این پاراگراف بخشی از ادعایی است که در یک مقاله ی مهمان در بخش خاک رادیو زمانه آمده است: «انتخاب رمان بی‌چیزی مثل «کنسرت شبانه‌ی ارکستر چوب‌ها» به عنوان بهترین رمان ده سال اخیر توسط «منتقدین و نویسنده‌های مطبوعات»، به غیر از نشان‌دادن کثافتی که فضای ژورنالیسم ادبی مملکت‌مان را فراگرفته، به دلیل عدم اعتراض و واکنش درست و حسابی به این انتخاب، دردنشانه‌ای است از وضعیت خراب ادبیات داستانی در این دو دهه. ادبیات بی‌چیزی که نتوانسته رمان‌هایی تولید کند که فاصله‌‌ای مشخص بگیرند با سطح عام تولیدات ادبی زمانه، سطحی که در همه‌ی زمان‌ها نازل و صرفاً بستری است برای درخشش رمان‌های بزرگ.»

اثر مذکور مولف این مقاله «همنوایی شبانه ی ارکستر چوب ها» نوشته ی رضا قاسمی است. «متن» ها فارغ از کیفیت متنی شان قابلیت خوانش پذیری های متعدد و متنوع را دارند، که چگونگی آن و اثر آن محل بحث من نیست. آنچه توجه من را به خود جلب کرد پرخاش، تندخویی، و عداوتی است که در این پاراگراف نهفته است. «رمان بی چیز»، «کثافتی که فضای ژورنالیسم ادبی مملکت مان را فراگرفته»، «دردنشانه ای از وضعیت خراب ادبیات داستانی مان»، «ادبیات بی چیز»، و … مثال هایی است که در همین یک پاراگراف می بینید. من اگر نقد قابل تامل مولف این مقاله در باب مباحث زبانی کریستوا در ادامه را نمی خواندم، گمان می کردم او کسی است که از روی فرومایگی چنین پرخاشی را به عده ای که به زعم خود کاری ادبی انجام می دهند صورت داده است. من نه «منتقدین و نویسنده های مطبوعات» که این جایزه را داده اند می شناسم و نه علاقه ای به شناختن شان دارم، اما این گونه سخن گفتن از روح نقادی ادبی دور است. من در نوشته ای تحت عنوان «رابطه ی نقادی ادبی و تثبیت دموکراسی» در این باره صحبت کردم. در آن مقاله من به نقش نقادی ادبی در افزایش ظرفیت و مدارای فرهنگی سیاسی توسط نقادی ادبی در میان مردم کوچه سخن نگفتم، بلکه بسیار دور از آن، گمان می کنم نقادی ادبی در روشنفکران باعث آشنایی شان با فرهنگی مبتنی بر تحمل دیگری و اندیشه و حتی خیال دیگری می کند. وگرنه مردم عادی بیشتر به آموزش نیاز دارند تا تمرین نقادی ادبی. این گونه نوشتن آن هم توسط منتقدی که از متن نوشته اش دانایی اش به ذهن می رسد، برای من عجیب است. البته تمام ادعایی (یعنی برجستگی زبانی رمانی که اخیرا در تهران منتشر شده)  که او در مقاله اش برایش مقدمه می چیند با آن مثالی که در پایان برای تایید مقدمه اش می آورد، نوشته اش را به گمان من به متنی بی اعتبار و حتی نسنجیده تبدیل می کند.

اما از شکل زشت صحبت این مولف درباره ی وضع منتقدین ادبی ایران بگذریم، مرکز نقد او خیلی پر بیراه نیست. منتقدین و نویسندگان مطبوعات ایران تابعی از کلیت فرهنگی اجتماعی کشور هستند. زمانی در دوران اصلاحات در ایران اکثریت ما بر این گمان بودیم که با تغییر ترکیب هیات حاکمه و افراد، مشکلات مان حل می شود. بعد که با تجربه تر شدیم و بیشتر خواندیم و با «ساختار» آشنا شدیم، دیدم در ساختار است که افراد معنا پیدا می کنند و به دنبال «ساختار» و «نهاد» به راه افتادیم. حکایت منتقدین و نویسندگان مطبوعات هم چنین است. اگر این مولف رادیو زمانه و چند تن از افرادی که او معرفی می کند در حلقه ی «منتقدین و نویسندگان مطبوعات» قرار گیرند، این «کثافتی» که ژورنالیسم ادبی ایران را فراگرفته، جارو خواهد شد؛ یا بی چیزی ادبیات ایران با زبان پرخاشگرانه و موهن او پربار خواهد شد؟ پرسشی است که باید این مولف عزیز به آن بیشتر فکر کند. زبان حاکمان ایران، ناخودآگاه ما را از خود انباشته است، ناخودآگاهی که هنگام نگارش، واژه ها را صادر می کند. باز هم من تاکید می کنم هدف من از نوشتن این نوشته این بود که این زبان، در یک مقاله، توسط یکی از ادبیاتچی ها که با ماهیت متنوع، متکثر، و نا همگون ادبیات و نقد آشناست، خیلی خیلی برایم عجیب بود؛ و از همه مهم تر اعتبار ِ نگاه بخش خاک و دبیر آن را در نظرم زیر سوال برد.

 

Advertisements