Photography (nonfiction) 1977

I, etcetera (short stories) 1978

Illness as Metaphor (nonfiction) 1978

Under the Sign of Saturn (essays) 1980

A Susan Sontag Reader (essay collection) 1982

Unguided Tour [and director] (screenplay) 1983

“The Way We Live Now” [republished as a novella in 1991] (short story) 1986

AIDS and Its Metaphors (nonfiction) 1989

The Volcano Lover: A Romance (novel) 1992

Alice in Bed: A Play in Eight Scenes (drama) 1993

In America: A novel (novel) 2000

Where the Stress Falls (essays) 2001

Regarding the Pain of Others (nonfiction) 2003

Advertisements