یک شب در بند عمومی ِ زندانی دیدم که چگونه جوانی را به دو سرباز بسته بودند تا صبح زود در حضور نمایندگان ویژه به دار آویزندش. آن شب در آن زندان کسی نتوانست آرام بخوابد. همگی تا صبح از درد اینکه شفق ِ آن روز آن قاتل را نخواهیم دید که در زندان خواهد رفت و آمد، نتوانستیم راحت بخوابیم و حتی نخوابیدیم. گرمای تابستانی آن شب در آن زندان، گرمای آن چیزی بود که گفته بودند در سزای گناه به آن پرتاب خواهیم شد. من جهنم را در آن بند دیدم، پس اگر امروز اینان را نمی بینم، گریه نخواهم کرد بلکه خواهم گفت، من شما را نمی بخشم و هنوز اینجا نشسته ام و می دانم بودن ِ من هم متباین است با امنیت هستی شما. «من» ها را اگر بشماریم، فقط به یک عدد خواهیم رسید: « بیشمار».

 

 

 

Advertisements