آخرین پادشاه ایران، خسرو شاه، پس از تفکر بسیار نامه ای به سران چهار کشور همسایه اش فرستاد؛ به امپراتوری عثمانی، کشور روم، سرزمین انیران، و بلاد هند. خسرو شاه در این نامه از این پادشاهانِ ممالک همسایه خواسته بود که اگر دختری مناسب و هم شان پسر بزرگش یا همان ولیعهد، در بیت خود سراغ دارند، به پادشاهی ایران خبر دهند. خسرو شاه، البته ذکر کرده بود که این دختر یا باید دختر پادشاه یا دختر یکی از وزیران آن کشور باشد و یا اینکه با پادشاه خویشیِ نسبیِ درجه یک یا درجه دو داشته باشد…

 

 

برای خواندن ادامه ی این داستان کوتاهم  اینجا کلیک کنید:

 آخرین پادشاه ایران

آخرین پادشاه ایران، خسرو شاه، پس از تفکر بسیار نامه ای به سران چهار کشور همسایه اش فرستاد؛ به امپراتوری عثمانی، کشور روم، سرزمین انیران، و بلاد هند. خسرو شاه در این نامه از این پادشاهانِ ممالک همسایه خواسته بود که اگر دختری مناسب و هم شان پسر بزرگش یا همان ولیعهد، در بیت خود سراغ دارند، به پادشاهی ایران خبر دهند. خسرو شاه، البته ذکر کرده بود که این دختر یا باید دختر پادشاه یا دختر یکی از وزیران آن کشور باشد و یا اینکه با پادشاه خویشیِ نسبیِ درجه یک یا درجه دو داشته باشد.

خسرو شاه گمان می کرد با این کار هم می تواند ولیعهد بی دست و پایش را به سامانی برساند و هم اینکه از قِبَل این وصلت رابطه ی حسنه ای با یک همسایه به ارمغان خواهد آورد و علیه آن سه کشور دیگر می تواند عرض اندام کند. خسرو شاه روابطش با هند بسیار خوب و پُر مراوده بود، پس اصلا به فکر وصلت با دربار هند نبود و خوش بختانه هندی ها در آن برهه بی دختر بودند.

سه ماه بعد، نامه ای از دربار انیران برای پادشاه ایران رسید. در این نامه نوشته شده بود که دختر عموی کوچک پادشاه انیران، دختری 21 ساله، تازه رسیده و همچون ماه شب چهارده، اگر مورد پسند ولیعهد ایران قرار گیرد، به مقام عروس پادشاه بزرگ ایران، خسرو شاه، در خواهد آمد.

خسرو شاه سرمست، ملکه را همراه با ولیعهد و ملازمان بسیار برای دیدار و تائید عروس به انیران فرستاد. عروس دو روزه تائید شد و خسرو شاه عازم انیران گشت. یک هفته، هفت شبانه روز، در انیران جشن برپا بود. بعد از آن هم دربار دو کشور به ایران آمده، یک هفته، هفت شبانه روز در ایران جشن گرفتند و زدند و کوبیدند و مردم خوردند و آشامیدند. دنیا در اثر این عروسی دچار تکانی ناگهانی شده بود.

پس از دو هفته عروسی ها و مهمانی ها تمام شد. تازه عروسی که الحق همچون ماهِ شب چهارده بود به همراه داماد، ولیعهد ایران، به کاخ کوچک ولیعهد روانه شدند. عروس و داماد که اکنون وصلتشان در تمام جهان نقل محافل و مجامع بود، آن شب را تا صبح با هم در آن کاخ گذراندند.

صبح، خسروشاه در حالی که از اتاق خوابش برای رفتن به توالت بیرون می رفت، ولیعهد را کز کرده، دو زانو در بغل، کنار درب اتاقش دید. دستشویی از یاد برده، به سمت پسرش دوید و از او حالش را پرسید. ولیعهد بی دست و پا مقداری گریه کرد و ناز و کرشمه آمد و فین فین کرد تا بالاخره جانش بالا آمد و گفت « عروسمان، پدر، با.کره نبود.» پادشاه وارفته، پرسید « یقین داری پسر؟» که ولیعهد آب دهانش را قورت داد و گفت « پدرم، آن قدر در حرمسرایت یواشکی رفته ام که به همه فنون آگاهم.» ناگهان خسرو شاه جهان را دور سرش مدوّر دید.

خسرو شاه لباس نپوشیده، به اتاق کارش رفت و کاغذ و قلم برداشت تا نامه ای به پادشاه بی آبروی انیران بنویسد. نامه را نوشت، مُهر کرد و به قاصد ویژه سپرد تا سریعا آن را به شخص پادشاه انیران بدهد. یک هفته نشده، جواب نامه آمد. پادشاه انیران که واضح بود از عصبانیت چندین بار قلمش را در حین نوشتن شکسته است، پادشاه ایران را هشدار داده بود که سعی نکند با این شایعات خاندان سه هزار ساله ی پادشاهی انیران را بی آبرو و دختر پاکشان را بی عصمت کند.

خسرو شاه نامه ای دیگر نوشت و با تکرار دعوای خودش گفت «اگر عروستان را محترمانه پس نگیرید و آبروی رفته ی ایرانیان را به آنها بازنگردانید، عروس را در عین بی آبرویی، با موهایی تراشیده برایتان پس می فرستم.» این نامه ها تا عدد هفت ادامه پیدا کرد تا اینکه پس از هفتمین نامه، انیران لشکری سیصد هزار نفره را برای جنگ با بی آبرویانِ ایرانی روانه ی آن کشور کرد.

سپاهیان ایران هم که از خسرو شاه چندان دل خوشی نداشتند، جمعیت انبوه لشگریان انیران را که می دیدند می گریختند و پادشاهی انیران یک ماهه به پایتخت ایرانیان رسیده و در دَم سر از تن خسرو شاه و ولیعهدش جدا کرد. تمامی دنیا در عجب بود که چرا این دو حکومت که همین تازگی به هم عروس و داماد داده بودند، این چنین به جنگ افتاده و یکی، آن دیگری را یک ماهه بلعید. از علت اصلی و واقعی این جنگ غیر از خسرو شاه و ولیعهدش، و پادشاه انیران و مشاورانش، فقط وزیر دربار ایرانیان خبر داشت. وزیر دربار ایرانیان که اوضاع را دید، سراسیمه یادداشتی تحت عنوان « این جنگ و کشتار به خاطر ذرّه ای پر.ده ی دخترانه بود» برای یکی از دوستانِ تاریخ نویس اش در هند نوشت که متاسفانه قبل از عبور از مرز، قاصد توسط سربازان کشته شد و سر از بدن این وزیر دانا و کاردان هم جدا شد.

در نتیجه ی تمامی این اتفاقات، تصرف ناگهانی ایران توسط ارتش انیران برای همیشه به صورت معمایی در تاریخ در آمد و هیچ وقت مردم متوجه نشدند که چه شد که کشور ایران به صورت بخشی از امپراتوری بزرگ انیران درآمد. در هر حال با توجه به اسنادی که در تاریخ مانده و تحقیقات گسترده، از آن جنگ و تصرف ایران، پرده ی نداشته ی آن دختر، منشا خیر و آبادانی بسیار برای مردم آن سرزمین یا همان ایرانیان، گردید.

 

 

بخش اول داستان آخرین پادشاه ایران

رضا عرب

13/11/88

 

 

Advertisements