وبلاگ شاعر بزرگوار و دوست عزیزم علی اکبر یاغی تبار را می خواندم، این شعرش را دیدم که قبلا حضوری در جمعی برایمان خوانده بود. می خواستم لینکش را بگذارم تا مخاطبان من هم شعر را بخوانند اما ترسیدم؛ ترسیدم استاد باز هم دست به عملیاتی انتحاری بزند و کل آرشیو وبلاگش را حذف کند. پس شعرش را همراه با لینک اینجا می گذارم؛ شعری که پرخاش است و ما گاه گاه در حوزه ی شخصی افکارمان میل داریم پرخاش کنیم، و لحظه هایی «رواداری» را به قرنطینه ی ناخودآگاه بفرستیم. رواداری را در حالت خاموش که قرار دهیم، این شعر از ته دلمان سخن می گوید.

ترسم این است که این قصه به آخر نرسد

ترسم این است که خورشید به خاور نرسد

ترسم این است که این جمع پریشان شود وـ

خبر مرگ برادر      به          برادر   نرسد

یارب این قصه پر غصه  به آخر برسان

خبر مرگ  برادر    به    برادر  برسان

خشک شاخم  همه بر بی بریم می خندند

امردان       نیز    به لوطیگریم  می خندند

من ابرقدرت  اقلیم  نبودن     شده ام

زیردستان   همه بر   برتریم  می خندند

من نبودم   تب پرپر شدنم با من بود

که  توانستن من در نتوانستن  بود

بگذار اول این قصه به آخر  برسد

خبر  مرگ برادر   به برادر برسد

ای یهودای نه مومن ! سخنم سوخت بیا

ای نه یار  ای نه برادر ! کفنم سوخت بیا

عجب این قوم غرور پدرانم را کشت

وطنم سوخت  برادر!   وطنم سوخت بیا

ای برادر نکند قاطی صفها شده ای؟

نکند نان خور  این قحط شرفها شده ای؟

نکند شاعر این قافیه دزدان شده ای؟

یا قلم باره این واژه به مزدان شده ای؟

منقبت خوانی این عربده کشها جرم است

داو سیمرغی اینگونه شپشها جرم است

صلح با فتنگی فتنه فروشان جرم است

سجده بر دامن سجاده به دوشان جرم است

بانگ یا رب ربتان گوش جهان  را  جر داد

هاله نور شما  کون و مکان  را   جر داد

چندده قرن گذشته است که افضا شده ایم

پیش وپس پاره ترین  امت دنیا شده ایم

ماچگان داعیه داران  خدایی  شده اند

فاتح قله مادر به خطایی   شده اند

ای برادر نکند قاطی صفها بشوی؟!

بروی نان خور این قحط شرفها بشوی؟!

ای برادر! یله کن این نه مقدسها را

یله کن !   تا بسپوزند  مخنثها را

ای برادر! یله کن !بلکه خجالت بکشند

بلکه این لوطیکان دست بر آلت بکشند

ای برادر! یله کن صحبت ابلیسان را

یله کن صحبت  این فرج و دبر لیسان را

منقبت خوانی این عربده کشها  تاکی؟

لاف سیمرغی این گونه شپشها تاکی؟

باغبان خوانی این هرزه علفها  تاچند؟

همه چی دانی این بیضه به کفها تاچند؟

ترسم این غایله آخر به جنون ختم شود

سر سودایی من نیز به خون ختم شود

ای برادر دهن آلوده شو و     پاک بمان!

نخل این خاکی  پس نخل همین خاک بمان!

ای خوشا  خاک شدن خاک شدن خاک شدن!

ای خوشا شاعر مشتی خس و خاشاک شدن!….

بازهم اول این قصه به آخر نرسید

بازهم شب شدو خورشید به خاور نرسید

دگران فاتحه خواندند و گذشتند و هنوز

خبر مرگ برادر   به برادر  نرسید

از علی اکبر یاغی تبار

پ.ن. اگر بدانید وبلاگ طنز چاقانه ها که به روز می کند، احتمالا شما هم بسیار خواهید خندید!

Advertisements