از این همه آدم که از کنارمان می گذرند روز به روز، بی خبریم. نمی دانیم در زندگی شان چه می گذرد. اما همگی شان فرد یا افرادی را جایی، زمانی جا گذاشته اند. شاید آنکه آن پشت سر، جا مانده است، دوستی بوده زمانی عزیز یا آشنایی چند روزه که در یاد مانده یا در شاعرانه ترین شکل اش، عشقی که گمان می کردی با بودنش، عمری تو را محظوظ و «آرام» خواهد کرد. حالا که نگاهش می کنی، می بینی «آن» گذشته و «این» های بسیاری جایش آمده اند. بسیاری از «این» ها هم حالا «آن» شده اند و یا در آینده ای نزدیک یا دور «آن» می شوند. من، آدمی ام که به این حرکت ِ قطار وابسته ام؛ قطار می آید، قطار می رود. مسافرها می آیند، مسافرها می روند. من در این ایستگاه نشسته ام و شاید یک روز، تو ای خواننده ی گرامی، در ایستگاه من پیاده شوی و کنارم روی این نیمکت، کنار دستم بنشینی و یا شاید روز دیگر از کنارم برخیزی و سوار بر قطار شوی و بروی؛ بروی به تونل خاطرات ِ این ایستگاه.

نمی دانم. این ها همه را گفتم تا بگویم: من دکارت را هنوز هم دوست دارم، و یکی را سوار بر قطار کردم تا برود و از مسیر ابدیت مرا یاد ِ روزهای عشق اندازد.

 

Advertisements