دیروز فیلمی به نام «هفت دقیقه تا پاییز» به کارگردانی علیرضا امینی دیدم. فیلم هایی از سینمای ایرانی که متعلق به اصطلاحا سینمای یدنه هستند، محمل خوبی برای نقد نوشتن (بخصوص اگر آبشخور تئوریک نقد نظریات جدید باشد) و رمزگشایی نیستند جز برای بررسی المان های فرهنگی-اجتماعی در حوزه مطالعات فرهنگی(Cultural Studies). اما هدفم از نگاشتن این مطلب از جهت ذکر نکته ای نه در نقد این فیلم، بلکه در ذکر سخنی در باب «نقد» این فلیم(ها) است. «کنش خیزان» این فلیم و معرفی شخصیت ها(Characters) و محیط (Setting) تا نیم ساعت از فیلم به آرامی و موازی به جلو می رود. در نیم ساعت دوم فیلم و پس از بازگشتن از فیلمبرداری از عروسی در شمال ضرباهنگ (Rythme) فیلم آنقدر تند می شود و تصویر(Image)هایی تاثیرگذار و نفس گیر از تلاش انسانها در لحظه ی مرگ یک کودک و پس از آن را نشان می دهد که من در سالن نفس های حبس شده مخاطبین را حس کردم. پس از آن هم در نیم ساعت سوم «کنش خیزان»، گره گشایی، و پایان فیلم اتفاق می افتد.

آنچه توجه مرا جلب کرد، همان نیم ساعت دوم یا میانی فیلم است. این حد از تنش (Tense) و در گیری (Conflict) در نیم ساعت، نفس مخاطب را می گیرد. مخاطب/منتقد در این نیم ساعت از روایت (Recite)، عناصر آن و حلقه های اتصال آنها غافل می شود و آنچنان درگیر این آماج تصاویر احساس برانگیز می شود، که قوه ی تحلیل اش نسبت به فرم/محتوای اثر کور می شود. به تعبیر کولریج (Coleridge) شاعر و منتقد رمانتیک انگلیسی، شاعر (در اینجا هنرمند به معنای عام) در یک لحظه منطق و قدرت تحلیل عقلانی مخاطب را کور می کند و می تواند او را به سطح خیال پردازی ِ (Imagination) شعر ارتقا دهد. (willing suspension of disbelief).

این نیم ساعت، بخش گمراه کننده ی فیلم برای نقد و انتقاد و نظردهی درباب فیلم است که منتقد در هر نوع اثری باید از آن پرهیز کند. این بخش و این تاثیری (Effect) که فیلم بر مخاطب می گذارد، قدرت تحلیل منطقی مخاطب/منتقد را برای قضاوت در مورد ساختار متن ناتوان و فلج می کند و منتقد به جای بررسی اثر تحت تاثیر این تاثیر در باب اثر نظر می دهد. این دقیقا همان Affective Fallacy در نظر منتقدان نقد نو (New Criticism) است* که منتقد را از آن پرهیز می دهند. (حسین پاینده این فالاسی را “سفسطه در باب تاثیر اثر” ترجمه کرده است.) منتقد/مخاطب با فروافتادن در دام این فالاسی، قدرت قضاوت و نقد منطقی در باب اثر را از دست می دهد. و این اتفاقی است که در بسیاری از نقد نویسی ها در مجلات و فضای سایبر فارسی رخ می دهد که با جستجویی معمولی به آن(ها در مورد متون مختلف بویژه فیلم ها) خواهید رسید. این گونه متون (مثل این فیلم) که با قدرت تاثیری خود، برای چند لحظه( در این فیلم نیم ساعت) نفس شما را به راحتی حبس می کنند، گمراه کننده ترین آثار برای نگاشتن نقد اند. من حداقل به عینه در همین مورد تحلیلی، هنگام خروج از سالن سینما دیدم مخاطبان تحت تاثیر همان نیم ساعت میانی یا از فیلم متنفر بودند یا به همان دلیل به آن علاقه مند شده بودند.

* این نظریه را یک منتقد نقد نو به نام W.K.Wimsatt و یک فیلسوف زیبایی شناس به نام Monroe C.Beardsley در سال 1949 در یک مقاله مشترک ابداع کردند.

Advertisements