ساختارگرایان نشانه های زبانی را همچون نشانه های سایر نظام های نشانه ای (مانند علائم نظامی یا تابلوهای راهنمایی و رانندگی) متشکل از دو جزء – دال و مدلول – می دانستند و استدلال می کردند که دال در زبان (مثلا «گربه»)، یک الگوی آوایی است که مدلولی خاص («جانوری پستاندار از تیره ی گربه سانان») را به ذهن ِ شنونده یا خواننده متبادر می کند و بدین ترتیب معنای این نشانه برای کسانی که با الگوی آوایی ِ به کار رفته در آن آشنا باشند، معلوم است. این معنا حاصل تفاوت و تمایز است؛ الگوی آوایی «گربه» با الگوی آوایی «سگ» تفاوت دارد و از این رو هر یک از این دو دال، در ذهن شنونده یا خواننده با مدلول متمایزی تداعی می شود و معنای خاصی را می سازد. اما پساساختارگرایان دقیقا در همین قطعیت و ثبات ِ مدلول تردید روا می دارند. از نظر ایشان، هر دالی نه به یک مدلول خاص، بلکه به دالی دیگر ارجاع می کند که آن نیز به زنجیره ای از دال های دیگر مربوط می شود. از این رو، نشانه های زبانی به جای ایجاد معنایی باثبات، معنا را به «تعویق» می اندازد.

منتقدان پساساختارگرا… بر این باورند که ادبیات و فلسفه ی غرب بر پایه ی این فرض ِ نادرست شکل گرفت که زبان ابزاری قابل اعتماد برای انعکاس واقعیت است. دریدا این تصور نادرست را «کلام محوری» [Logo-centerism] می نامد و آن را نوعی توهّم می داند، توهمی که بر اساس آن گویا معنا در زبان از واقعیت سرچشمه می گیرد و می تواند مبیّن ساختار واقعیت باشد. [حسین پاینده در مقاله ی مرگ مولف در نظریه های ادبی جدید]

 

پی نوشت: مجید قادری که در وبلاگ نویسی همیشه حکم استاد مرا داشته است، اخیرا کمک بزرگی به من و وبلاگ فیلدوست کرده است. از او به طور ویژه متشکرم. ضمنا  آگهی ترحیم به سبک چاق ها خواندنی است، اگر با چاق ها زیسته باشید…!

Advertisements