به علی نظری؛
 

 

آن روز

زیر برف ِ صدات

که از سنگینی بارش، شب آورده بود

نوشتی

«امروز

میان برکه ای از گل های لاله

کدام ساقه ش

من،

تو،

و نخی از بادکنک صورتی را

به بالاتر از قوس آسمان می رساند

عشق من.»

تو در میان همان برف

آب شدی؛

– گرم –

و تو با شرم ستم کردی :

حالا

در این روزگار

صدا به صدا نمی رسد

چه رسد به نگاه

و من

به این همه آدم نگاه می کنم

اینها همه به من

همچو بومرنگی که پرتاب می کنی

می ایستی

نمی آید

می روی.

 

25/2/89

 

Advertisements