تو  بدشگون ترین

پستچی ِ محله مان هستی

که از ترک دوچرخه ات مرگ می ریزد

و بر میانه ی دسته ات

عزرائیل لمیده

تو که هر هفته

جمعه ها می آیی

غم، محله مان را می گیرد

می بندد به سنگ بزرگ آسیاب

و محله مان

حتی جرات نمی کند     پارس کند.

تو که می آیی

سعیده     معشوقه ی کدخدا

سیاه می پوشد

ذره ای خون خشک شده اش را

به چشمه می ریزد

کوزه ای سرخ می کند

و دوان دوان

برای رفع تشگی ات می آورد.

تو غم های درون پاکت را

به دستمان می دهی

باز می کنیم شان

عزرائیل لبخند می زند

داغ پاکت ها

– مطمئنیم –

تا هفته ی بعد

روی دستهامان خواهد ماند

و تمام هفته      ما دعا می کنیم

دخیل ها می بندیم

که این جمعه، شاید

تو

نیایی.

9/3/89

 

نقاشی اثر روجا رضایی از مجموعه روزهای خاکستری

 

Advertisements