صادق عزیز یک بار در یکی از پست هایش که خیلی به دل من نشست و هنوز گاه گاه یاد آن عنوان و شعر می افتم، نوشته بود: «مرداد است دیگر، باید عاشقت شد». در ذهنم ماند این عاشقی به ماه امرداد تا به این خرداد رسیدیم. «این خرداد» امتداد همان عاشقی هامان است. من که از عشق خیری ندیده ام؛ نه از عشق به وطن، نه از عشق به زن، نه به مرد، و نه حتی حیوان که یک گوشه آرام می نشیند تا تو هم در گوشه ی دیگر به کارهایت برسی. حالا خرداد، باز یاد عشق است. عشق به همه آن چیزی هایی که درش گشتیم و خیری نبود. هر سال خرداد دلم می گیرد. دو سال است به انتهای خرداد که می رسیم، من سوار بر خودرویی عجیب، با چشم بند و دستبند و حتی پابند به تاریکخانه می روم تا به کمک صالح ترین مردان خدا بر زمین، نگاتیو الهی ام ظاهر شود و من از ضلالت بیرون افتم.

اینکه امسال چه می شود بر من، خیلی برایم مهم نیست. مهم این است که من اینهمه آدم را می بینم که از اتفاقات این ماه می گویند، از اینکه می خواهند در خرداد باز کاری کنند، از اینکه خسته شده اند از سکوت، خیلی خوشحال می شوم. آنقدر خوشحال که یادم می رود من در همین خرداد ها بوده که هیچ خیری از عشق ندیده ام. ده پانزده سال است به خرداد که می رسیم، باز هوای عاشقی به سرمان می زند. این همه آدم انگار با هم پچپچه می کنند «خرداد است دیگر، باید شورش کرد.» و من خاموش، از ناتوانی دستان و ستون فقراتی که دیگر جنازه ام را هم به سختی برایم حمل می کند، هنوز همین گوشه نشسته ام.

 پارسال همین موقع ها بود که اسماعیل نوری علا در یکی از جمعه گردی هایش پس از اینکه مقداری فحش به این و آن (طبق معمول) داد و برخی از آنان که به سکولاریسم نوری علایی اعتقاد ندارند را از جمهوری آینده ی ایران بیرون ریخت، چه درست و قشنگ گفته بود و من پشت سر هم نقلش می کردم ” که باز جوانان بی خود امید می بندند و باز بیخود نا امید خواهندشان کرد و دوران تلخ ديگری از سرخوردگی ها و مأيوس شدن ها آغاز خواهد شد “.[نقل به مضمون] ما جوانانی هستیم که کامو وار شورش می کنیم تا ثابت کنیم که هستیم. این حکایت هم همین طور ادامه دارد و ادامه دارد. شورش می کنیم و به هم نگاه می کنیم و به هم می خندیم، گاه تاسف هم می خوریم. می دانم، شاید شما ندانید؛ ما جوانانی هستیم که خردادها با هر چیزی عشقبازی می کنیم و هنوز کیفش تمام نشده، یکی می آید از بستر برمان می دارد و فرو می کندمان در آب یخ. تصورش را که بکنید می بینید دقیقا حس اکثرمان در شب بیست و سه خرداد هشتاد و هشت همین بود. «عشقبازی که تمام شد، یکی ناگهان آمد و فرو کردمان در آب یخ.» 

 

Advertisements