دوستی دارم که خیلی باهم صمیمی هستیم. از قضا همسر این دوست هم از اقوام نسبتا نزدیک من است. چند روز پیش من و این دوست در منزل باجناق او (که بالطبع با همسر او هم، خویشی نزدیک دارم) در محضر هم بودیم. من اخیرا شنیده بودم که همسر این دوست (که همان فامیل نزدیک من است) بناست تا دو سه ماه دیگر دو کودک انسان را به جمعیت انسان های روی زمین اضافه کند. این رویداد درحالی اتفاق می افتد که اکنون این دو، یک کودک یک ساله هم دارند. باور کنید خود این دوست سر حرف را باز کرد و از مشکلات مالی ای که بعد از تولد این دوقلو گریبانش را خواهد گرفت نالید. باجناق جالبش هم مرتب با سر تکان دادن های زیبایش تاییدش می کرد. من که مهلت را برای بسط اندیشه های انتولوژیک مناسب دیدم، شروع کردم: «به نظر تو این دنیا، دنیای قشنگی است؟ مطمئنا نه. خوب چرا پس می خواهی در دنیایی که از هیچ نظر زیبا نیست یک انسان دیگر را هم به آن اضافه کنی. نه از نظر فلسفی، نه سیاسی، نه اجتماعی، نه اقتصادی، این دنیا، دنیای خوبی نیست، پس چرا یک نفر را می خواهی به دست خودت به این دنیایی که این گونه است بفرستی. فردی که ادعا می کنی خیلی هم دوستش داری. چرا یک نفر را می آوری که قرار است بیست سال دیگر، او هم بفهمد توی دنیای قشنگی زندگی نمی کند و بعد تو را محکوم کند که چرا به این دنیای لعنتی آورده ای او را؟ کار درستی نمی کنی و تا آخر عمر هم تاوان این اشتباه یک لحظه ای را پس می دهی؛ با بزرگ کردن این فرزند، اینکه تا آخر عمر مسئولیت این فرزند از جوانب مختلف به گردن توست در واقع تاوان همان غفلت و اشتباهی است که مرتکب می شوی. یکی را بدون رضایتش به این دنیای گند وارد می کنی و بعد تا آخر عمر مسئولیتش، از هر نظر، بر گردنت است.» تا به حال دوستم را این قدر متفکر ندیده بودم. متفکرانه گوش می کرد و هماهنگ با باجناقش سر تکان می داد. حرف من که تمام شد، آب دهانش را قورت داد و گفت: «این دفعه که کار خدا بود اما برای دفعه ی بعد باید بیشتر مواظب باشم.» من دیگر هیچی نگفتم. 

 

Advertisements