روجا رضایی دوست خیلی عزیزی است. هنگامه ای که به یاوری نیاز داشتم بی مضایقه کمکم کرد. بعد از آن بود که تک تک نقاشی هایش را برایم فرستاد. من هم گاهگاهی بر نقاشی هایش شرح نوشتم و نقد. اما فقط بر دو نقاشی اش بود که توانستم داستان بنویسم. در این داستان، هم ایده ام را از این دو نقاشی گرفته ام و هم در داستانم سعی داشتم، دو نقاشی روجا را روایت کنم. این داستان را به رادیو کوچه دادم، به همین دلیل لینک داستان را در ذیل قرار می دهم. حتما، حداقل، نقاشی ها را ببینید:

 

دختری که هیچ وقت از خدا خوشش نیامد..

 

 

Advertisements