پرسش این بود: چرا امپرسیونیسم در سینما به رغم اقبال منتقدین به مدرنیسم و امپرسیونیسم در ادبیات (بویژه رمان) مورد تایید منتقدین قرار نگرفت؟ در جمعی بودم و میلاد حسینی (که مدتهاست وبلاگ قابل توجه سینمایی اش را بروز نکرده) در باب نحله ای در سینما صحبت کرد که چند سالی در تاریخ سینما آمد، مشهور نشد، مورد اقبال منتقدین قرار نگرفت، و با ورشکستگی مالی دیگر ظاهر نشد: «امپرسیونیسم فرانسوی سینما در دهه ی 20». میلاد می گفت دو فیلمساز برجسته ی این جریان آبل گانس (Abel Gance) و جین اپستین (Jean Epstein) که در ابتدای دهه ی بیست دست به افتتاح یک کمپانی برای تولید فیلم های امپرسیونیستی نیز زدند، بعد از عدم اقبال به نوع سینمایی شان ورشکسته شدند و دیگر اینگونه فیلم نساختند. (نظریه پرداز این جریان در همان زمان در فرانسه باز هم به نقل از میلاد لوییس دلوک «Louis Delluc» بود.) من قبل ترش در همان جمع درباره ی جریان های مدرنیستی ادبی و بویژه امپرسیونیسم کمی صحبت کرده بودم. پرسیدم به نظرت چرا به چنین شد؟ چرا کسی به امپرسیونیسم در سینما آن هم در دهه ی بیست قرن بیست اعتنایی نکرد؟

میلاد ترجیح داد از خود چیزی نگوید و مرا به بوردل و کتاب تاریخ تحلیلی سینمایش ارجاع داد. به گفته ی او بوردل سه دلیل برای عدم ماندگاری و موفقیت ظاهری این نحله ی سینمایی می آورد: اول؛ شکست مالی و ورشکستگی اقتصادی کمپانی آن دو، دوم؛ برآمدن سوررئالیسم در فرانسه و توجه ویژه به آن، سوم؛ اقبال ویژه ی منتقدین به اکسپرسیونیسم در آلمان.

من هم نظرم را این چنین بیان کردم: در مورد دلیل اول ِ بوردل من اصلا اعتقادی به بحث اقبال مردمی یا فروش تجاری برای ماندگاری آثار هنری ندارم، کما اینکه امپرسیونیسم ادبی یا هنری(خاصه در نقاشی) هم مورد اقبال عامه قرار نگرفت. اینگونه حرکات یا نحله های هنری (در زمانه مدرن و دور شدن از د.ره ی حامیان درباری) با مورد توجه قرار گرفتن توسط منتقدین است که می مانند یا می روند. «دیده شدن» یعنی توسط منتقدین دیده شدن. من دو دلیل دیگر را بر می شمرم با لحاظ کردن دلایل دو و سه بوردل.

اقبال منتقدین به اثری هنری- ادبی در هر زمانه ای وابسته به فاکتورها و عوامل خاصی است. تصور کنید در قرن بیستم پس از جنگ جهانی که نگاه انسان اروپایی به نوع انسان، هستی، و آینده اش تغییر اساسی کرده، طبع و ذائقه ی منتقدین به چه صورت است. آنها به سوی سورئالیسم فرانسوی متمایل می شوند که می خواهد فاقد معنا بودن جهان را تصویر کند یا امپرسیونیسم. آنها مایل به اکسپرسیونیسم می شوند که می خواهد سردی و بی روح بودن جهان انسانی را تصویر کند یا امپرسیونیسم. امپرسیونیسم نحله ای ذاتاً هنری است و رابطه ای با دغدغه ی (اجتماعی- سیاسی) هنرمند و هنر ندارد. امپرسیونیسم در ادبیات می خواهد روایت ادبی، داستان گویی را کنار بگذارد. می خواهد به جای تقلید از طبیعت، تقلید از ذهن را قرار دهد؛ در سوی دیگر در نقاشی نیز روایت گری تصویر رئالیستی کنار گذاشته می شود. و این حرکتی است بر آمده از هنر برای هنر و اگر دغدغه ای داشته باشد، آن قدر فردگرایانه است که محلی از توجه در دهه ی بیستم ِ قرن بیستم آن هم پس از جنگ جهانی نخواهد داشت؛ به جای آن تصاویر دیگران از «وضعیت انسانی» و آینده ی آن در سینمای اکسپرسیونیستی آلمان و سوررئالیستی فرانسه مورد اقبال منتقدین قرار می گیرد. نکته ی دوم این است که امپرسیونیسم در ادبیات و هنر برای نفی سنتی صدها سال از رئالیسم، راست نمایی، و روایت گری آمد، مورد اقبال قرار گرفت؛ به عبارتی به عنوان آلترناتیوی برای صدها سال یک جور دیدن. اما امپرسیونیسم فرانسوی در قرن بیست پس از ده سال از همه گیری سینما چه چیز را می خواست نفی کند. هنوز آن چنان تجربه ای از روایت گری، راست نمایی و تقلید از طبیعت نشده بود. دامنه ی تجربه بسیار فراخ بود و خیلی از روایت ها هنوز بسیار جذاب بودند. پس به نظر نمی رسید هنوز کسی آن چنان از تصاویر رئالیستی خسته شده باشد (به جریان اصلی سینما تا دهه ی هفتاد و هشتاد نگاه کنید)، مگر اینکه بر اساس دغدغه های سیاسی می بود. بعد از آن در دهه ی هفتاد ضد رمان نویسان فرانسوی مثل آلن رنه (Alain Resais)، آلن رب گریه (Alain Robbe-Grillet)، مارگریت دوراس (Marguerite Duras) و… که وارد دنیای سینما می شوند، بسیاری از تکنیک های امپرسیونیستی را به کار می برند و مورد اقبال همان منتقدین همان فرانسه نیز واقع می شوند.

پی نوشت: گسترش دنیای سینمای تجربی مدیون و مرهون تلاشهای این امپرسیونیست های فرانسوی است. در باب تاثیر این نحله بر آوانگاردیسم در سینما بزودی ترجمه چند مقاله از/ در مورد جین اپستین را در همین مدیوم قرار خواهم داد.

Advertisements