خیلی می خواهم فردا که از خواب بیدار می شوم، کابوسی که با تولد من – برای من شروع شد – تمام شود. آن کابوسی که تا نا-کابوس را ندیده باشی، گمان می بری طبیعی است. فکر می کنی تو طبیعی ترین موجود، در طبیعی ترین نقطه ی جهان، و با طبیعی ترین مناسبات ممکنی. شاید همان است که فلسفی اش می کنیم، می گوییم فاصله ی «باید» و «هست». گمان می کنی طبیعی است که اگر آدمی، آدمی را کشت، تو هم به حاکم شرع اجازه دهی او هم آدمی را بکشد. یا به دوستی که به دلیلی تعزیر و تادیب شده، بسیار طبیعی بگویی، هفتاد ضربه شلاق که چیزی نیست؛ «تا نخوری مَرد نمی شوی.» یا اگر یکی از دوستانت را گرفتند، بردند و تو نفهمیدی کجا، و چند روزه بازآوردندش، به او بگویی «دو روز بازداشت نروی که نمی شود». زنی را که خواستند سنگسار کنند، زنان محل چادر ها را پیش تر بکشند و زمزمه کنند که “خیانت کرده پتیاره، حقش است”. یا برای ما وب نشینان آشنا تر، وبلاگ های دوستانت را بگردی، و ببینی همه شان پُستی، یادداشتی، یا کوته نوشتی حداقل، درباب میل به خود نابودی نوشته باشند، و تو خیلی طبیعی مطلب را سَرسَری بخوانی و بگویی «فلانی باز به سرش زده.»

کابوس عجیبی است، که این چنین بر ملتی خوابیده و هر طور که می خواهد او را می راند. کابوسی که در همبستگی با چنین روزمرگی یی، در چنین تجربه ی زیسته ای، اصلا عیان نیست. کابوس ما هم مثل تمام بخش های تاریخ، یک روایت اصلی دارد. روایتی که در آن، یک “ندانم چیز” بر دریایی می راند. زیر دریا در تلاطم از این رانش به عقب، گوشه های مختلفی از زندگی ها متاثر می شود. تاثری که آن قدر طبیعی شده که من، که همان زیر زندگی می کنم، نمی توانم بیشتر از همان چند مثال بالا مثالی بزنم. شده حکایت دستگیره ی دری که در پدیدارشناسی می گویند چون همیشه برای عبور از در از آن استفاده می کنیم، دیگر حضورش را اصلا در نظر نمی گیریم. برای همین می خواهم امشب که خوابیدم، به وقت بیداری، رنگ ببینم. رنگ هایی که دیگر در آن نه سفیدی هست و نه سیاهی. اگر امشب خوابیدیم و این کابوس شوم، این “ندانم چیز”ها که جز افسون قدرت، چیز دیگری در ذیل التفاتشان نیست، و مناسبات قدرتشان را انسانی ترین سائق های بشری رقم می زند، و فتاوی شان را غریزه ی پاک مادرزادی آدم می سازد، تمام نشوند، می خواهم «ماسک» بر صورتم بزنم. ماسکی که باختین تجویز کرده است. ماسک در نگاه اول خنده دار و شوخ است؛ اما ماسک، من ِ «دلقک» را متفاوت می کند، من با «تفاوت»م نشان می دهم که این انعکاس تلاطم ِ دریا بر زمینه و زمانه ی هستی ام، مرا نبلعیده؛ و من هضم ناشده بی تفاوتی نسبت به «زیر روایت» های کابوسم را کنار می گزارم. من می بینم که اینها، مثل بدنی اند، که ناخواسته بر بدنت افتاده، لذت نمی دهند، درد می دهد. پس زدمش و می زنمش، و این بختک (که به آن “ندانم چیز” می گویم) رفتنی است؛ باید یک غلت بزنم و دیگر نه خودم، و نه دوستانم “طاق باز” نخوابیم.

 

Advertisements