Buffoon of London

شاید بهترین تصویر از وضعیتی کنونی بریتانیا را ترکیب عکس و تیتر اول امروز «لیبراسیون»  بیان کند. تصویری از بوریس جانسون –آن زمان به عنوان شهردار لندن – که هنگام المپیک لندن در سال ۲۰۱۲ خواست مثل همیشه خوشمزگی کند و در بالای آن سیم، میان زمین و هوا مدتی گیر کرد.
بوریس جانسون به شوخ طبعی اشتهار دارد. همیشه به طنز، کنایه، و آیرونی صحبت می‌کند. پیش از ماجرای خروج بریتانیا از اتحادیه اروپا، هر وقتی که او را (چه در مقام شهردار لندن و چه نماینده پارلمان) می‌دیدید، داشت صحنه‌ای از کمدی‌های یونانی اجرا می‌کرد.

IMG_20160625_003527
روزنامه دیلی میل که می‌خواهد او را توصیف کند می‌نویسد او شخصیتی همچون «بافون» (buffoon) دارد؛ یعنی مثل یکی از شخصیت‌های کمدی کلاسیک یونانی. کمدی یونانی سه شخصیت ثابت داشت، که یکی همین «بافون» که مضحک بود، زبان تندی داشت اما به شدت سرگرم کننده بود. دیگری «آیرون» (eiron) بود که خردمندی بود که تظاهر می‌کرد کمتر می‌داند و همیشه شخصیت سوم و پرمدعای کمدی یونانی را شکست می‌داد و کلمه «آیرونی» (irony) هم از آن آمده است.
نوع طنزی که «آیرون» ارائه می‌کرد، پهلو می‌زند به آن آیرونی و طنز خردمندانه‌ای که سقراط به کار می‌گرفت. بوریس جانسون هم در آکسفورد کلاسیک‌ها را خوانده است و احتمالاً تفاوت این دو را به خوبی می‌داند.
با این همه او اکثر مواقع در مصاحبه‌ها و حضورهای عمومی‌اش سعی می‌کرد شخصیتی مانند بافون ارائه کند. بافون، سلف‌‌ همان شخصیتی است که در نمایشنامه‌های شکسپیر «ابله» است و در جاهای دیگر ملیجک، دلقک، جوکر و…
برخلاف آیرون، آنچه برای بوفان مهم است سرگرم کردن دیگران است. اتفاقاً حتی هنگامی که عکس فوق از بوریس را گرفته شد، باز هم مشغول سرگرم کردن حضار و ترغیب آن‌ها بود.
با این همه، جمعه صبح – پس از رفراندوم خروج از اتحادیه – که بوریس از منزلش در شمال لندن خارج شد، با مردمی مواجه شد که به جای قهقه زدن از راه رفتن و حرف زدنش، او را هو کردند. بوریس اول متعجب بود. بعد کم کم چهره‌اش غرق در ناباوری شد، و بعد بر سرعتش افزود و به سمت ماشینش دوید.
چه بوریس تا آخر تابستان نخست وزیر بشود یا نه، نماد بریتانیای کنونی است. بافون، شوخی را از حد گذرانده. رفته بر سیمی باریک و یک شوخی خرکی کرده است. درست است که برخی هنوز هم می‌خندند و اما دیگران از این شوخی برآشفته‌اند چون پرچم بریتانیا را هم با خودش بر بالای سیم برده است. بافون حالا بر سیم باریک گیر کرده و نمی‌داند چه می‌شود. ممکن است سالم به سر سیم برسد و پایش را بر زمین بگذراد، اما متاسفانه آن سمت سیم که شیب هم به آن طرف است، ارتباطش توسط خود بوریس قطع شده است و آن طرفی‌ها فریاد می‌زنند «موفق باشی» (تیتر لیبراسیون). حالا بوریس باید گیرِ سیم را آزاد کند، باید خلافِ شیبِ سیم حرکت کند، و تازه شاید پایش را سالم بر زمین بگذارد.
اگر چنین شود، اولاً بوریس دوباره پایش صحیح و سالم بر زمین است، ثانیاً بافون دوباره می‌تواند حضار را بخنداند، و ثالثاً آن پرچم‌های بریتانیا که توی دست‌های بوریس/بافون است دوباره به سرجای خودشان بر می‌گردند.
خلاصه اگر بوریس نتواند مخاطبانش را بخنداند، چیزی می‌شود همچون ترامپ. و این نه فقط بخاطر این است که هر دو مو‌ها و صورتی شبیه به هم دارند و این را مطبوعات بریتانیا دست گرفته‌اند.
پی نوشت: امروز برخی از همکارانش و ناظران می‌گویند، بوریس فکر نمی‌کرد برنده شوند. فقط می‌خواست حرکت و جنبشی ایجاد کند. شوخی بافون از حد در رفته و خودش مبهوت است.

Anti-social behaviour on Social Media

آیا شبکه‌های اجتماعی کارکردهای ضداجتماعی خلق کرده‌اند؟ اگر چنین است، چرا؟ یا به عبارتی، چرا گسترهٔ رفتارهای ضداجتماعی در شبکه‌های اجتماعی بسیار بالاست؟ آیا شبکه‌های اجتماعی بالذات به گسترش چنین رفتارهایی کمک می‌کنند؟

به نظر اول باید چند مصداق برای رفتار ضداجتماعی برشمرد. رفتار ضد اجتماعی، رفتار و رویکردی خلافِ عرف به دیگران است که به انسجام جمعی ضربه می‌زند. مثلاً نظرهای راستگرایانه، ملی گرایانه، و نژادپرستانه مدتهاست که [بیشتر] در بخش اروپایی و آمریکایی شبکه‌های اجتماعی در کامنتها و پست‌ها قابل رصد است. زیر پست‌های اکثر رسانه‌های غربی در فیسبوک، توئیتر و… می‌توان حضور قابل توجهی از این گفتمان را حس کرد. احتمالاً در همین راستا، نمود چنین گفتمانی را می‌توان در رأی (بخش قابل توجهی از) افراد به ترامپ در آمریکا، حزب آلترناتیو در آلمان، جبهه ملی در فرانسه، حزب آزادی در اتریش، حزب قانون و عدالت در لهستان، حزب مردم در دانمارک، و…  جستجو کرد.

پلیس بریتانیا در سال ۲۰۱۴ اعلام کرد که نیمی از تماس‌های مردمی با پلیس به علتِ گزارش تعرض و رفتار ضداجتماعی، مربوط به جرائم شبکه‌های اجتماعی (عمدتاً فیسبوک و توئیتر) بوده است.

در فضای مجازی فارسی هم موارد رفتار ضداجتماعی کم نیست. مواردی که ما به شخصه هر روز با آن مواجه هستیم: از حمله به صفحات افراد ایرانی و غیرایرانی صاحب شهرت گرفته تا کامنتهای پر از فحاشی و اهانت در صفحات عمومی این شبکه‌ها، از درگیری‌ها با دیگر ملت‌ها (بخصوص همسایه) تا درگیری‌هایی که بین افراد وابسته به قومیت‌های حاضر در مرزهای ایران، گاهی علیه همدیگر (مثلاً کشاکش‌های‌ گاه و بی‌گاه تورکهای ایرانی و کرد‌ها)، و گاهی علیه مرکرنشینانِ مرکزگرا (عرب‌ها، تورک‌ها، و… علیه آنچه «فارس‌ها» می خوانند).

از طرفی دیگر، سه فقره از اخیر‌ترین مواردی که منجر به انعکاسی جهانی شد: اول، قتل نماینده پارلمان بریتانیا «جو کاکس» که به گزارش گاردین به طور مرتب در شبکه‌های اجتماعی مورد تهدید و توهین قرار می‌گرفت. دوم، زد و خوردهای کم سابقه در جام ملت‌های اروپا در فرانسه که مدت‌ها بود در شبکه‌های اجتماعی به صورت کلامی در جریان بود. سوم، حمله به کلوب همجنسگرایان در فلوریدا که نه تنها مدت هاست در شبکه‌های اجتماعی جریان دارد (برای مثال می‌توانید کامنتهای اهالی ایران و افغانستان را در ذیل خبرهای این رویداد در فیسبوک بخوانید – یا حتی نظرات دیگر محافظه کاران مذهبی درباب دگرباشان در کشورهای مختلف)، بلکه شخص قاتل نیز به توا‌تر چنین مطالبی را در شبکه‌های اجتماعی منتشر کرده بود.

اینکه چه عواملِ روان‌شناختی باعث می‌شود افراد در شبکه‌های اجتماعی، بدون تردید، شرم، و مانع، رفتار ضد اجتماعی نشان دهند محل بحث من نیست. اینکه تفاوت رفتارِ ضداجتماعیِ «کلامی-نوشتاری» با چنین رفتاری به صورتِ «غیرکلامی» چیست نیز با اینکه مورد علاقه من است اما اینجا محلی برای پرداخت ندارد.

نکته مهم تفاوتِ توا‌تر و گسترهٔ رفتار ضداجتماعی در واقعیت غیرمجازی با شبکه‌های مجازی است (البته هر روز این تفکیک دشوار‌تر می‌شود). چرا‌‌ همان افرادی که مثلاً در فیسبوک در اروپا یا ایران علیه قومیت‌ها و نژادهای دیگر نفرت می‌پراکنند، در واقعیت غیرمجازی در این محیط‌ها به این حد و گستره دیده و شنیده نمی‌شوند؟ چرا وقتی در اکثر ایالت‌های آمریکا، اکثریت جمهوریخواهان به ترامپ رای می‌دهند، هرگز حملاتی (غیرکلامی-نوشتاری) در چنین گستره‌ای علیه مسلمانان یا لاتین تبار‌ها رخ نداده است؟

به نظر من، پاسخ در مکانیزم‌های «مراقبت و تنبیه» است. سازوکارهای کنترلی که جوامع در طول تاریخ بشر به آن‌ها دست یافته‌اند. تاریخ بشر محشون از صحنه‌هایی تاریک از سبعیت و تخریب (خویش) است. چنین سازوکارهایی، جوامع بشری را پلیسی کرده‌اند تا افراد ملزم به زندگی در درون قراردادهای اجتماعی شوند. نهادهایی در جامعه اختصاص یافته‌اند تا افراد را «تربیت» کرده و مضارِ رفتارهای ضداجتماعی را آموزش دهند. نهادهایی رفتارهای ضداجتماعی را رصد می‌کنند و نهادهایی نیز با هرگونه رفتار ضداجتماعی رصد شده برخورد می‌کنند.

به طور خلاصه، شبکه‌های اجتماعی فاقد این سازوکار (و نهادهای) پلیسی هستند. چنین فقدانی، کاربران انسانیِ آن‌ها را در وضعیتی شبه-طبیعی قرار داده تا «گرگ-انسان»‌ها جولان دهند. پس احتمالاً کم کم بشر، قراردادهایی درباب این شبکه‌های تدوین خواهد کرد و نهادهای «مراقبت و تنبیه» برپا خواهد کرد (اخیراً فیسبوک، توئیتر، یوتیوب و مایکروسافت مسئولیتِ [برخورد با] مطالب منتشر شده در این شبکه ها را پذیرفته‌اند- لینک).

من تعمداً از لفظ «پلیسی شدن» استفاده می‌کنم. زیرا برایم بسیار غم انگیز است که – به ظاهر- تنها راه برخورد با رفتارهای ضداجتماعی «مراقبت و تنبیه» است. همچنین، اسفبار است که تجربه‌های «آزادیِ خود-انگیخته»ی بشر همیشه شکست می‌خورند. همیشه، خیلی زود، آزادی دود می‌شود، به هوا می رود، و ابرهای مراقبت و کنترل را شکل می‌دهد.

دریازدگی در سواحل ترکیه

تابستان پارسال بود. خسته و داغان از یک روز پیاده روی در زیر آفتابِ جزیره‌ی بیوک آدا، دم غروب سوار یک کشتی شدم که به استانبول برگردم. طبقه بالا، در فضای باز نشستم. کشتی آرام بود و کم مسافر. کشتی راه افتاد و من در گوشه محوطه باز طبقه بالا لم دادم. از آن طرف تر چهار مرد جوان با فریاد به دنبال هم می‌دویدند. آنکه جلوتر می‌دوید به زبان عربی، فحشی به عقبی‌ها داد و قاه قاه خندید و تندتر دوید. عقبی‌ها بیشتر تحریک شدند. یکی‌شان دمپاییِ پایش را در آورد و پرتاب کرد. دمپایی از مقابل صورت من که در گوشه راست طبقه‌ی دوم کشتی نشسته بودم رد شد و افتاد بر موج‌های دریای مرمره. آنکه از همه چاق‌تر بود و عقب‌تر از همه می‌دوید، هنگامی که از مقابلم گذشت گفت «آسف» و رفت.

به خواندن ادامه دهید

ویرایشِ رسولانه

هفته پیش بسیار شلوغ بود و نتوانستم وبلاگ را بروز کنم. امیدوارم این هفته بتوانم بیش از یک مطلب در اینجا قرار دهم. در همین شلوغی، مشغول مرور بخشهایی از تاریخ زبان فارسی بودم و طبق معمول به ناتل خانلری سر زدم. مدتی پیش از «غیر زبانشناسانه» بودنِ کتاب «غلط ننویسیم» ابوالحسن نجفی نوشتم. در پایان هم به کنایه گفتم که «امر و نهی کردن در مورد صورت‌های مصطلح یک زبان در زمان‌های گوناگون، شاید از امور پیامبران باشد، اما علمای نظریه‌پرداز زبان‌شناسی چنین ادعایی نکرده‌اند». از قضا، ناتل خانلری به چند نمونه از این رفتار رسولانه اشاره می‌کند:
«نوشته‌اند که چون دین اسلام انتشار یافت و ملت‌های غیر عرب مسلمان شدند و با تازیان اختلاط یافتند کم کم در گفتگو و نوشتن به زبان عربی از آنچه پیشتر میان آن قوم متداول بود انحرافی حاصل شد. این اختلاف در تلفظ در نظر عربها گناهی نابخشودنی بود. روایت کرده‌اند که مردی در پیشگاه پیغمبر (ص) لفظی را به غلط به کار برد. پیغمبر به یاران فرمود: «برادرتان را راهنمایی کنید که گمراه شده است.» همچنین نوشته‌اند که دبیری از جانب ابوموسی اشعری نامه‌ای به عمر نوشت که در آن خطایی لفظی بود. عمر در پاسخ نوشت که «دبیر را یک تازیانه بزن».» (ناتل خانلری، تاریخ زبان فارسی، ص ۷۱)

بنابراین، احتمالاً کار مرحوم نجفی (و بسیاری دیگر) هم نوعی از بسطِ تجربه‌ی نبوی است.

 

 

نثر و استدلال

عبدالکریم سروش مقاله‌ای نوشته در ادامه‌ی بحثش درباب اینکه قرآن، کلام محمد است و صورتی از رؤیا و خیالی که بر محمد وارد شده است. بحث در مورد نظر او، نه در حد توان و وسع دانش من است و نه علاقه‌ای به پیگیری الهیات دارم. اما سبک بلاغی که سال‌هاست در میانِ نویسندگان و سخنواران ایرانی بسیار باب بوده و در نوشته[ها]ی سروش نیز موج می زند، توجهم را جلب کرد.

سروش آشکارا در جای جای متنش استدلال می‌کند. جنس استدلالاتی که ارائه می‌کند به مقتضای مباحث کلامی و الهیات، نوعی از تفسیر است. اتفاقاً جنس تفسیرش هم نوعی از نقد ادبی و تأویل زبانشناختی است. از قضا، سروش بسیاری از فنون تحلیل گفتمان (که قبلاً توسط غربی‌ها بر متون مذهبی اعمال شده‌) را به کار می‌گیرد تا به مراد رسد. مثلاً از عدم انسجام و گسستِ روایی در آخرین آیه نازله بر محمّد (آیه سوم سوره مائده) می‌نویسد، یا استفاده از صیغه ماضی در توصیفات قرآن از ماوراءطبیعت، و یا استعاره‌ها و مجازهای قرآن (ذهن محمّد) را تحلیل می‌کند. آنچه سروش می‌کند، بسیار مدرن‌تر از آن چیزهایی است که متألهین از هرمنوتیک کلاسیک آموخته‌اند. آشکارا همنوا با فنون اخیر زبان شناسی، تحلیل گفتمان و … . به زغم این، متفکرینی مثل سروش معمولاً به این مطلب تصدیق نمی‌کنند و حداکثر اشاره‌ی کوچکی به کلاسیک‌ها (مثلاً دیلتای یا شلایماخر) می‌کنند.

به طور کلی [برخی از] متفکرین فارسی زبان، برعکس همنوعان غربی‌شان، به این متون علمی که چنین چارچوب‌های نظری و تحلیلی را به وجود آورده‌اند ارجاع نمی‌دهند (نه در مقالات و نه در کتب شان). در عوض، پس از هر استدلال، شاهدی منظوم از مولوی، حافظ، سعدی و … می‌آورند. پنداری عصاره‌ی صادقه‌ی معرفتِ بشری در این ابیات است و اگر شاهدی آوردی، میخ آخر را بر تابوتِ ناهیانِ ممکن زده‌ای. و اتفاقاً در فضای بین الاذهانیِ گویشوران زبان فارسی، ارائه‌ی چنین شهادت‌های منظومی بسیار لذت بخش است. نه تنها سخنور (یا مؤلف) پس از این چنین بیتی مشعوف می‌شود و اندکی سکوت می‌کند تا تحسین مخاطبانش را با حرکات سرهایشان و نیش‌های بازشان –  در اثر محظوظ شدن از این همه ردیف کردن بیت‌ها- ببیند، که معیارِ نوشتارِ فاخر هم چنین پراندنِ ابیاتِ حفظ شده در میانه‌ی استدلالِ کلامی است.

 

Back to Blogging

اعتراف می‌کنم که با سرعتی که جهان ارتباطات به پیش می‌رود، بازگشت من به وبلاگ نویسی، حرکتی دن کیشوتی است. دوستی جامه‌ی «سانچو» را پوشید و به من گوشزد کرد که «خوب همین‌ها رو توی فیسبوک بنویس». من چند دلیل برایش آوردم که چرا دیگر در فیسبوک [مطالب این چنینی] نمی‌نویسم، اما در وبلاگ تا جایی که وقت اجازه دهد خواهم نوشت. این دلایل برای خود من هم که قبلاً در همین وبلاگ در رثای رسانه‌های نسل سه می‌نوشتم، مکاشفه‌ای تجدیدنظرطلبانه است.

به خواندن ادامه دهید

Humor 2

هدفم از نوشتن مطلب قبل، فراهم کردن مقدمه‌ای بود برای طرح این بحث که شوخی و طنز، ویژگی‌هایی جهانشمول نیستند که در تمام فرهنگ‌ها وجود داشته باشند. کمتر کسی شک دارد که شوخی و طنز در هر فرهنگ و زبانی به شکل و صورتی منحصر بفرد بروز می‌کنند، اما برغم این، مدعای من این بود اینها «جهانشمول» نیستند.

طبق‌‌ همان نگاه متداولِ فلسفی که پیش‌تر گفتم، لایب نیتس هم به دنبال یافتن عناصری جهانشمول بود. تفاوت کار لایب نیتس در آن بود که در زبان به دنبال چنین عناصری گشت. سال‌ها تلاش لایب نیتس برای یافتن عناصرِ بنیادینِ زبانی که در تمام زبان‌ها مشترک باشد، نتیجه چندانی نداشت. با این همه، او یکی از اولین کارهای دقیقاً علمی در حوزه فلسفه را انجام داد، به این دلیل ساده که ماده‌ای برای تحقیق داشت و صرفاً به کمک تراوشات ذهنی‌اش نمی‌فلسفید. علی رغم اینکه تلاش‌هایش به نتیجه‌ای منسجم نرسید، معتقد بود که چنین عناصر بنیادینی که در تمام زبان‌ها مشترک‌اند وجود دارند و این‌ها «الفبای تفکر انسانی»‌ و سازندهٔ یک دستور زبان جهانشمول هستند.

به این بخش از اندیشه لایب نیتس چندان توجه نشد، اما تلاش برای یافتن عناصر جهانشمول کم و بیش از نظرگاه‌های مختلف ‌گاه به‌گاه پیگیری شد (مثلاً گوتلوب فرگه). نقطهٔ اوج چنین تلاشی، دو کتاب تاثیر گذار زبان‌شناسی لهستانی، آنا ویژبیتسکا، بود که لهستان جنگ زده را ترک کرده و در استرالیا مشغول تحقیق در زبان شده بود. او با لایب نیتس از طریق استادش در دانشگاه ورشو آشنا شده بود، استادی که خود نظریاتی خاص در مورد «عناصر بنیادی زبان‌ها» داشت.

«ویژبیتسکا» کتابی نوشت با عنوان زبان ذهن (۱۹۸۰) که در آن از «نخستی‌های زبانی» نام برد. پروژه‌ای توسط او آغاز و توسط افرادی چون گودارد هم ادامه داده شد که بنا دارد نخستی‌های معنایی و زبانی را کشف کند. هدف اصلی آن‌ها تشریح کلمات کلیدیِ زبان‌های مختلف، توسطِ مجموعه ای از نخستی‌های جهانشمول زبان است که قابلیت ترجمه به زبان‌های دیگر را دارند. مجموعه کار این دو نفر تاکنون بررسی ده‌ها زبان و فرهنگ (از زبان‌های رسمی کشور‌ها تا زبان‌های بومی-قبیله‌ای) و رسیدن به مجوعه‌ای از ۶۵ نخستی زبانی است. مجموعه رو به رشد است و گسترش آن بستگی به تحقیقات آینده دارد (کار بر روی زبان فارسی را بناست من زیر نظر این دو از شهریور امسال شروع کنم).

بر گردیم به بحث طنز و شوخی؛ در اکثر شاخه‌های مطالعات بینافرهنگی، بحث از وابسته به فرهنگ بودن شوخی شده است. مثلاً یکی از اخیر‌ترین نمونه‌ها مباحث پردامنه در مورد «شوخی‌های شکست خورده» (failed humor) است (هنگامی که دو نفر با دو زبان مادری مختلف و طبعاً فرهنگ متفاوت، به زبان (مثلاً) انگلیسی با هم حرف می‌زنند و یک طرف شوخی‌ای بکار می‌گیرد که طرف مقابل متوجه نمی‌شود). توا‌تر رخداد چنین شوخی‌های شکست خورده‌ای در جهان بهم پیوستهٔ امروز که آدمهایی از فرهنگ‌های مختلف با هم مواجه می‌شوند، خود محملی برای بررسی های بیشتر در مورد شوخی فراهم کرده است.

بر اساس مدلی که ویژبیتسکا و گودارد برای سنجش جهانشمول بودنِ یک مفهوم ارائه می کنند، بررسی متون یک زبان، پیکرهٔ آن زبان، و مجموع ممکناتی که بین گویشوران آن زبان تولید شده، می‌شود یا خواهد شد، نشان می‌دهد شوخی و طنز توانایی در نظر گرفته شدن به عنوان یک نخستی یا عنصر بنیادی زبان و فرهنگ را ندارند. نکته بسیار مهم این است که تاکنون شواهد کافی وجود نداشته که شوخی و طنز را به عنوان عنصری بنیادی یا جهانشمول در نظر بگیریم، حتی با وجود اینکه برای خنده چنین شواهدی یافت شده است.

با در نظر گرفتن نظریاتی که در پُست قبلی نام بردم، طنز و شوخی، استفاده از نوعی بازی کلامی (گاهی هم غیر کلامی اما مبتنی بر نشانه‌های مرسوم) است که به صورت ارادی از جانب یک فرد بکارگرفته می‌شود. شناخته شدنش توسط دیگری شرط کافی برای طنز تلقی شدن است، اما نبودش شوخی را محو نمی کند بلکه «اراده به شوخی» شکست می خورد.

از طرفی، ضرورتاً هر خنده‌ای پاسخی به طنز نیست و هر طنزی به خنده منتهی نمی‌شود. تمسّک به شوخی و طنز به توانایی‌شناختی بالایی در یک زبان-فرهنگ نیاز دارد. در این ارتباط کودکان توانایی محدودی در دریافت طنز و شوخی دارند. تحقیقات زیادی در حوزه روان‌شناسی در این مورد شده، و با توجه به نوع شوخی، کودک به طور تدریجی بین ۲ تا ۱۰ سالگی توانایی درک شوخی‌های متداول را پیدا می‌کند. برخی از اشکال پیچیده‌تر طنز و شوخی نیاز به آمادگی بیشتری دارد که حتی بعضی از بزرگسالان نیز فاقد آن هستند. برخی از بیماران (مثلاً درجاتی از اوتیسم) توانایی درک انواعی از شوخی را ندارند. اکثر زبان‌های اولیه (تصویرنگار‌ها) که اکنون در غار‌ها و اماکن باستانی کشف می‌شوند، شواهدی مبنی بر نشانه‌های طنزآمیز ندارند.

اما با این همه، در تمام فرهنگ‌های معاصر نشانه‌هایی از طنز یافت شده است، با این تفاوت که در برخی (مثلاً بومیان استرالیا – تحقیق دانکن را ببینید- یا بومیان آمریکای لاتین) آنقدر نوع طنزشان درگیر فرهنگ آنهاست که ممکن است به نظر ما اصلاً طنز جلوه نکنند. این مجدداً بازگشتی به آنچیزی است که همگی تجربه می‌کنیم: هنگامی که در گفتگو با یک غریبهٔ فرهنگی و به زبان دوم مان، یک موردِ شوخی بکار می‌بریم، بی‌آنکه بدانیم چقدر عناصر‌شناختیِ این کلام ریشه در خاستگاه زبانی-فرهنگی ما دارد. معمولاً چنین عملی نتیجه ای ندارد جز تعجب و سردرگمیِ مخاطب، و تلاش مذبوحانه ما برای ترجمه آن شوخی با آن همه محمولهٔ فرهنگی! در نتیجه با فرض موارد فوق، من و بسیاری دیگر هنوز متقاعد نشده‌ایم که طنز یک ویژگی جهانشمول است حتی اگر از ارسطو تا دنیل دنت (و نویسندهٔ مذکور ایرانیکا) چنین ادعایی بکنند.

Humor

دانشنامه ایرانیکا مدخل طنز [یا شوخی] (Humor) را این  گونه شروع می کند:

To make jokes and enjoy them is a universal human characteristic manifesting itself in all cultures and in many different forms.

تعریف ادعا می‌کند که خلق جوک و شوخی، و لذت بردن از آن یک ویژگی جهانشمول انسانی است که در تمام فرهنگ‌ها وجود دارد. ابتدا، کاملاً متفاوت با یک متن آکادمیک، نویسندهٔ مدخل یا خود دانشنامه هیچ استناد یا ارجاعی برای چنین ادعایی ارائه نمی‌کنند. البته چنین ادعا کردن‌هایی [بدون استناد] آفت عمده‌ای در نوشتن است و کم نیستند کتاب‌هایی که در آن می‌توان  ادعاهایی بدین عظمت یافت. نکته اول، همین اهمیت مستند کردنِ ادعاهای کوچک و بزرگ است.

دوم، اما چرا این ادعای عظیمی است؟ ماهیت ادعا، فلسفی است. فلسفه [و البته شخص فیلسوفان] در طول تاریخش اغلب ادعا داشته که احکامی جهانشمول برای تحلیل و تبیین جهان و مافیها ارائه می‌کند. همین مورد طنز برای این نوبت کفایت می‌کند:

سه جریان عمده و اصلی در طول تاریخ غرب برای بررسی طنز وجود داشته است: اول نظریه برتری (superiority) که افلاطون، ارسطو، و هابز (به ترتیب در فیلبوس، بوطیقا، و لویاتان) آن را ارائه کرده‌اند و مدعی‌اند آدمی بر بدبیاری و فلاکت دیگری می‌خندد. نظریه آرامش (relief) که بیشتر مورد پسند روان‌شناسان است، طنز را بخشی از مکانیزمی می‌داند که تنش روانی را کاهش داده و باعث غلبه بر ترس‌ها می‌شود، هربرت اسپنسر، فروید و جان دیوئی از قائلین به این دیدگاه هستند. نظریه ناسازگاری (incongruity) که با رساله خواندنی «در باب خنده» هاچسون (۱۷۲۵) آغاز می‌شود، عظیم‌ترین بدنه فلسفی را توسط علمای فلسفه غرب (کانت، هگل، شوپنهاور،…) در حوزه طنز تولید کرده است. دنبالهٔ همین جریان اکنون نیز پر هیاهو‌ترین دیدگاه در مطالعات طنز است تحت عنوان آنچه که راسکین و آتاردو «نظریه عمومی طنز [کلامی]» می‌نامند. به طور کلی همگی [با اختلافاتی] معتقدند که بین آنچه در طنز رخ می‌دهد (معمولاً گفته می‌شود) با انتظارات و واقعیات اجتماعی (و در متن) ناسازگاری و عدم تجانس وجود دارد و همین منجر به خنده می‌شود. (نظریات کمتر مقبولی همچون نظریه غریزی-تکاملی، نظریه شگفتی، و… نیز وجود داشته و دارند. کتاب دینل در باب زباننشاسی طنز یا مجموعه گلدشتین درباب روانشاسی طنز را ببینید.)

هر سه این نظریات رویکردی جهانشمول به طنز و شوخی داشته‌اند و به گمانشان طنز به یکی از این دلایل توسط [همه] انسان‌ها بکار گرفته می‌شود. هر کدام نیز خود به ده‌ها شاخه تقسیم می‌شوند.

در مطلب بعدی خواهم نوشت که نه تنها شواهد‌ شناختی و زبانی اندکی برای جهانشمول بودن طنز و شوخی در میان تمام اقوام و زبان‌ها وجود دارد، بلکه تحقیقات معاصر نشان می‌دهد در حالی که اثبات شده «خنده» یک ویژگی جهانشمول است (و مثلاً واژه‌ای برای ارجاع به فعل خندیدن در تمام زبان‌ها وجود دارد)، طنز و شوخی ویژگی‌های جهانشمول بشری نیستند، و ماهیت، نوع و شکل بروز (یا حتی عدم بروز) آن کاملاً وابسته به فرهنگ و زبانی ست که در آن تولید و فهمیده می شوند.

 

Trace of a City

تاثیر شهر بر ذهن یکی از برجسته‌ترین ردهاست. رد (trace) را در معنایی که دریدا در «معنا و تفاوت» شرح می‌دهد بکار می‌برم. تاثیری (یا حتی مسیری) که یک نشانه بر ذهن می‌گذارد و این مداوماً در تفاوت با دیگر نشانه‌ها روی می‌دهد. رد، حضوری است که در غیابِ نشانه عیان می‌شود. گذشته‌ای مطلق که هرگز از آن یاد نمی‌رود. «گذشته مطلق» را هم نباید در معنای تقویمی در نظر گرفت. بلکه گذشته‌ای که بوده و هست.

در مورد شهر، مثلاً مدت‌ها در یک شهر زندگی می‌کنید، اما لزوماً شهر توجه شما را بر نمی‌انگیزد. ترک شهر، و برخورد با تفاوت‌های نمونه‌های مشابه باعثِ خودآگاهی به این جنبه از رد (دوگانه‌ها) می‌شود – دریدا طوری رد را توصیف می‌کند که پنداری سوژه، مجموعه‌ای از رد [‌ها] است.

این مسئله دیروز به یادم آمد وقتی دیدم گوگل صفحهٔ جستجویش را به این عکس مزیّن کرده:

Untitled

نقاشی فوق به یاد ماریو میراندا، کارتونیست هندی، کشیده شده است. نقاشی که بمبئی را (آنگونه که هست) تصویر می‌کرد. بمبئی یک بار دیگر هم برای من تصویر شده بود: در رمان «آیات شیطانی» رشدی، بخصوص در آن فصلی که صلاح الدین به بمبئی بر می‌گردد.

کیفیت جالبی که این تصویر از شهر دارد (یا حداقل آن بخش از رد که کیفیتی خودآگاه می‌یابد)، تصویرِ «شهر در یک برههٔ زمانی خاص» است. مثلاً تصویر بمبئی قرن ۱۸ نیست، بلکه بمبئی دهه ۶۰ و ۷۰ قرن ۲۰ است، دوره‌ای که سلمان رشدی آن را عصر طلاییِ بمبئی می‌نامد. در بسیاری از نویسندگان هم چنین اثری دیدنی است. دوبلینی که جیمز جویس (در اولیس) تصویر می‌کند متعلق به دهه اول قرن بیستم است. بولگاکف (در مرشد ومارگریتا) تصویری از مسکو ترسیم می‌کند که متعلق به نیمه قرن بیستم و اوج قدرت استالین است.

تجربهٔ شخصی من هم مؤید این مسئله بود. پاریسی که من در کتاب‌ها خوانده و در فیلم‌ها دیده بودم، پاریس بین دهه ۶۰ تا ۸۰ میلادی بود. پاریس سال ۲۰۱۵ که دیدم، شکستِ شکوهِ پاریس بود. از طرفی دیگر، مشهدی که من از آن خاطره دارم، به طور عمده شهری است که در میانه ۱۳۹۰ خورشیدی تا ۱۳۹۳ با‌‌ همان پیکان سفیدم گشتم و خوش رفت. مطمئنم اگر بازگردم، مشهد دیگر آن شهر نیست. این برای همه صادق است. گونتر گراس هم تصویری از شهرِ بالتیکیِ «دانزیک» داشت که در «طبل حلبی» هم آمده است (گذشتهٔ مطلقی که در رد محفوظ است). وقتی بعد از جنگ به شهر بازگشت، نه تنها آن تصویر دود شده، که اسم شهر، دالِ نشانه هم تغییر کرده بود: به بندر «گدانسک» خوش آمدید.

 

گشتِ ارشادِ زبان

نگاهی به زبان وجود دارد که با وسواسی زیاد بر لزوم «درست نویسی» تاکید می کند. در این نظرگاه فارسی ناموسی است که باید حفظ و حراست شود. معمولاً گمان می‌کنند آنچه افراد با خاستگاه‌های متفاوت قومی، طبقاتی، و… از زبان بروز می‌دهند و معنا را نیز منتقل می‌کنند غلط است. همچنین، از واژه‌هایی که از زبان‌های دیگر قرض گرفته می‌شود نالان‌اند. از هنگامی که ارتباطات فارسی زبانان بیشتر در فضای مجازی رخ می‌دهد، تعداد زیادی از افراد نیز خواسته یا ناخواسته در امتداد چنین کوششی اهتمام کرده‌اند. می‌توان این گروه از افراد را «گشتِ ارشاد زبان» نامید. انجیل یا آئین نامه این گشت ارشاد نیز تالیف مرحوم ابوالحسن نجفی است تحت عنوان «غلط ننویسیم» (مرحوم نجفی مترجم و ادیب بزرگی بود، اما برخی از روی غفلت او را زبان‌شناس هم نامیده‌اند – برای توضیح بیشتر مقاله اول باطنی را ببینید). طبیعتاً سردمدار چنین کوششی، ویراستاران هستند که به اقتضای شغل باید نوشته‌های نویسندگان را سره سازند، اما این مسئله محدود به آن‌ها نیست و چنین رفتارهایی بیش از این روی می دهد. چنین کوششی در ایرانِ جدید از فتحعلی آخوندزاده و کسروی در دوران مشروطه و اوایل حکومت رضاشاه آغاز می‌شود، و همیشه هم در پیوند با شکوه آریایی و عظمت ایرانی بوده است. همانطور که آریایی گرایی و ناسیونالیسم خریدار دارد و نقد ناسیونالیسم کمتر دیده می‌شود، کتاب و ایده‌های موهوم همچون «غلط ننویسیم» محبوب می‌شود، اما نقد زبانشناسان ایرانی بر غیرعلمی و غیرعملی بودن این ایده‌ها نه دیده می‌شود و نه خوانده می‌شود. از بزرگان زبان‌شناسی ایرانی که نقدی (معمولاً سهمگین) نوشته‌اند می‌توان به دکتر باطنی یا دکتر حق‌شناس اشاره کرد. حتی کتب باقی زبانشناسان ایرانی همچون «تاریخ زبان فارسی» نوشته پرویز ناتل خانلری (۱۳۴۸) هم پر از فراست نسبت به زبان است که در کتابی غیرعلمی همچون «غلط ننویسیم» غایب است.

نقد باطنی (اجازه بدهید غلط بنویسیم):

http://goo.gl/7peUlX

نقد باطنی (هیاهوی بسیار بر سر هیچ):

http://goo.gl/kHN6hC

یک مطلب خوب در مورد این کشاکش:

http://goo.gl/kX8QPZ

یک مورد بسیار پر سروصدا از این امر کردن‌ به درست نوشتن، مورد «می‌باشد» است. ابوالحسن نجفی در این کتاب خود ابتدا اذعان می‌کند که چنین صورتی از فعل اسنادی در نوشته‌های معتبر فارسی به کار رفته (نه به توا‌تر «است» و البته نمی‌داند در برخی گویش‌های فارسی معمولاً «می‌باشد» بیشتر از «است» بکار می‌رود)، اما در ادامه می گوید بهتر است از «است» استفاده کنیم چون اولاً «می باشد» «رایج نیست»، و ثانیاً «هیچ فرقی بین است و می‌باشد نیست». چنین استدلالی محملی است که ده‌ها سردبیر و ویراستار و کابران ناآگاه اینترنت معمولاً به مطلبی که در آن از «می‌باشد» استفاده شده حمله کنند و در ژستی علامه وار به غلط بودن «می‌باشد» اشاره کنند. دلیلش را که بپرسی، حتی نمی‌دانند «می‌باشد» چه نوع فعلی است.

امیدوارم روزی برای بسیاری، فرق بین علم زبان‌شناسی با چنان بدنهٔ عظیمی از تحقیق و پژوهش با این اوامر دستوری مشخص باشد. کتاب نجفی می‌توانست یک دستورالعمل یک ناشر برای هماهنگی ویراستارانش باشد. اما تصور اینکه این کتاب، پژوهشی زبان‌شناختی است، اول، وهن زبان‌شناسی است و دوم، بیانگر بیگانگی با تاریخ زبان (فارسی).

زبان‌شناسی – به طور کلی- علمی است که چگونگی ارتباط انسان‌ها بر اساس قرارداد‌ها را بررسی می‌کند، چه درزمانی و چه همزمانی؛ به ده‌ها شاخه هم تقسیم می‌شود، از جمله زبان‌شناسی فرهنگی، زبان‌شناسی اجتماعی، نحو، کاربرد‌شناسی، معنا‌شناسی، زبان‌شناسی‌شناختی، آوا‌شناسی و …. امر و نهی کردن در مورد صورت‌های مصطلح یک زبان در زمان‌های گوناگون، شاید از امور پیامبران باشد، اما علمای نظریه‌پرداز زبان‌شناسی چنین ادعایی نکرده‌اند.

 

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.